خانه / فهرست اصلی / ادبی / داستان (صفحه 2)

داستان

بخش داستان سایت درآستانه

اردیبهشت, ۱۳۹۵

  • ۱۵ اردیبهشت

    از یاد رفته / داستان مجتبی لبافی

    نوشته: مجتبی لبافی چون آدم از بهشت رانده شد… پدر: ــ ببین توکیو چقدر بزرگه! مادر: ــ بله. اگه کسی اینجا گم بشه، باید همه‌ی عمرش رو دنبال گشتن راه و نیافتن اون بگذ رونه. (داستان توکیو… ازو.) تصورش را هم نمی‌شود کرد. اینکه در شروع هر بر خورد و به محض دریافت چیزی ناشناخته – که برای او همه چیز غریبه بود- از دید تو و معمولی از جانب …

  • ۱۵ اردیبهشت

    خاک / داستان مجتبی لبافی

    نوشته : مجتبی لبافی / غباری هزارساله گورستان را درخود گرفته بود. صدای خش‌خش برگ‌ها. هزاران سال تاکنون، از فاصله‌یی بزرگ و چشم‌گیر پرده برمی‌داشت. و غبار، بی‌تفاوتی… ساعت‌ها، دقایق و ثانیه‌ها. حفره‌یی خالی در زمان، هرلحظه ممکن بود از دلهره‌یی لبریز گردد. و چون آهی سرد و یخ‌زده بخار شود و از دهانی برآید. زنی تنها روی سنگ قبری، دستان گوشتالو و عرق‌کرده‌ی خود را به سنگی می‌کشید، با …

  • ۱۵ اردیبهشت

    jump/پرش / داستان مجتبی لبافی

    نوشته : مجتبی لبافی / شاید برای آرامش وجدان. یا برای رهایی از هراسی‏که هیچ‏کس نمی‏دانست تا چه‏وقت باید گرفتار آن باشد. در هوایی مه‏آلود، بارش بی‏امان باران، زیر نور چراغ‏های خیابان. بخاری‏که براثرسرمای هوا از دهان بیرون می‏زند. وآسمانی‏که وقتی با تاریکی می‏آمیزد، احساس می‏کنی هردم به زمین نزدیک ونزدیک‏تر می‏شود.ه ازدوران کودکی، مژده را می‏شناختم. از خلال توصیفاتی‏که مادربزرگ برایمان می‏کرد. هنگامی‏که به‏تضرع دستانم را دور صورت خود …

  • ۱۵ اردیبهشت

    تایید / داستان مجتبی لبافی

    نوشته: مجتبی لبافی   تو باران را وقتی می‌فرستی که خلایق نومیدند. (نهج البلاغه) ساعتی نکبت بار، ناگهان همه چیز فرو ریخت. می‌اندیشید برای همیشه نابود شده. درست در‌‌ همان لحظه بود که فهمید پا در مسیری تازه گذاشته. شهری، جزیره‌ای،… اشتباه، می‌بایست صورت می‌گرفت. تضاد، می‌بایست رخ می‌نمود. چیزی به قد و قواره‌ی کالبد یک انسان. با قوه‌ی ادراک و احساس. انسانی سر در گم با میلیون‌ها سال پیش …

  • ۱۵ اردیبهشت

    احتضار / داستان مجتبی لبافی

    نوشته: مجتبی لبافی/ چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق (سعدی) ای وای!! اگر می‌شد گام برمی داشتم از خویش و خویشاوند، برهنه زیر باران، می‌گذشتم از سر جان. صدای موج و کف دریا و اصابت آن با سنگلاخ و در میانه‌ی آب، وجود بویناک لاشه‌ای بد بو که نفس‌هایش مدام پر و خالی می‌شد. مجال که می‌یافت فر… یا… دی از سر شوق که نه …