داستان

بخش داستان سایت درآستانه

فروردین, ۱۳۹۷

  • ۳۰ فروردین

    ک… ا… ب… و… س ِ.. / نمایشنامه مجتبی لبافی

    ژان لوک گدار در فیلمی از پنج دقیقه نمای ثابت استفاده کرد. او معتقد بود هر تماشاگری بعد از این زمان طولانی از روی صندلیش تکانی می‌خورد و نگاهی به دورو برش می‌اندازد و متوجه می‌شود که دارد یک فیلم یا نمایش را تماشا می‌کند. شاید عده‌ای وقتی متوجه آن شوند فیلم یا نمایش را جدی نگیرند یا کسانی آن قدر جدی بگیرند که فاجعه‌ی رخ داده در فیلم هم …

اردیبهشت, ۱۳۹۵

  • ۱۵ اردیبهشت

    زیباترین قول تو این است که هرگز باز نخواهی آمد/ نمایشنامه مجتبی لبافی

    نوشته: مجتبی لبافی/ زیبا‌ترین قول تو این است که هرگز باز نخواهی آمد با همه‌ی غم‌ها و شادی‌هایش! آدم‌ها: دنیا دو مرد که اشاره‌یی به نام آن‌ها نمی‌شود عده‌یی مسافر در قطار و عده‌یی که پای‌کوبی می‌کنند. صحنه‌ی اول: آپارتمانی کوچک، پنجره‌یی، دو صندلی چوبی و یک می‌ز، آینه‌یی بزرگ آویزان در تاریکی، و دو مرد با لباس‌های مشکی یک‌دست که با فاصله‌یی از هم روی صندلی‌ها نشسته‌اند و به …

  • ۱۵ اردیبهشت

    تک‌پرده‌ای کوتاه از تک‌گویی‌های میم، لام، واو / نمایشنامه مجتبی لبافی

    تک‌پرده‌ای کوتاه از تک‌گویی‌های میم، لام، واو مجتبی لبافی شاید تک‌گویی‌ها روایت نا‌نوشته‌ها و نا‌خوانده‌ها باشد. آدم‌ها: می‌م لام واو سایه‌ای براشیاء اتاق صدایی از بیرون می‌م لام واو، رو به تماشاگران روی زمین نشسته و چمباتمه زده است. سیگاری برلب گرفته و آهسته و آرام دود می‌کند. در اتاق چیز خاصی نیست. تنها یک در که گه‌گاه از آن داخل یا خارج می‌شود. میم لام واو سر‌تاپا مشکی پوشیده …

  • ۱۵ اردیبهشت

    واهمه‌ها / داستان حامد شفیعی

    واهمه‌ها نوشته‌ی حامد شفیعی/ سزاوار برای خودش یک چای تو استکان ریخت. بعد پاهایش را روی هم انداخت و نشست تا چای سرد شود. پاهایش لاغر بود و وقتی روی هم می‌انداخت‌شان استخوان پای بالایی بدجوری بیرون می‌زد. با خودش فکر کرد چرا از توی حیاط هیچ صدایی پایین نمی‌آمد. در واقع چرا توی همه‌ی این سال‌ها هیچ صدایی از توی حیاط بیمارستان به زیرزمین نیومده؟ بعد از فکر احمقانه‌ی …

  • ۱۵ اردیبهشت

    موهای خیس / داستان رضا کوه‌پور

    نوشته: رضا کوه‌پور   احساس خفگی می‌کنم. گویی بین زمین و آسمان معلقم.‌‌ رها و سبک، به سمت پایین می‌روم. چشمانم بسته‌اند. به او فکر می‌کنم. گاهی اوقات هم نسبت به او دچار فراموشی می‌شوم. او هم گاهی اوقات مرا یادش می‌رود. نه! الان نمی‌توانم به او فکر کنم به اکسیژن نیاز دارم. باید اول خودم را زنده نگهدارم بعد به او فکر می‌کنم. خودم را به سطح آب دریا …

  • ۱۵ اردیبهشت

    عاشقانه / داستان مجتبی لبافی

    نوشته: مجتبی لبافی/ شاید ترجیح داده‌ام که این نوشته پیشکشی نداشته باشد مایه‌ی شوربختی و فلاکت است اگر دری به آنجا باز شود که زمانی دایناسوری بودیم عظیم الجثه، میان شاخ و برگ درختی سر به فلک کشیده، به آنجایی که دری است و هیچگاه به رویت باز نمی‌شود. کابوسی که همه‌ی بدیهیات روزمره را به ناگاه آماج پرسش می‌کند: «سایه‌ی زنی زیبا چهر و مطلق در هوای مه آلود …

  • ۱۵ اردیبهشت

    شصت / داستان ایوب محمدی

    ارغوان این چه رازی‌ست که هربار بهار با عزای دل ما می‌آید؟ شنبه: احساس می‌کنم سرم سنگین شده و پوست صورتم ملتهب است. سرم را می‌چرخانم و توی آیینه‌ی تمام‌قد کنار اتاق، خودم را نگاه می‌کنم. چشمان نیمه‌باز سیاه و بیگانه‌یی به من خیره شده. کف دست راست‌ام را روی گونه‌ها و دهان‌ام می‌کشم. سیگاری روشن می‌کنم. دود را قدری در دهان‌ام نگه می‌دارم. احساس می‌کنم سق و گلویم منقبض …

  • ۱۵ اردیبهشت

    سی‏ و سه / داستان مجتبی لبافی

    نوشته: مجتبی لبافی یاد باد آن‏که ‏زما وقت سفر یاد نکرد  رنگ خاکستری کثیف و مرده‏ای آسمان را پوشانده بود. «می‌م» به دیوار کاه‏گلی اتاق‏اش خیره شده بود که قسمت‏هایی از گچ‏وخاک آن ریخته بود. از آن‏جا نگاهش به پنجره‏ی زهوار دررفته‏ای چرخید وچند رختخواب کهنه‏ومندرس زیر آن. بعد متوجه ژاله شد که با عروسک کوچک‏اش بازی می‌‏کرد. پا‌ها و دست‏های آن از بدنش جدا شده بود و ژاله سعی …

  • ۱۵ اردیبهشت

    سایه / داستان مجتبی لبافی

    نوشته: مجتبی لبافی شب از نیمه گذشته بود. از درون راهرو صدای پا شنیدم. بعد حس کردم که سایه‌ای وارد اتاق شد. لحظه‌ای ایستاد و از جایش جم نخورد. روی تنم خم شد. چهره‌اش در تاریکی دیده نمی‌شد. صورتش را به صورتم نزدیک کرد. فکر کردم که قصد جانم را کرده است. بلافاصله اتاق درتاریکی مطلق فرو رفت و من او را دیگرهیچ‌گاه ندیدم. دمدمه‌های صبح، سپیده هنوز روی تخت …

  • ۱۵ اردیبهشت

    دیدگاه / داستان مجتبی لبافی

    نوشته: مجتبی لبافی / شاید برای آدم‌های بی‌کس و مهجور و پیش‌پاافتاده‌ای مثل من (درست به معنای واقعی کلمه) صدای زنگ در یا چنین چیزهای بظاهر معمولی به اندازه‌ی صدای بمب‌های واقعه‌‌‌‌ی هیروشیما مهیب و تکان‌دهنده باشد! م. ل. و روی پشت‌بام دو زن با هیکل‌های درشت و دامن‌های گشاد ولباسی که آستین آن‌ را تا آرنج بالا زده‌اند و روسری رنگی به سر دارند مشغول شستن پشت‌بام هستند. لحظه‌ای …