خانه / ادبی / زین پس

زین پس

بهار بزرگمهر

 

 

زین­ پس

خون­ هایی که دست­ ها، پاها

خون­ هایی که چشم

خون­ هایی که انسان، انسان، انسان

 

 

زین ­پس آگاهی­ِ به بند است، و بندی که به آگاهی است

آن یگانه تنی که بهایش انسان را

فراخوانی است به توسنی

گردنکشیِ سرِ فرودنیامده تمام تاریخ

 

زمزمه­ ها، سیال سرحدی سر به ­آسمان

مشت­ هایی فشرده ­شده از خشم تنگ ­شده

شعاری سر نمی ­دهد جز از خود برای خود

و سنگی را جز به شرف اندام سراسر غلیانشان پرواز نمی ­دهد

 

زین­ پس داغ می­ کشد شقایق

تنها بر سپیده صبح

سرخ و سیاه و زار

خون به رگ

جان می­ گیرد جان می ­دهد ره می ­رود

 

ناحقِ لگد است که طنینِ خردشدن استخوان ­ها را ابدی می ­کند

رنجت را خراشی مزمن

راستِ ایستاده قامتت را فلجی نه ­دیرپا

مغزت را اثیری

روحت، ذره ذره خوراک مارهای قفا

ناحقِ لگد است نهیب آخرین باری که ندانستی چگونه برخاک افتادی

نهیب آخرین فریادی که بی ­طلب مصادره شد

 

زین­ پس

خون ­هایی که دست­ ها، که پاها

خون­ هایی که چشم

خون­ هایی که انسان، انسان، انسان

 

فروردین ۹۹

 

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*