خانه / ادبی / لب‌خند بدرقه‌ی مسافر بی‌حرکت / دفتر شعر صمد شعبانی

لب‌خند بدرقه‌ی مسافر بی‌حرکت / دفتر شعر صمد شعبانی

Image066

دفتر شعر لب‌خند بدرقه‌ی مسافر بی‌حرکت

دفتر شعر چاپ نشده‌یی از صمد شعبانی

لب‌خند

بدرقه‌ی مسافر بی‌حرکت

 

 

۱)

کلاف سردرخویش

رازهای تو به دست و پایم پیچیده‌اند

لب اگر بگشایم

تو آشکار می‌شوی

۲/۷/۸۴

 

 

۲)

قاصدک

چون‌که تو خواستی،

گذاشتم

باد مرا ببرد.

نرم‌تر از همیشه گذشتم

اما

کوچه‌ی هوشیار

صدایم را شناخت.

شنیدم که بازگشتی

چه‌کنم!

از همه سو صدایم می‌زنند.

۷/۷/۸۴

 

۳)

آسوده‌خاطر

یک بستر و

آغوش خنده‌ات کافی

تا عشق را در هزار توی شک

گم نکنم.

۹/۷/۸۴

 

 

۴)

دزد شاعر

همه‌جا را گشتم.

تمام پله‌ها

راه به شعر می‌برند.

گنجه‌ها پر از خاطره‌اند.

میزها از آرزو سرشار

 

این‌جا را!

سفیدی خیره‌ی چشم دفترها

خنده‌ی ستون،

دست دراز کتاب‌ها را ببین!

بیا برویم.

این‌جا بوی شعر می‌دهد

ممکن است غوغا به‌پا شود.

۹/۷/۸۴

 

 

۵)

زمین

گل

در تمام فصل‌ها

بر انگشت و

پیشانی شاعران و شهیدان

می‌شکفد،

بوییدن و دیدن و آواز و پرواز دیگر بیاموز

ای بلبل سرگشته.

۱۱/۷/۸۸

 

 

۶)

ناشنوا

وقتی همه؛ همه‌چیز می‌گویند

تنهاترین‌ام

با تمام رازها

نگاه‌ها و خنده‌ها.

گم دراین‌همه

عبارت و اشارات.

۲/۷/۸۴

 

 

 

 

 

 

۷)

رنج‌بومی

از اندوهان تو

سهمی که بر گرده‌ام نشست

اکنون چون کوه سنگی

دیگران را به فراز می‌خواند.

درشگفتم از این سختینه

چگونه به شکوه درنمی‌آید

از این بار گران خویش.

بر تخت‌گاه آفتابی

خوابی سنگین می‌گذرد

و در نگاه سپیده‌دم

هیچ‌گلی نمی‌شکفد.

امروز نیز

خاک بی‌جان است.

۲۰/۷/۸۴

 

 

۸)

جست‌وجوگر

چه‌قدر در پیاده‌روها

خاطره‌ها را جمع‌کنم

تا شکل تو

و گذشته‌ها را

در شب دفترم

نقش می‌زنم.

امشب

همان‌گونه که دیگران می‌گویند

من نیز از تو خواهم نوشت

سطری اگر بیش نباشد

خط خرام تو خوش می‌درخشد

جلوه‌کن ای

شکل رویای من.

۲۲/۷/۸۴

 

 

۹)

یک عاشقانه بازاری

بگذار دیوارها بالابروند

بگذار حرف‌ها را در هوا

نشانه بگیرند

بگذار راه رفته‌ی عشق را

از آغاز تا بی‌نهایت

اندازه بگیرند

 

بگذار بسیج شوند درپی‌ات پسران خنده‌لب

با پرخاش‌ها ودشنام‌ها فاصله

در راه طولانی مدرسه،

از دل هیاهو بگذر

عشق‌است این

 

از مرز بی‌خیالی بگذر کنار ساحل انتظار

سنگ را به صدا درآور

در کوه‌پایه‌های صبر

درخت را به رقص بیاور

در اندیشه‌های سبز باد

عشق‌است این.

 

شادی و نور و قضا را

در تپه‌های کاهلی

در بی‌حجمی خویش

حجمی سبک بخش

باد را پس‌بزن در بی‌زمانی

رها شو در سبزینه‌ی چمن

عشق‌است این.

 

رنگ بلوغ‌ام را پنجره‌ها و پرده‌ها

آشکار می‌کنند

عشق‌است این.

 

بانگ نوشانوش جام‌هوا

چیزی نیست جز احساس آفتاب

پس پرده‌ی سیاه

و زیستن هرآن‌جایی که دوست‌اش می‌داریم

با خنده و گشاده دستی آغوشی

عشق‌است این.

 

گرد برگرد تنهایی خویش

تو در درون من می‌خزی

من در درون تو

غرق در پیمانه‌ی روز پر شتاب

عشق‌است این.

 

بگذار سنگ‌باران کنند سر هر چار راه

مرکز هر میدان

تو در قلب منی

عشق‌است این.

۱/۸/۸۴

 

۱۰)

شعر احساس

خورشید سوزاند چشم‌ها را

آب‌ها از پارو می‌لرزند

زنی چهره در من فرو می‌برد

هزار نیزه‌ی تیز آفتاب

اقیانوس آرام هم‌ دیگر آرام نیست.

در جان حباب ناپایدار هوای چنبره را می‌ترکاند.

 

رنگ پاییز تو و

جای پای گذشته

روی نی‌ها و استخوان‌ها است.

 

رودخانه‌ام در گستره‌ی افق

سرریز شده‌ام

چشم به دریا دارم

بگذار بگذرم ای

سنگ سکوت

۵/۸/۸۴

۱۱)

سرود آن‌که پیش از سپیده‌دم در راه بود

من آواز قناری آزاد را

در شرق خانه‌ام

هرگز

نشنیده‌ام.

 

من به‌ سامان رسیدن گربه‌های ولگرد را

در گذر فصل‌ها

هرگز

ندیده‌ام.

 

–        نه-

هرگز باکسی شام محبت نخورده‌ام

و برای «ما شدن»

دست کسی را نفشرده‌ام در قاب یادگاری.

 

اما اعتراف می‌کنم که [سراسر زمین را گشته‌‌ام]

در جامه‌ی نو دوز عریانی

با طعم تمام شهرها «با طعم هر دیار»

بر لبان دل‌تنگی

 

و اینک صدایی از دل خاکستر:

من

کجایی‌ام

این ترانه از کجاست؟

ای آتش بیداری

کدام‌سو را بنگرم؟

 

نگریستن را رها کن ای

زاده‌ی آتش

و در شعله

آسوده باش.

۱۱/۸/۸۴

 

 

۱۲)

توفان که فرونشست

هر آه

سوزش حسرت نوفانی است بر لبی تاریک

و نگاهی بی‌منظره

در طلوعی بی‌حصار

۱۵/۹/۸۴

 

۱۳)

نامه

………………….

آواز پنهان سنگ‌ها را ترجمه‌کنم]]

سکوت را شکسته‌اند در روزگار سخت خویش

دوست‌من!

به کارگاه سنگ‌بری بیا

این‌جا

هنوز شعر پنهان است.

۱۹/۸/۸۴

۱۴)

طراوت خاک

احساس عطر دگرگونی

با تو بود

آن‌گاه که لبان بوسه‌ی خورشید

دروازه‌ی روز را

گشودند

و من تمام طراوت زیبایی تو را نوشیدم.

۲/۹/۸۴

 

 

۱۵)

وقار و خرام

ما را دیگر

به آن باغ پر درخت

راه نیست.

 

نزدیک‌تر بیا

گل ممنوع بوسه را بچین

که از این منظر

تمام آب‌ها

به دریا می‌رسند.

۱۱/۹/۸۴

 

 

 

 

۱۶)

پنجره

سرشار از آفتاب و عطر است

مدرسه‌ی نوروزی

در قاب پنجره‌ی زاری‌ها

روز

آوازی از کبوتر و

رنگی از بنفشه‌ها دارد.

۱۵/۹/۸۴

 

 

۱۷)

مرگ

در اعماق جاده‌ها

ترانه‌ها می‌لرزند

از هیبت سراب

 

نخل و نمک

رنگ خون دارد از نگاهی به نگاهی

آب‌ها می‌گریند در سودای چشمه‌های دور

و ترکش‌ها از گوشت سرشارند.

۷/۱۰/۸۴

 

 

۱۸)

دیوار بلند حاشا

من این‌جا

نه با ابر کار دارم

نه با دریا

 

میان ستون گردباد

می‌گردم

گاهی هم روی زمین

 

 

زیر کلاه‌خودم

چیزهایی به‌هم می‌بافم

که نو بر هیچ‌بازاری نیست

بلور آب

چه‌کند عریانی مرا

آن‌هنگام که تو را چشم باور نیست.

 

در نگاه بی‌نگاهی

همه‌ی مهتابی‌ها

بی‌آفتاب‌اند.

۱۶/۱۰/۸۴

 

 

۱۹)

خواب بارانی

نگذار که انکارمان کنند

ای‌شهید شیرین شب صحرا

جویبار عاشق را دریاب

در کویر تن تشنه‌ات

۲/۱۲/۸۴

 

 

۲۰)

سخنی از سر فکر

فراز نگاه تو

چیزی نیست

جز حکایت سنگ و آب و حباب و هوا

 

هشدار که بغضم نترکد به دامن‌ات

چنان چون توفان

که در حباب

۹/۱۱/۸۴

 

 

۲۱)

پیری و خاطره

عطری خوش و جاری بود

تمام شب‌تو.

 

آن‌چه را که لمس می‌کنم در این سال‌گشتگی هنوز

انبوه شلال گیسوان توست

هرچند جز باد و انحنای عصا

نیست در دستم.

۲۵/۱۱/۸۴

 

 

۲۲)

گذر از گذرگاه خاطره

(تقدیم به غزل شیروانلو)

روز بیمار

با طعم وحشت

در سکوت و در صدا

رخنه می‌کند و

به بند می‌کشد

احساس غزل را.

سایه‌ها تنگ حوصله در شتاب خود

غرق می‌شوند و فرو می‌روند

در صوت بی‌هنگام خارج خوان

که از او می‌لرزد در و دیوار هر خانه.

 

نگاه‌ها به آسمان

در شگفت از قطره‌ی باران

در آن‌هنگامه‌ی مانوس

که آشوب را بر هوا می‌بست و

در هم خرد می‌کرد

بنیان فکر باران را

تا آن‌سوی نگاه.

 

در قامت شادمانی،

چشمان زل زده‌ی پیاده‌رو

یاد و خاطره‌ی هزار «زنده‌باد و مرده‌باد» را

بر طیفی از بلور

نقش می‌زند: رنگ‌و وارنگ

شور و تلخ، تند و شیرین

با عطر فداکاری و ایثار

که هنوز در هواست.

 

غروب در چارچوب پنجره می‌سوخت

با بوی غربت

زمستان

گرد میدان

سرد می‌گردید

با مرگ‌های بسیار

و یا در راه رفتن بود.

۲/۱۰/۸۸

 

 

۲۳)

مرگ پرنده و بهار

سکوت تو

آغاز سخن بود

در هنگامه‌ی رفتن

ای تابوت روان مرگ

ای تجسم عصیان و عشق و زندگی!

میان تن تو و

دست‌های من

سکوت

بلندترین فریاد است.

۱۱/۱۲/۸۴

 

 

۲۴)

فراموشی

همه‌ی شادخواری‌هایم را

برفرازتو

گرد می‌آورم

ای طعم تنهایی من

رنگ نان و سنبله را

در نه توی خاطرات

به من

نشان بده.

 

 

۲۵)

پنجره و زنبق در آینده

رویای کدام آینه بود

که از شکستن گفت:

در بهت یک نگاه

یک پنجره برای دیدن جهان

چشمان مرا کافی‌ست

تا میان جستن و فراموشی

زندگی کنم

به آرامی

و از میان روز و شب انبوه مردمان خلایق بگذرم

با کشف و سرخوشی.

۱۸/۱۲/۸۴

 

۲۶)

حق‌گذار

برکه و علف

می‌رقصند

از التفات باد

در نگاه خیس صبح.

۲۰/۴/۸۴

 

 

۲۷)

از زبان شن‌بادها

خویشتن خویش را

به خاک سپردم

قاصدک‌های بهاری آمدند

هفت زنبق آوازه خوان

سرود زندگی خواندند

در کنار گور

و عمق فاجعه را سنجیدند

با نگاه دور.

 

پس آن‌گاه قلب و سینه‌ی مرا درید

نیزه‌ی تیز آفتاب نیم‌روز

 

و تاریکی را

هزار  دست شمع خاطرع افروخت

در معبر کشتار.

۲۷/۱۲/۸۴

۲۸)

اندوه یاد کوچه‌ی بن‌بست

تو که می‌دانی ……………..مگر ما

چندگاه فرصت دیوانگی پیدا کردیم

تا بخندیم شلنگ‌انداز

می‌خواستیم

“مال ما باشد”.

 

حالا یادت می‌آید

خل‌بازی‌ها و کوچه‌گردی‌ها

چه فایده‌ها داشتند.

 

چه‌قدر پر حرف آمدیم و رفتیم

از این کوچه‌ای که:

«دیگر کوچه نیست بازاری بزرگ است»

 

اما

هنوز در حیرتم

با آن همه چابکی

چه‌طور به حرف من نرسیدی!

 

اگر می‌توانستیم

حرف‌هامان را

کنار هم بچینیم

روزها معنای دیگری پیدا می‌کردند

و ما میان ایستگاه‌ها و

مکان‌های عمومی و بوی بقچه‌های فقیر

پیر نمی‌شدیم.

 

شاید هم جهان

پنجره‌ی ممنوعش را

به روی ما می‌گشود و

در چشم ما

جایی داشت

 

نگاه کن!

هنوز آن چراغ روشن است

و آنان دست‌ها پس‌پشت

بی‌آواز می‌روند.

۱/۱/۸۵

 

 

۲۹)

کجایی! یادت بخیر

هزار گمان که به خاطره‌ی گذرد

به‌گاه تردید

به‌گاه رفتن و نرفتن

به آری

به نه

به آن‌چه که تویی

به خویشتن خویش

تا یقین شود.

 

ای همه‌ی جست‌وجوهای من

مکرر شوید

در این سال‌گشتگی

هرجا و هر هنگام

هرگاه و هربی‌گاه

 

درآغازخواب سنگین

هم‌گنان غار

که یقین شد

نه بیداری است در دنبال.

هان!

بگو

کی

کجا

چگونه؟

جهان را

می‌دویدم؟

۳/۱/۸۵

 

۳۰)

ناراضی

برگ‌های سرشار از عشق

می‌میرند

در نفس تو

 

ای همه آشوب زندگی

در پس پرده‌ی ریا.

۲۰/۴/۸۷

۳۱)

باد میان دستانم

خواب تو را

بالا و پایین می‌روم

سرم از سقف سنگین است

چه‌قدر به درو دیوار خورده‌ام

 

دیگر نمی‌دانم

نام‌ات را از که بپرسم

پنجره‌ها کورند و درها می‌ترسند

 

زبان‌ام زخمی‌ست

لبخندم لال

گریه‌ام بی‌اشک

من جویده‌شده‌ام.

 

پرستو

رفته‌است و

آسمان

بی‌انتهاست.

۵/۰۱/۸۵

 

۳۲)

شب‌کلاه بهار

این‌جا

تنگ‌تر از دل یک کودک غریب است

فرصت پریدن و پرواز نیست.

این بام و دیوار را

هزار چشم کینه و کشتار

نشانه رفته است.

 

پس دهان‌ام را پس بدهید

تا آوازی بخوانم.

چه دشوارند روزهای این مکعب سیمانی.

 

شب‌ها بی‌صبرانه می‌آیند و

سال‌ها پیر می‌شوند

بی‌آن‌که رنگ فصل‌ها را ببینی.

۹/۰۱/۸۵

 

۳۳)

شادی جام هوا

بگو

بگو دوست‌ات دارم

تا که میله‌ها از پنجره‌ها

برداشته شوند.

 

در کنج شادمانی

در سه‌کنج سراسر سنگ سخت تاریخ

با تمام دهان اشتیاق

“مرا ببوس”

 

که این سربازان سربی

از بام هوا

بالا رفته‌اند.

 

جز آن‌یکی که

بعد از قضای حاجت

زیر ستون یادبود

به خواب رفته است.

 

من طعم آبی تو را

به تمام پنجره‌ها خواهم داد.

ببار که رعدوبرق آسمان همه را نشان می‌دهد.

۱۷/۰۱/۸۵

 

۳۴)

پیوسته برمی‌گردد آن‌که می‌رود

هرچند

خاطره بودم در خاطر خویش

یقین داشتم

نمی‌خواستم به عقب برگردم

 

کوچه‌ها صداشان را در گلو

خفه کرده‌اند

در سایه‌ی بناهای عظیم

چرت می‌زنند.

 

کابوس‌ها جوانه زده‌اند

مصیبت‌ها نیز.

 

فصل چیدن است

گل باغ را

اما

نشانی نیست از آن‌که رفت

 

جز غباری نیست راه را

دیروزها گم شدند

امروز نیز.

 

اکنون می‌شنوم

با آب‌وتاب و پرملاط

اخبار هزار سال پیش را.

 

باد است

و روزنامه‌ها پر مشتری

الواح خطوط میخی

میخ شده بر دیوار.

 

برای بالا رفتن هیچ مانعی نیست

به شرط آن‌که پاهایت را پیدا کنی

میان استخوان‌های شهر سوخته

میان نشانه‌ای بی‌نشان

 

خار و ریگ بیابان و تازیانه و تحقیر

صف ایستادگان و ستون‌های سنگی سرد یادبود

پشت پیچ هیچ

 

این‌جا

چه بی‌نشان‌ام من

کنار صف«دهلیز پیچ پیچ هیچ»

به‌سوی خود می‌روم

همه‌چیز را از آن‌جایی ساخته‌ام

که گذشته است.

 

مکان دل‌خواه

شادی جاودان

می‌روم، می‌گذرم، می‌آیم

برنمی‌گردم

آن‌سوی آن‌چه که جاگذاشته‌ام.

 

پیوسته برمی‌گردد

آن‌که نخستین وعده‌ی دیدار را گذاشت

 

امروز ملاقات می‌کند

صدها صدای شاخ‌وبرگ و بع‌بع را

صدای آب

روشنی و باران

صدای کوچه

سکوت صدای پای اسب

غوغای ماشین و سرسام دیجیتال و

صدای پای آن‌که ایستاده بود

 

او هرگز نخواهد رسید

قراری نیست

مقصد جایی

که جاگذاشته شد

مسافر بی‌حرکت چشم‌به‌راهی‌های دور

راه در راه گم شد بی‌سوار

 

تو اکنونی

اگر تن خنک زمان را لمس کنی

در تهی میان شب و روز

وعده‌گاه را بیابی-

آن‌جا باشی که باید-

نه گذشته

نه آمده

نه رفته.

چه زلال و جاری‌ست

این آبی که هم‌اکنون می‌گذرد.

۲۳/۰۱/۸۵

 

۳۵)

زن و غم‌ناک‌ترین آواز استمداد

آسمان

هیچ نشانی از باران ندارد.

شب خفته است

میان ماه و ستارگان

و نگاه‌های خیره

که قندیل بسته‌اند.

 

من هراسم نیست

اما نمی‌دانم

ازچه‌رو

این دانه‌ی بی‌قرار

تمنای رویش دارد

در این نقطه‌ی کور خاک

۰۹/۰۲/۸۵

 

 

۳۶)

نمی‌خواستم کسی منتظرم باشد

تو را لمس می‌کنم

در نیمه‌راه بوسه

فرو می‌ریزی

بر ویرانه‌یی که من‌ام

 

لب‌های تمنا

مرگ را می‌نوشند

 

دست‌ها

جوانه‌های کابوس را

هرس می‌کنند

درشب‌هول.

 

اگر آمدی

کنار جاده‌ی خونم

نشانی را گم کرده‌ام

و انتظار را

تجربه می‌کنم.

۱۱/۰۷/۸۶

 

۳۷)

مرگی دیگر

اینک آفتاب را بنگر

که چگونه فرو می‌ریزد

بر قلمرو خواب آن‌کس که دیگر

نه بیداریش در دنبال.

 

زنان و مردان گریان می‌گذرند

و مهتابی

پر اندوه

تابستان را نفس می‌کشد

به گاه عصری که می‌گریزد

در نگاه دختری

که بلوغ خود را می‌نمایاند

 

نور به سرگیجه می‌افتد

روی دیوار

و نگاه خیره از حال می‌رود.

 

هیچ‌کس نمی‌داند

آغاز و انتها

و ابدیت شفافی را

که در چشم زندگان جاری‌ست

 

من اما هنوز

بر ایوان خاموش خویش

نمی‌دانم

می‌روم یا که می‌آیم

و آن‌چه می‌بینم

آیا راست است؟

 

این‌جا

تنها نور است

که به خاموشی می‌نشیند

 

میان ستون خنده و گریه

و تابستانی که از یاد نمی‌رود

 

در زخم

صدشکاف

صخره و دیوار.

۰۹/۰۷/۸۶

 

۳۸)

امید

بی هیچ‌کس

در انبوه پیچیده‌ی خویش

گم‌شده‌ام.

 

کلافی سردرگم

پنهان در اعماق

 

تو از کجا

به درون من خزیدی

ای

قطره‌ی باران؟

جاری تو

رودی خروشانم کرد.

 

اینک در استوای تن‌ات

سپیده است

که می‌دمد

و من در سایه‌ی نام تو

آرام گرفته‌ام.

۱۳/۰۷/۸۶

 

۳۹)

می‌خواستم در تو سفر کنم

با چشم باز

حیران و مات

میان افکار تو می‌گردم

 

هیچ راهی به زندگی

باز نیست.

 

دری می‌گشایم

میان روشنان فلکی

شب

مرا می‌نوشد

بر سندان ماه

می‌کوبد

 

و من

می‌شنوم

سخنان تندی را

در این برهوت

که با دو درخت می‌گویند

هم‌چنان که در هذیان تو

خواب‌گرد می‌گردم.

۱۷/۰۷/۸۶

 

۴۰)

آن‌قدر نماندی که در چشمان تو بنگرم

برگی از تاریخ

می‌کنم

از آن من نیست.

 

سیاهی‌اش را

بر چشم می‌گذارم

نور از من می‌گریزد.

 

واژه‌هایی که ما بودیم

همه انکار شدند

 

پس آن‌گاه

در می‌یابم

که ما نیز

به هیاهو

خرسند بوده‌ایم.

 

در سایه‌سار خرسندی

من نیز

چیزکی می‌نویسم

نشنیده بگیر و

ببین

که میان دو عبارتم

  • (فریاد و خواب)-

لحظه‌ای که دو شقه می‌شود

و زمانی‌که می‌سوزد

 

شعر

جان می‌گیرد

“ناخرسند”

میان بستر باران

“نشنیده انکار می‌شود”

و من در سبز نگاه تو

جوانه می‌زنم

بیدار می‌شوم.

۱۹/۰۷/۸۶

 

۴۱)

کانون سنگ

در این صفحه

چرا

چیزی نمی‌گنجد

با این‌که قلم در گردش است!؟

 

نقطه‌چین‌ها در جمجمه‌ام

جار می‌زنند

کاغذها به پرواز درآمده‌اند.

ومن

بیرون از این جهان

می‌میرم.

 

در امتداد اندوه

زیر پایم پلی متروک

فرو می‌ریزد.

 

در چهره‌یی که

شب کامل است.

 

می‌دانم اما

از همه‌ی چیزهایی که در گذرند

چیزی از آن من نیست.

 

وقتی نگاه تو فرو می‌ریزد

در ژرفنای صدای دره

ستاره‌های گریان

گرداگرد گردن بلورت

شب را زخم می‌زنند

و پرندگان کاغذی را

به نجوا می‌خوانند

 

کتاب‌ها فضل می‌فروشند

به سازندگان حیران خاموش خویش

 

و تو

چنان شفافی

که به چشم

نمی‌آیی.

۲۸/۰۸/۸۶

 

۴۲)

کف‌بین

بی‌دریغ است

مهر گرم آفتاب

بر دریا و بر درنا

بر ماهیان ریز کناره و گودال

بر رویای مرغ مهاجر

(چه با وقار)

خیره به آواز خویش.

 

بر سرگشتگی نگاه من

که آبزیان را تکثیر می‌کند

تا منزل‌گاهی که می‌جویند

بر فراز

یا عمق آب‌های عمیق.

 

شگفت و باشکوه و سرشار از هیجان است

نور سرریز از من و

شعر شرقی‌ام

که آب می‌شویم

در نگاه مهر جاری زلال

در شتاب آب

در توفیدن دریا

در کارگاه فکر

در موج‌موج و

سطر سطر

شعرهای دریایی

 

انتشار خوب روشنی

و اندکی روز در چشمان تو

که کمرگاه باریک اندیشه را

آغوش گشوده‌یی.

 

دیگر

چه می‌بینم؟

وای و

ای وای و

حسرت!

 

این‌جا در معرکه‌ی جدال لبخنده و اشک ساحل نزدیک

آب از سر

شاعر و

شعر

گذشت.

۲/۱۱/۸۶

 

۴۳)

رویای دانه

پیش‌از حضور دست‌های تو

باد

سیب را بویید.

 

اکنون درخت خاطره است

میان مشت فشرده‌یی

و دهانی که لالایی‌های ازیاد‌رفته می‌خواند

تا ریشه‌ی بنفشه‌ی کوهی

آرام گیرد

سنگ سوده‌شدن بیاموزد

من

دوباره سبز شدن

 

آهو رهایی

و تو در اعماق قلب برگ

بنشینی

افسانه‌یی کنار نام تو.

 

آفتاب و برکه

گنجشک و سایه.

 

کجایی ای یار

یاد و خاطره

کوه و دریا

درخت و فریاد

 

و باز

هزار منظر خوف

۱۲/۱۱/۸۶

 

۴۴)

لحظه‌ی درنگ

چه خرسندم اکنون در معبری از تماشا

سرفراز

پای این دیوار

عریان در تجیر خویش

 

دریچه‌ام در شب

بی‌کرانه می‌نماید

آسوده‌ی بی‌کرانگی

بیدار در آغوش زمان.

 

تاریکی می‌خلد در من

آیا جاری‌ام در زندگی

یا زندگی در من!

۲۲/۰۸/۸۸

 

۴۵)

دریازده

….

از آن‌سوی

من نیز

چنین‌ام.

 

تمام انتظارها می‌گریند

در شب خاطره.

 

شیار تلخ کناره را

موج

با احساس نمک و ماسه

انباشت می‌کند

هیچ تبسمی نیست.

 

مرغان هوا

پر می‌ریزند

 

پاهای لرزان و

ماسه‌های روان ساحلی را

زمین سختی نیست.

 

سنگی در هجوم آب

پهلوی شکاف‌داده به صلابت موج بی‌قرار

قایق تردید را

حمایت هیچ کرانه‌یی نیست.

 

من اما

بوی خاک خیس را در جان خویش

می‌شنوم.

 

کجاست صدای استمداد؟

من سپرده‌جان رها در آب را

چه چیز

به این خاک می‌بندد؟

۱۳/۱۱/۸۶

 

۴۶)

ظهر را بر گرده‌ی خویش می‌کشم

دل‌پونه‌ی وحشی

بر نیزه‌ی آفتاب به خود می‌پیچد

و عطش

از گستره‌ی زمین می‌گذرد.

 

آغاز روز

با وزوز زنبور

گرد گلی که تویی.

 

درخشش رقص سنبله در بادو

ناز پروانه و شمیم لاله

نوک پنجه‌ی روز

 

خرام آهو بر ستیغ

میان چشمان عشق

که سرشار از پرنده است

ای آفتاب عالم‌تاب

امروز دیگر

دل جهان

شب و ستاره نمی‌شناسد.

 

بدرخش

بر این ویرانی

بدرخش.

۱۴/۱۱/۸۶

 

۴۷)

خیال

ای ناب‌ترین حضور نیاز

در گستره‌ی عطش

زلال جاری دل شیدای دشت مشوش

شمیم چهارفصل غربت تنهایی

 

تراشه‌های آواز را

از شانه بر غم

به زیر افکن

و به این لحظه‌ی بی‌لبخند

با طنین زیر و بمی نو

سلام کن.

۲۰/۰۷/۸۷

 

۴۸)

سفر

آشوب خم‌یازه‌های کش‌دار و

کش‌وقوس تن

داردار و جیرجیر

نشیمن‌گاه اسقاط

روی موج پرت‌وپلا

 

آغاز راحت و

فریادهای خواب

میان خرناسه‌ی کفتار

قیلوله‌ی هم‌سفران

سکوت بلند را می‌شکند.

 

راه در مشت من است

بی‌چراغ

و بیداری

پرسه می‌زند

در هذیان تو.

 

صف سبزینه‌های وداع

سرمی‌جنبانند به حسرت.

 

آینده به گذشته می‌نشیند

و هیچ خامی

پخته نمی‌گردد

 

که آغاز و انجام

به شب و روزی

بیهوده

می‌گذرد.

۱۶/۰۲/۸۷

 

۴۹)

شعر هفت‌دریا

نگا‌هت که می‌کنم

شعری که در فکر نمی‌گنجی

 

زار می‌زند

کارگاه فکر

زایش تابستان‌های بی‌تو را.

 

گام به گام

فرسنگ‌ها بی‌راهه

خرسنگ‌ها کناره

صخره‌ها سوخاری راه» و سایه

قندیل گوژپشت.

 

گذرگاه خیس اندرونه‌ی ماهی

به‌گاه توفیدن دریا

راه نمی‌برد جایی

فرو مانده درگِل

هیهات.

 

نام‌های بسیار خاطره‌ام را

از لبه‌ی پرتگاه عمیق نگاه تکرار می‌کنم

صدای تو فرو می‌افتد و هزار تکه ‌می‌شود.

 

جاده‌ای از چشم‌ها که توفان در می‌نوردش

اشتیاق نمناک رسیدن و باز جُستن در برهوت بدگمانی

خانه بر دوش و طعم غربت بر لبان دل‌تنگی

نه خواب نه بیدار

فضایی خالی

واژگون و بی‌انتها

 

ای دریغ از رود

که به دریا نرسید

فرو ریخت به مرداب مرگ و از یاد رفت.

نه چون من

که در برکه‌ی آرامش تو

جاری شدم:

 

هراسناکی باریک راه سبز ساحل فرسوده‌ی مارپیچ دو جانب رود.

هجوم هول و هراس اوهام هولناک.

فراخنای جاده‌ی ترانزیت بیغوله‌ی ناکجاآباد

باران و بوران و مه

باد قَلاشی و شلاق سرعت

گم‌شدن در دود ایستگاه بازرسی

در فاصله‌ی سکوت و رگبار.

 

ای دریغ از گُل

که بر خارِ کویر

پوزار کشید

ای دریغ  از خار

که بر باد شد.

 

کنفرانس تمساح در باب بیابان‌زدایی و انبوه‌سازی مسکن

دربارانداز دریاچه‌ی نمک

هیاهوی شاعران امروز در«انجمن شاعران مرده»

کنسرت بزرگ مگس در فضای باز دانشکده‌ی پشمک‌سازی –هجوم ملخ بر فرازکشت آینده

سمینار بررسی کیش شخصیت لوطی

حاشیه‌ی کویر لوت

 

“هراس از یگانگی، نقش فرد و اجتماع، فردیت تباه شده، داش‌مشتی‌گری”

 

اجتماع دلالان و خریداران محبت

زیر پل عابرپیاده.

 

خطابه‌ی عقاب پرریخته بر فراز کوه‌ِسنگی:

“ما وصف آسمان صاف و شکوه پرواز را از دهان صخره‌ها شنیدیم

هرکول را در کسوت منجی دیدیم که چگونه خاک نینوا را به باد می‌داد و  

شکوفه‌ها را سر می‌برید.” 

  

بگذریم 

 

نگاهت که ‌می‌کنم

توخود شعری می‌شوی.

 

ای دریغ از شعر

که بر باد شد.

۱۵/۰۸/۸۷

 

۵۰)

صدای آب و تشنه

آغوش گشوده‌یی بر بستری به فراخ‌تای دریا

تنها

عشق باد را شایسته است

خنج کشیدن بر لب سکوت

چنگال ببر را نشاید.

 

قلب نعنا سوسو می‌زند از دریچه‌ی تاریک

و آواز با طعم نمک

بادبانی از غبار برمی‌افرازد

بر شط عطش.

 

کیست که نشنود

زاری بنفشه‌ی کوهی را

در اعماق دره‌ها.

 

ای همه قطره‌قطره‌های جهان

هیچ‌کس

هیچ نپرسید

هیچ‌کس

هیچ‌ نخواست

من خود همه‌چیز را در چشمان تو دیدم.

۲۰/۰۴/۸۷

 

۵۱)

مقام میلاد و مرگ

آوای جنگل روشنان که پیش می‌آید و نمی‌رسد

شب بوزینه‌گان را

بر سردست گرفته.

 

چهره‌های بی‌رنگ

نام‌های بی‌سایه

می‌چرخند

گرد شمع و

اطلاعات و تاریخ سوخته

می‌پاشند

روی خشخاش زخم‌خورده‌ی گریان.

 

حلقه‌ی زور دور گردن مشتاق زندگی

در چهارراه فصول سرافکنده

از لحظه

می‌گذرد.

 

من

بی‌صدا

معلق و بی‌انتها

به بارانی که نباریده

گوش می‌سپارم

 

زمین را

می‌جویم.

 

رویش سبز اقبال را بر سینه‌ام

قطره‌یی باش

تا نخشکد

باغ نگاه.

۲۶/۰۴/۸۷

 

۵۲)

ناله‌ی سنگفرازدااا

 

سایه‌ی سنگ ظهر تابستانم

تازیانه‌خورده‌ی چارفصل

 

داغ از لاله‌ی رویاها

استوارترین خنکای کویر

 

بی‌بهره از مشاهده‌ی خویش

فارغ از غوغای تماشا

غافل از روز و شب و ماه

 

ای همه‌ی جان‌داران ذله‌ی آفتاب

قدم بر پیشانی‌ام بگذارید

و از سنگ بودن

رهایم کنید.

 

قلب مرا لنگری‌ست،

بیا

که پادرجاترین‌ام.

۰۸/۰۸/۸۷

 

۵۳)

افسون شعر

بر بامی از ابر

سطرسطر هوا را

می‌خوانم

سرگذشت تیر و کمان و نیزه

 

من بازخوان قصه‌های رفته ازیادم،

ای شعر بلند خوش‌تراش شب‌بو

 

عروس کفر هزارداماد قله‌ی جهان!

 

کدام فرهاد

تیشه بر ریشه‌ات

فرو کوبید؟

 

مجنون هزار لیلی

کوچه‌های ولگردی!

کاش امروز نیز

پنجره‌یی

بر دل‌ات بنشیند

۱۷/۰۹/۸۷

 

۵۴)

خبرهای موثق را تیتر کن

تقدیم به روزنامه‌نگاران و گزارش‌گران

فردا

درخشش خورشید

حتمی‌ست.

ابرهای بارانی

کوچیده‌اند از آسمان شهر ما

 

تردد با رنگ پریشان

روان و آرام است در مسیرهای مجاز

 

غبار محلی از دریچه‌های حیران

لب پر می‌زند

و آسمان فیروزه‌ی پر آژنگ در محاق

 

سایه‌هایی پس‌وپیش

لولی‌وش می‌لولند

به ناگزیر در چنبر زندگی.

 

پیشانی‌ها پر چروک از چرک‌تابی روز

چهره‌ها عصبی در تنگ‌‌نای سیال زمان

 

لبان تلخ فراموشی

بی‌خنده در گذر فصل‌ها

 

نگاه‌ها پژمرده و افیونی

نگران در فراخ‌نای هوا.

 

خطر یک حمله‌ی قلبی در شب بی‌ماه

از احتمالات است.

 

جنون گسترده‌ی قرن

جدی‌ست، هویدا در پیشانی روز بی‌امتیاز و

گل‌زار گل‌های جنون.

 

زمین از ژرفاهای درد زخم بشکافته

با بادهای گریزان می‌نالد.

 

خطر رفع نشد

زلالی اما به تیره‌گی نشست

 

اجتناب‌ناپذیری قادر مطلق از موج‌ها گذشت

آب‌ها از پشت سدها آزاد شدند.

 

صف بی‌کران مادرزادی

پشت در زندگی به شب کشید.

 

کوچنده‌گان اجباری نان و آفتاب

از مرزهای خاطره گریختند

خیلی‌ها راه را گم کرده‌اند،

یک گام به پیش یک گام به پس

دست‌به‌دست می‌سایند و می‌فرسایند

 

بعضی‌ها نمی‌دانند

وسط بزرگ‌راه ایستاده‌اند

 

بعد از باران تاریکی

رنگین‌کمان نخواهیم داشت

 

در زندان تنهایی بی‌قیدوشرط گام زدن

بهتر از زندان عمومی‌ست

با یاد و خاطره‌ی کلاغ‌های باغ ملی.

 

صفحه‌ی روز کافی نبود برای این‌همه شهامت.

پاره‌یی از مطالب رسیده

سر از سطل سردبیر در آوردند

 

بعضی‌ها از سد ممیزی نگذشتند

بعضی چیزها به ذهن کسی خطور نکرد

اما اتفاق افتاد.

 

شماری از اعداد

صفرهای فراوانی از راست گرفتند

با تف‌خنده‌های رضایت بر لبان تزویر.

نوشنده‌گان آفتاب

بر ردی از خون

درهای ممنوع را کوبیدند

به مرگی کم‌تر از یک ثانیه محکوم شدند

مردند با هزار طرح نو در مشت.

 

خیلی‌ها جهانی فکر کردند

گفتند: پیتزای قورمه‌سبزی

بشه غذای رسمی

 

بعضی‌ها بی جستن و فرسودن

به رگه‌هایی از طلا رسیدند

 

بعضی‌ها به کاهدان زدند

بعضی‌ها در خنکای جاری رود

فسیل آینده شدند.

 

بعضی‌ها لب تیغ سوختند

فرصت پروردن و بالیدن و سوختن

نیافتند.

 

باز، نقطه، سرخط

زمین چرخید با انبوه ستم‌کاری‌ها بر گرده

خورشید درخشید.

 

یخ‌ها آب شدند

ماه در آب‌ها رقصید

در روشن‌ترین شب خویش

حمله‌یی صورت نگرفت، بادی سرد چمبره

در خود فرو خفت.

 

و در،

هم‌چنان

بر پاشنه چرخید.

۲۷/۰۶/۸۸

 

۵۵)

صله‌ی ‌سکوت

آن‌چه که سکوت مرا

توجیه می‌کند

صدای توست.

ببار بر عریانی‌ام ببار

ای باران خیال.

۲۰/۰۷/۸۴

 

۵۶)

سندباد در خواب و بیداری،‌

 

من از گذرگاه غارت‌شده‌ی مرغان آبی می‌گذرم

مالامال تاریکی

خواب‌گردوار بر زورق زنگار.

اندیشه‌ام

موجاموج شقه‌شقه می‌شود

 

ماهیان

بر سر دست می‌برند

تکه‌تکه‌ها را هرسو

 

قلاب و طعمه را بلعیده‌ام

آرواره‌هایم خون‌ریز است،

گریزان بر ردی از خون پارو برگرفته‌ام

بادبان برافراشته‌ام جانب آوایی که مرا می‌خواند.

 

محصور در حصار ماهیان

زار می‌زنم در گستره‌ی دریا

 

نهنگ

از هیبت توفان

خطابه می‌خواند

بر کشتی واژگون که تخته‌هاش فرو می‌ریزد

زگردش‌های گوناگون

 

لحظه‌ها زوزه می‌کشند

در سینه‌ی کوه مغناطیس که پیش می‌آید

 

امواج بی‌خیال

تن بی‌جان جان دریا

سمت ساحل بندرگاه خاموشی

می‌رانند

 

آفتاب

خرسنگ سخت سبزه‌ی خزه‌بسته را

روشن می‌کند،

موج

پیشانی مرا می‌نوازد

آرام، در سفر مرگ مقدر که مرا نصیب بوده است

 

کودک

پاهای آماس‌کرده‌ام را

نشان غول می‌بیند

 

روان بر بستر دریا

سوی جزیره‌ی مغناطیس که مرا پیش می‌کشد

 

نور

فواره می‌زند از نگاه او

که نمی‌داند.

 

فریاد کشیده می‌شود و رها

و من بلعیده می‌شوم

در گرداب چشمان سیاه

با هزار زخم ابدی

که سر باز کرده‌اند

 

فوران رویا

از مزار آرزو

بر لبه‌ی تیز پرتگاه نگاه

سنگ‌ها گل داده‌اند

بندر متروک و بارانداز بی‌رونق و عیش‌گاه محقر

تاریک است

 

من از یاد رفته‌ام بی‌سپیده‌دم

غرق در دریای اندوه سیاه

اما هنوز بیدارم

و از رخنه‌های افق

بوی تو را در بر می‌کشم

 

“کاش”

بارانداز و بالاخانه‌ی دود و آغوش امن و

آوای نغز دوشیزه‌گان شوریده‌ی آرامش را

رها نمی‌کردم،

 

کاش گوش نمی‌سپردم

به آوای دور دریا

کاش نمی‌راندم هیچ سوی میعاد مقدر هیچ.”

کاش

کاش

ای‌کاش.

۲۰/۰۹/۸۸

 

پایان

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*