خانه / ادبی / جشنواره

جشنواره

نویسنده: ادریس ا.

دشت وسیع بود و ردِ همگونِ تایرها مارگون به خاک می­پیچید و عمویم را بر سرِ هر دوراهی لمحه­ای دوبه­شک می­گذاشت و پس از اینکه فرمان را به یکسو می­گرداند، به­کل خاطره مسیرِ پشتِ سرش را همراه با دنباله دولاخ به هوا می­برد. رو به پیش داشت و نگرانی­اش به چاله­ها و آبگیرهای جاده محدود می­شد. هیچ­یک نمی­دانستیم دقیقاً با چه چیز مواجه خواهیم شد. نه من نه عمویم نه برادرم و نه حتی پدرم. به یک درخت بنه یا شاید کلخونگ یک پارچه آویزان بود: “به طرف جشنواره عشایری”…

 

دریافت ادامه داستان در فایل پیوست:

جشنواره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*