خانه / . (صفحه 7)

.

از یاد رفته / داستان مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی چون آدم از بهشت رانده شد… پدر: ــ ببین توکیو چقدر بزرگه! مادر: ــ بله. اگه کسی اینجا گم بشه، باید همه‌ی عمرش رو دنبال گشتن راه و نیافتن اون بگذ رونه. (داستان توکیو… ازو.) تصورش را هم نمی‌شود کرد. اینکه در شروع هر بر خورد و به محض دریافت چیزی ناشناخته – که برای او همه چیز غریبه بود- از دید تو و معمولی از جانب …

ادامه ...

خاک / داستان مجتبی لبافی

نوشته : مجتبی لبافی / غباری هزارساله گورستان را درخود گرفته بود. صدای خش‌خش برگ‌ها. هزاران سال تاکنون، از فاصله‌یی بزرگ و چشم‌گیر پرده برمی‌داشت. و غبار، بی‌تفاوتی… ساعت‌ها، دقایق و ثانیه‌ها. حفره‌یی خالی در زمان، هرلحظه ممکن بود از دلهره‌یی لبریز گردد. و چون آهی سرد و یخ‌زده بخار شود و از دهانی برآید. زنی تنها روی سنگ قبری، دستان گوشتالو و عرق‌کرده‌ی خود را به سنگی می‌کشید، با …

ادامه ...

jump/پرش / داستان مجتبی لبافی

نوشته : مجتبی لبافی / شاید برای آرامش وجدان. یا برای رهایی از هراسی‏که هیچ‏کس نمی‏دانست تا چه‏وقت باید گرفتار آن باشد. در هوایی مه‏آلود، بارش بی‏امان باران، زیر نور چراغ‏های خیابان. بخاری‏که براثرسرمای هوا از دهان بیرون می‏زند. وآسمانی‏که وقتی با تاریکی می‏آمیزد، احساس می‏کنی هردم به زمین نزدیک ونزدیک‏تر می‏شود.ه ازدوران کودکی، مژده را می‏شناختم. از خلال توصیفاتی‏که مادربزرگ برایمان می‏کرد. هنگامی‏که به‏تضرع دستانم را دور صورت خود …

ادامه ...

تایید / داستان مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی   تو باران را وقتی می‌فرستی که خلایق نومیدند. (نهج البلاغه) ساعتی نکبت بار، ناگهان همه چیز فرو ریخت. می‌اندیشید برای همیشه نابود شده. درست در‌‌ همان لحظه بود که فهمید پا در مسیری تازه گذاشته. شهری، جزیره‌ای،… اشتباه، می‌بایست صورت می‌گرفت. تضاد، می‌بایست رخ می‌نمود. چیزی به قد و قواره‌ی کالبد یک انسان. با قوه‌ی ادراک و احساس. انسانی سر در گم با میلیون‌ها سال پیش …

ادامه ...

احتضار / داستان مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی/ چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق (سعدی) ای وای!! اگر می‌شد گام برمی داشتم از خویش و خویشاوند، برهنه زیر باران، می‌گذشتم از سر جان. صدای موج و کف دریا و اصابت آن با سنگلاخ و در میانه‌ی آب، وجود بویناک لاشه‌ای بد بو که نفس‌هایش مدام پر و خالی می‌شد. مجال که می‌یافت فر… یا… دی از سر شوق که نه …

ادامه ...

زن ایلیاتی / شعر باران پورفرد

زن ایلیاتی باران پورفرد/ زن سوزن دوز ایلیاتی زن ایلیاتی بدوز درد دلت را به آیینه و تمام مرواریدهای اشکت را به سفره‌ی هنرت زن ایلیاتی بدوز زخم‌های دستت را با زخمه‌های سوزن به پرده‌های هنرت زن ایلیاتی بدوز غم سرانگشتان خون‌آلودت را با تحملت از این بار سنگین بر شولای بلند هنرت زن ایلیاتی تمام طول راه زندگی را دویدی و دوختی چشمانت را بر جای پای هنرت ۷۹٫۰۵٫۲۶ …

ادامه ...

“رضایت ” / شعر علیرضا رشیدی

“رضایت ” علیرضا رشیدی/ جام معکوس شده ! طلای خفته به قرن‌ها ! دفینه‌ی نشکفته ! به خدا که رضا نیستی، رضا ! شاهزاده‌ی غربت ! آتش‌کده‌های وادی تو را به یغما برده‌اند مغولان بی‌دین کتاب‌خانه‌ی ادیبانت را به آتش کشیده‌اند و ادیبانت را به اسارت . شیر ضامن ! آهوکان این بیشه، قلاده بر گردن و حلقه بر گوش در صف سلاخی، آرام خرامیده‌اند و شغالان، رنگ عوض کرده‌اند …

ادامه ...

در توصیف عکسی دیگر / شعر حامد شفیعی

در توصیف عکسی دیگر حامد شفیعی/ از میان تاریکی فرا می‌رسی با پیشانی بلندی که فخر زمینی است که روی آن ایستاده‌ام فرا می‌رسی با چشمانی که رازش غرور است و داغش بر دلم در مرز باریکی از نور و تاریکی می‌ایستی آن‌سان، که یک قدمت به پس و یک قدمت به پیش نا ممکن می‌آید. می‌تابی ، در نیم‌رخی اثیری می‌مانی سر بالا می‌آوری: آن‌سان کند کند کند که …

ادامه ...

دختر کولی / شعر علیرضا رشیدی

دختر کولی علیرضا رشیدی/ آینه‌های روی پیرهنت منت از پاکی قلبت می‌کشند دختر کولی و چرک دست‌هایت از بد نامی سیاهت و سیاهی صورتک زیبایت از زندگی تباهت. اندیشه‌یی کور در چشمان خمار تو موج می‌زند و دل‌زخمه‌های ریش‌ریشت آوایی سوزناک و موهون را می‌نوازند . … روسیاهی تاریخ را به دوش می‌کشی دخترک

ادامه ...

حالا نوروز برای من …/ شعر حامد شفیعی

حالا نوروز برای من … حامد شفیعی/   حالا نوروز برای من تنها زیراکس مخدوشی از دیروز است حالا نوروز برای من جای خالی یک قد بلند، یک دست زمخت دست کوچکم در میان زبری آن دست‌ها… در پیاده‌روهای باغ سپهسالار و خیابان جمهوری‌ست. نوروز برای من حالا تنها دهان و انگشت لطیف آن زنی‌ست که تمام قد رو به او ایستاده بودم به انتظار و او روی دو زانو …

ادامه ...

Collection of premium WordPress themes