خانه / . (صفحه 7)

.

عاشقانه / داستان مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی/ شاید ترجیح داده‌ام که این نوشته پیشکشی نداشته باشد مایه‌ی شوربختی و فلاکت است اگر دری به آنجا باز شود که زمانی دایناسوری بودیم عظیم الجثه، میان شاخ و برگ درختی سر به فلک کشیده، به آنجایی که دری است و هیچگاه به رویت باز نمی‌شود. کابوسی که همه‌ی بدیهیات روزمره را به ناگاه آماج پرسش می‌کند: «سایه‌ی زنی زیبا چهر و مطلق در هوای مه آلود …

ادامه ...

شصت / داستان ایوب محمدی

ارغوان این چه رازی‌ست که هربار بهار با عزای دل ما می‌آید؟ شنبه: احساس می‌کنم سرم سنگین شده و پوست صورتم ملتهب است. سرم را می‌چرخانم و توی آیینه‌ی تمام‌قد کنار اتاق، خودم را نگاه می‌کنم. چشمان نیمه‌باز سیاه و بیگانه‌یی به من خیره شده. کف دست راست‌ام را روی گونه‌ها و دهان‌ام می‌کشم. سیگاری روشن می‌کنم. دود را قدری در دهان‌ام نگه می‌دارم. احساس می‌کنم سق و گلویم منقبض …

ادامه ...

سی‏ و سه / داستان مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی یاد باد آن‏که ‏زما وقت سفر یاد نکرد  رنگ خاکستری کثیف و مرده‏ای آسمان را پوشانده بود. «می‌م» به دیوار کاه‏گلی اتاق‏اش خیره شده بود که قسمت‏هایی از گچ‏وخاک آن ریخته بود. از آن‏جا نگاهش به پنجره‏ی زهوار دررفته‏ای چرخید وچند رختخواب کهنه‏ومندرس زیر آن. بعد متوجه ژاله شد که با عروسک کوچک‏اش بازی می‌‏کرد. پا‌ها و دست‏های آن از بدنش جدا شده بود و ژاله سعی …

ادامه ...

سایه / داستان مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی شب از نیمه گذشته بود. از درون راهرو صدای پا شنیدم. بعد حس کردم که سایه‌ای وارد اتاق شد. لحظه‌ای ایستاد و از جایش جم نخورد. روی تنم خم شد. چهره‌اش در تاریکی دیده نمی‌شد. صورتش را به صورتم نزدیک کرد. فکر کردم که قصد جانم را کرده است. بلافاصله اتاق درتاریکی مطلق فرو رفت و من او را دیگرهیچ‌گاه ندیدم. دمدمه‌های صبح، سپیده هنوز روی تخت …

ادامه ...

دیدگاه / داستان مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی / شاید برای آدم‌های بی‌کس و مهجور و پیش‌پاافتاده‌ای مثل من (درست به معنای واقعی کلمه) صدای زنگ در یا چنین چیزهای بظاهر معمولی به اندازه‌ی صدای بمب‌های واقعه‌‌‌‌ی هیروشیما مهیب و تکان‌دهنده باشد! م. ل. و روی پشت‌بام دو زن با هیکل‌های درشت و دامن‌های گشاد ولباسی که آستین آن‌ را تا آرنج بالا زده‌اند و روسری رنگی به سر دارند مشغول شستن پشت‌بام هستند. لحظه‌ای …

ادامه ...

از یاد رفته / داستان مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی چون آدم از بهشت رانده شد… پدر: ــ ببین توکیو چقدر بزرگه! مادر: ــ بله. اگه کسی اینجا گم بشه، باید همه‌ی عمرش رو دنبال گشتن راه و نیافتن اون بگذ رونه. (داستان توکیو… ازو.) تصورش را هم نمی‌شود کرد. اینکه در شروع هر بر خورد و به محض دریافت چیزی ناشناخته – که برای او همه چیز غریبه بود- از دید تو و معمولی از جانب …

ادامه ...

خاک / داستان مجتبی لبافی

نوشته : مجتبی لبافی / غباری هزارساله گورستان را درخود گرفته بود. صدای خش‌خش برگ‌ها. هزاران سال تاکنون، از فاصله‌یی بزرگ و چشم‌گیر پرده برمی‌داشت. و غبار، بی‌تفاوتی… ساعت‌ها، دقایق و ثانیه‌ها. حفره‌یی خالی در زمان، هرلحظه ممکن بود از دلهره‌یی لبریز گردد. و چون آهی سرد و یخ‌زده بخار شود و از دهانی برآید. زنی تنها روی سنگ قبری، دستان گوشتالو و عرق‌کرده‌ی خود را به سنگی می‌کشید، با …

ادامه ...

jump/پرش / داستان مجتبی لبافی

نوشته : مجتبی لبافی / شاید برای آرامش وجدان. یا برای رهایی از هراسی‏که هیچ‏کس نمی‏دانست تا چه‏وقت باید گرفتار آن باشد. در هوایی مه‏آلود، بارش بی‏امان باران، زیر نور چراغ‏های خیابان. بخاری‏که براثرسرمای هوا از دهان بیرون می‏زند. وآسمانی‏که وقتی با تاریکی می‏آمیزد، احساس می‏کنی هردم به زمین نزدیک ونزدیک‏تر می‏شود.ه ازدوران کودکی، مژده را می‏شناختم. از خلال توصیفاتی‏که مادربزرگ برایمان می‏کرد. هنگامی‏که به‏تضرع دستانم را دور صورت خود …

ادامه ...

تایید / داستان مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی   تو باران را وقتی می‌فرستی که خلایق نومیدند. (نهج البلاغه) ساعتی نکبت بار، ناگهان همه چیز فرو ریخت. می‌اندیشید برای همیشه نابود شده. درست در‌‌ همان لحظه بود که فهمید پا در مسیری تازه گذاشته. شهری، جزیره‌ای،… اشتباه، می‌بایست صورت می‌گرفت. تضاد، می‌بایست رخ می‌نمود. چیزی به قد و قواره‌ی کالبد یک انسان. با قوه‌ی ادراک و احساس. انسانی سر در گم با میلیون‌ها سال پیش …

ادامه ...

احتضار / داستان مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی/ چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق (سعدی) ای وای!! اگر می‌شد گام برمی داشتم از خویش و خویشاوند، برهنه زیر باران، می‌گذشتم از سر جان. صدای موج و کف دریا و اصابت آن با سنگلاخ و در میانه‌ی آب، وجود بویناک لاشه‌ای بد بو که نفس‌هایش مدام پر و خالی می‌شد. مجال که می‌یافت فر… یا… دی از سر شوق که نه …

ادامه ...

Collection of premium WordPress themes