خانه / بایگانی برچسب: در آستانه

بایگانی برچسب: در آستانه

آوریل, 2020

  • 9 آوریل

    زین پس

    بهار بزرگمهر     زین­ پس خون­ هایی که دست­ ها، پاها خون­ هایی که چشم خون­ هایی که انسان، انسان، انسان     زین ­پس آگاهی­ِ به بند است، و بندی که به آگاهی است آن یگانه تنی که بهایش انسان را فراخوانی است به توسنی گردنکشیِ سرِ فرودنیامده تمام تاریخ   زمزمه­ ها، سیال سرحدی سر به ­آسمان مشت­ هایی فشرده ­شده از خشم تنگ ­شده شعاری سر …

  • 5 آوریل

    ضربه قوچ

    نوشته : ادریس ا. می­خواستم به دریا برسم و این تنها چیزی بود که می­خواستم. سادگی و متانت و گشودگی­اش مسحورم می­کرد و جوش و خروشش مرا از همه خواب­هایِ تاکنونِ خودم و گذشتگانم بیدارم می­کرد و بر همه اصولِ مسلمِ تاریخ برمی­آشفتم. سراسر پرسش بود و غریو و دمادم موج و قرار. تمام هستی­اش را در ذره ذره عناصرم می­توانستم بازیابم. می­توانستم هرمِ تنش را از زیر خرورارها خاک …

جولای, 2018

  • 31 جولای

    خوشه‌های خشم

    نوشته: جان استاین‌بک / کارگرادان: جان فورد / به‌کوشش: بهار بزرگمهر /     [اقتباسی از رمان خوشه‌های خشم، نوشته جان استاین‌بک، ترجمه شاهرخ مسکوب] و اینک مردهای چمباتمه زده‌ی خشمگین، برخاستند. صدای دهقان به هیبت و تلخی تاریخ این سر-زمین برآمد: پدربزرگ من این زمین را گرفته، او سرخ پوست‌ها را کشته و رانده بود. پدر من همینجا به‌دنیا آمد و علف‌های هرزه را سوزاند و مارها را کشت. …

  • 12 جولای

    در راه خاطره ای بزرگ …

    ترانه خاطره / خواننده: عالیم قاسم اف / به کوشش: بهار بزرگمهر نوستالژی، همیشه و بر سر هر زبانی، آبستن بازکردن راهی نو و بازیافتنِ روزهایِ روشنِ از دست­ رفته است. خاطره خوب گذشته حتی آن هنگام که برای هنرمندی نان شب می ­شود و برای پا به ­سن­ گذاشته ­ای مرهم زخم، دنیا و دورانی را تصویر می ­کند که بهتر از امروز بوده است، که در واقع بهتر …

  • 9 جولای

    حق سلاح من است …

    ترانه: حق سلاج من است خواننده: جولیا بطرس به زحمت: بهار بزرگمهر پان ایرانیست ها ادبیات فارسی را از عربی “پالایش” می کنند. آلمان نازی یهودی ها را در گتو ها  مستقر می کند.  روسیه تزاری بر تمام اقوام خطه ی سردسیر جنوب سیبری مسلط می شوند. در رواندا توتسی ها و هوتو ها بر سر هواپیمایی که سقوط کرده روز ها می جنگند و در فلسطین دیوار ها را …

  • 8 جولای

    روزهای کج و کوله -قسمت اول

    نوشته زهره سهامی بعضی روزها انگار روز آدم نیستند، صبح با عرعر کفترهای پشت بومِ همسایه بیدار میشی، آخه صدای کفترای خودمون که به گوش نمیرسه با اون سقف بلند خوابگاه تو در تو. از تخت پایین میای بزور،کمرت از هرروز بیشتر درد میکنه، غرولند میکنی که مرده شور تختهاشونو ببرند که اینقدر نرمه، آدم مهره های کمرش از وسط تا میشه، استخوان لگنش میچسبه به چربیهای شکمش و … …