خانه / ادبی / سیاخان لپویی

سیاخان لپویی

نویسنده: ادریس ا.

سیاخان، خان نبود ولی سیاه بود، به ­غایت بزرگ، هیبت ­انگیز، کریه ­روی، دل­ نازک و مهربان. یک غول بی­ شاخ و دم به تمام معنی. سرتاپایش، جسم و جانش، همه و همه وجودش متناقض بود. برخلاف اهالی شیراز که جثه خُرد و عمر وفادار داشتند، سرش بچرخ بلند می ­سایید و عمرش از یکجا به بعد، هر بهار به زور به بهار بعدی قد می­ داد. پیشانی برجسته، صورت قلنبه ­سلنبه و داهول کج و معوجش خوف می­ انداخت به ­دل، اما هرکه می­شناختش می دانست که چقدر مظلوم و بدبخت و بی ­آزار است. کم حرف­ می­ زد، فقط وقتی بچه ­ها اذیتش می ­کردند، ناله می­ کرد و فحش می­ داد و با خودش قُم ­قُم می ­کرد، اما سرِ هر زبانی و درِ هر گوشی بود. حتی فکر این که شکرخدا یا بنده ­ای را بکند از سرش نگذشته بود ولی هر که می ­دیدش، از فلک ­زده ­هایِ لنگ و لوکِ پشت زندان تا خودِ قوام و تیر و طایفه ­اش، کمتر از صدهزارمرتبه شکر خدا نمی­ کرد. برای همه عجیب­ الخلقه و رنگِ بالاتر از سیاهی بود، اما خودش عجیب همه را یک شکل می­ دید. صغیر و کبیر و زن و مرد را تقریباً یک صورت و یک اندازه و تار در نظر می­ آورد.

ادامه داستان در فایل پیوست:

سیاخان لپویی

 

یک دیدگاه

  1. بسیار خواندنی و زیبا بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*