خانه / هنری / دستانی برفراز شهر ۲

دستانی برفراز شهر ۲

بخشی از فیلم دستانی برفراز شهر

کارگردان: فرانچسکو رُزی
به کوشش بهار بزرگمهر

 

 

اقتصاد و سیاست ۲

 

 

رخت دزدی بر تن و درخانه­ اش / گشته پیدا گم شده افسانه ­اش

پس روان گردد بزندان سعیر / که نباشد خار را زآتش گزیر

(مولوی، مثنوی معنوی، دفتر پنجم)

 

چنانچه در نوشته قبل درباب رابطه اقتصاد و سیاست گفتیم، پیش از هر توصیفی از این رابطه، آنچه در وهله نخست اهمیت می ­یابد، جدایی و تمایزِ پیش ­فرض­ گرفته ­شده در این رابطه است. جدایی و تمایزی که در یک سیر تحول تاریخی شکل­ گرفته و جاافتاده و مسلم فرض شده است. این تمایز در خود انتزاعی عام از سیاست و اقتصاد را به­ شکلی جداگانه شامل می ­شود که به کل تاریخ جوامع بشری تعمیم داده می ­شود، بدون آنکه به تاریخ شکل­گیری و پیدایش خود این مقولات انتزاعی اشار ه­ای داشته باشد. کارل مارکس بدرستی دریافته بود که: «انتزاعی­ترین مقولات با وجود اعتبار کلی­اتشان در همه ادوار [تاریخ]، که خود نتیجه انتزاعی بودن آنهاست هرقدر هم که انتزاعی باشند بازهم محصول شرایط تاریخی­ اند و تنها در درون شرایط تاریخی خود اعتبار کامل دارند.» (کارل مارکس. گروندریسه، مبانی نقد اقتصاد سیاسی. جلد اول. ترجمه باقر پرهام و احمد تدین. نشر آگه ۱۳۷۷، ص. ۳۲). و البته که جدایی اقتصاد و سیاست و به­ طور کل «جدائی عناصر از یکدیگر چیزی نیست که از کتاب­های درسی به واقعیت راه یافته باشد، بل انعکاس جدائی عناصر واقعی در کتاب­های درسی است» (همان: ۱۴). بدین­ ترتیب دو مسأله در اینجا پیش می­ آید: اول اینکه در چه نظام فکری و عملی ­ای این تمایز «نه همچون نتیجه تاریخ، بل به­ منزله نقطه عزیمت تاریخ» (همان: ۶) و «به ­مثابه قوانینِ تاریخیِ منسوخ ­نشدنیِ یک جامعه انتزاعی» (همان: ۱۱) طرح می­شود؟ و دوم اینکه در شرایط تاریخی­ ای، مثل شرایط کنونی ما یا شرایطی که در فیلم دستانی بر فراز شهر نمایانده است، با کمرنگ و بی­ اعتبارشدن شکلِ مرسومِ این جدایی و تمایز، چه واکنش و مجالی برای نیروهای درگیر هر یک حوزه­ ها طرح و پیگیری می­شود؟ به ­بیانی دیگر می­توان پرسش­ها را اینگونه طرح کرد ۱٫ سیاست و اقتصاد در پی چه سیر تحول تاریخی­ ای تبدیل به دو مقوله انتزاعی مشخص و متمایز شدند و چه آرایش نیروهایی حول این انتزاع و تمایز شکل گرفته است و این آرایش نیروها چه نظامی را محقق و نمایندگی می­ کنند و ۲٫ در سیر تحول تاریخی این انتزاع و تمایز، و در پی شکل­ گیری اشکال مختلف مناسبات میان این دو حوزه و بالاخره در پی کم­رنگ­ شدن فاصله مرسومِ این ­دو به نفع (در انکشاف و تکامل آن) یا ضرر (رسیدن به وضعیت­ های سربه­ سری و بحرانی) نظامی که منطق حرکت و گرایش هردو را تعیین و تکلیف می­کند، آرایش نیروها و مواضع چگونه تغییر می­کند، و کلیتِ نظامِ پیش­برنده ­اش را چگونه تثبیت کرده یا تغییر می­دهد.

بررسی مسأله اول را به وقت و فرصت دیگری می­ سپاریم. اما در مورد مسأله دوم سعی بر این بود تا در نوشته پیشین از یک منظر موضوع را باز کنیم. اینکه چگونه «نیروهای حاکم در همه عرصه­‌ها آگاهانه یا ناآگاهانه پیش‌­به‌­سویِ ­شکستنِ مرزهای تخصصی خود برای ایجاد ائتلافی سراسری می‌­روند تا با قربانی ­کردنِ یک “مقصر اصلی” که همه بدی­‌ها را یکجا باهم دارد، خود را و کلیتِ وضع موجود را حفظ کرده و تداوم ببخشند.» در این ائتلاف مقصر و فاسدِ بزرگ را جای تقصیر و فسادِ بزرگ می­ نشانند و بدین ­ترتیب چنین می ­نمایانند که با حذف این فرد یا جریان، بحران رفع و ملت از چنگال ظلم و ارتجاع و فساد رها شده و می­تواند سعادتمندیِ کشورهای پیشرفته را به انتظار بنشیند. این جابجایی میان مقصر و تقصیر، ظالم و ظلم، و فاسد و فساد در واقع مغالطه ­ایست که به داد سایر نیروهای حاکم و کلیتِ نظام رسیده و وضع موجود را حفظ می­کند.

اما در این بحران تنها نیروهای حاکم نیستند که نقش بازی می ­کنند. موضع ­گیری و واکنش سایر نیروها نیز حائز اهمیتی اساسی است. بخش بزرگی از نیروهای منتقدِ تبعیدی و فراری، با همراهیِ قدرت­های سیاسی ثروتمند و رقیبانِ سیاسی، بحران را بهترین فرصت برای نقش­ آفرینی خود می­دانند. از این­رو از یک­سو به بحران به اشکال مختلف دامن می­زنند و از سوی دیگر با ساده­ سازیِ بحران و تعیین مقصر اصلی آن ذیل یک کلیت نادقیق مثل “نظام جمهوری اسلامی”، “نظام آخوندی”، “اسلام سیاسی” و از این­ دست، کم و بیش خود را به ائتلاف داخلیِ نیروهای حاکم نزدیک می­ کنند. این گروه همزمان هم پوپولیست، هم فرصت ­طلب و هم براندازانِ زرخریدند. این دسته شانس خود را بیشتر روی اقبال عمومی گذاشته­­ اند. اقبال عموم ی­ای که با یک مغالطه خطرناک میسر می­شود. منطق این مغالطه مثل همان مغالطه­ ای است که پیشتر به آن اشاره کردیم. با آوردن مثال ­های فراوانی از فساد و بحران و ارجاع و تداعیِ مداوم مثال­ها به آن کلیت “بد” و مقایسه با مثال ها و کلیت ­های “خوب” همچون غرب پیشرفته یا ایران دوره پهلوی، این ساده ­سازی ممکن می­شود. با این­حال این فریب تنها هنگامی می­توانند کارساز شود که زمینه آن نیز فراهم باشد. بهترین زمینه برای این کارسازی شرایطی است که در آن از یک­سو همه­ چیز و همه ­کس گنگ و آشفته و درهم شده است و از سوی دیگر فشارها و تغییرات به حدی باشد که تحمل آن سخت و ناممکن شده و یا درحال هرچه ­بیشتر سخت­ترشدن باشد. این شرایط آشفتگی و استیصال، شرایط ذهنی و عینی بحران برای بیشترین تعداد از افراد جامعه در طبقات فرودست است. طبقات متوسط نیز که با از دست دادن همان اندک دارایی­ها و امکانات و افق­هایشان در زندگی، بیش از پیش هراسان شده­اند، پرشورتر از سایرین به این پوپولیسمِ عمومی خواهند پیوست و پیشروتر از سایرین آن­را هم خواهند زد.

همه ­گیریِ این ساده ­سازیِ دهشتناک علاوه بر اینکه در بستر ذهنیِ آشفتگی و استیصال تسریع و تسهیل می­شود، به­ لحاظ عینی از هم­گراشدن و برهم ­افتادنِ خسته و مستأصل­ترین لحظات قوت می­گیرد. به این معنی که با افزایش فشارهای مختلف اجتماعی و اقتصادی در زندگی روزمره، سختی و مدت کارکردن برای همه افراد خانواده بیشتر می­شود و این همراه خواهد بود با خستگی و فرسودگی و ضعف و عجز بیشتر. در چنین شرایطی ته ­مانده آنچه که برای فهم و صورت­بندی شرایط باقی می­ماند نمی­تواند جز ضجه­ ها و فحش­های بی­ هدفی از سر خشم و خستگی باشد. بی­ هدفی این ضجه ­ها و فحش­ ها در جایی دیگر تبدیل به بهترین فرصتی می­شود که بدست پوپولیست ­ترین و فرصت­ طلب­ترین نیروها همگرا شده و برهم ­می ­افتد و هدفمند می­شود. یعنی هرچه از خشم و خستگی در آخرِ روز برای فریادزدن بیچاره ­ترین­ها باقی می­ماند، متاع و غنیمتی گرانبها می­شود برای بازیگران اصلی بازیِ تقلیل ­یافته سیاست مرسوم کنونی. خونبهای خشمگین­ترین و مستأصل­ترین قربانیان بحران، شیربهای فرصت ­طلب­ترین و مزورترین کاسبان بحران می­شود. از بد روزگار است که حتی بخشی از گروه­های منتقد داخلی نیز که طرفه چندانی از پیش از بحران نبرده و یحتمل از بعد از آن نیز نخواهند برد، در این دام می­ افتند و بجای تصریح و تشخیص بحران، به این امید که شاید لحظه­ ای انتزاعی که پس از این خواهد آمد، صبح دولت و مجالِ صحبت ایشان باشد، رو به بستنِ ائتلافی نامیمون با نیروهای مختلف یادشده می ­آورند و عقد موقت خود را به خونبهای همان ضجه­ ها می ­بندند. این گروه از منتقدان در وهله اول با آن بخش از نیروهای حاکم که خود را در شرایط بحرانی به حاشیه امنِ اپوزیسیونِ متخصصِ دلسوز برده­ اند، ائتلاف می­کنند و خوراک اطلاعاتی و رسانه ­ای یکدیگر می­شوند. منتقدانی که بیشترین بهره را از جنبش­های کارگری، فمنیستی، دانشجویی، معلمان و از این ­دست نخست به­ شکلی ارگانیک و سپس سازماندهی ­شده دست ­بکار ائتلاف و مصادره یکدیگر در این ائتلاف نامیمون و ساختن ویترینی چشم­ پرکن از یک حرکت –که در یک جهش نظری از محتوایِ انضمامی، صنفی و طبقاتیِ اولیه­اش تهی شده و به محتوایی گنگ، کلی و انتزاعی تحویل می­شود- می­شوند. اگرچه ایشان به ­زعم خودشان برای توصیف وضعیت دست ­بکار دربوق ­وکرنا کردنِ زحمت و تلاش دانشجویان و پژوهشگرانِ دیگر، با خریدن یا زدنِ این زحمات به ­نام خودشان و به ­نام جریان خودشان، به­ اسم دلسوزی برای “ایران” و “مردمش” شده ­اند، اما در واقع بدنبال بازکردن راهی برای تثبیت و تکامل وضع موجوداند که مصالح آن را همان خشم و استیصالِ آدمهایی که ایشان مورد ترحم و شفقت قرارداده­ اند، تأمین می­کند. ایشان بدنبال راهی هستند تا خستگی و رنج را قابل تحمل کنند تا بدین­ ترتیب کار به شرایطی بحرانی که همان شرایط خشم و استیصال است، نرسد. ایشان ساختار، وضعیت و جهانی را که مرگ پیامد و مشخصه آن است دوست نمی­دارند، بلکه جهان تب­دار را می ­پسندند. در جهان تب­دار است که پزشک ارج و منزلت می­یابد و کاسبی ایشان رونق پیدا می­کند. آنچه فراموش شده این است که، جهانی که مرگ را در خود می­پرورد، گزیر و گریزی از پرورده خود ندارد.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*