خانه / فهرست اصلی / هنری / چارلز اسپنسر چاپلین / احمد مرادی‌پور

چارلز اسپنسر چاپلین / احمد مرادی‌پور

چارلز اسپنسر چاپلین

احمد مرادی‌پور

وقتی قرار شد درباره‌ی چاپلین مطلب بنویسم، شروع نکرده می‌دانستم که بسیار سخت خواهد بود. چرا؟ چه می‌توان نوشت که نوشته نشده باشد؟ از کدام زاویه می‌توان به شمایل ابدی سینما نگاه کرد که تا به حال دیده نشده باشد؟ این شد که پس از مدتی کلنجار‌رفتن با خود، تصمیم گرفتم تا این نوشته بیشتر در مورد تاثیر مستقیم «ولگرد کوچک» بر شخصیتم باشد.

شاید با من موافق باشید که بعضی از لحظه‌های زندگی، در ذهن آدمی برای همیشه نقش می‌بندد. عموماً در این لحظه‌ها اتفاق مهمی نیفتاده و هرچه بیشتر فکر می‌کنی کمتر درمی‌یابی که چرا این لحظه‌ی خاص در ذهنت نقش بسته. زیرا عاری از اتفاق و هیجان است و در شکل کلی، بود و نبودش فرقی نمی‌کند.

یکی از معدود خاطرات واضح و مشخص من از کودکی، لحظه‌ی گره‌خوردن ذهنم با «ولگردکوچک» بود که دقیقاً در سن پنج‌سالگی، در خانه‌ی پدری روبروی تلویزیون سونی چهارده اینچ سیاه‌وسفید ما اتفاق افتاد. بعد‌ها دریافتم علاقه‌ی بی-‌‌نهایت و وصف‌ناپذیرم به سینما از همین‌جا شروع شد. دقیق به‌خاطر دارم که فیلم «دوش‌فنگ» بود (که به‌نظرم از کامل‌ترین فیلم‌های چاپلین است). کاملاً یادم هست که اولین بار نخندیدم و فقط صدای خنده‌های بلندبلند پدرم را به‌خاطر دارم‌. هنوز هم وقتی این فیلم را می‌بیند می‌خندد مثل بار اول ومن نیز هنوز وقتی آنرا می‌بینم نمی‌خندم. هرچند که شک ندارم کمدی بی‌نظیری‌ست و این نقض جمله‌ی وودی‌آلن است که جایی گفته بود: «فیلم کمدی هیچ‌گاه جدی گرفته نمی‌شود. چاپلین بی-نظیر است و کیتون هم همین‌طور. اما واقعیت این است که کمدی مثل فیلم جدی مهم تلقی نمی‌شود».

ابداً با کلیت این جمله مشکلی ندارم اما این فیلم کاملاً برای من جدی‌ست. خیلی جدی‌تراز فیلم‌های جدی.

کم‌کم همراه با رشد فکری آگاه‌تر شدم که هرجا سینمایی هست، چاپلین هم هست. ده‌ها هزار و شاید بیشتر تعریف و تعبیر از چارلی، زندگی شخصی‌اش، فیلم‌های او، خاندانش و… وجود دارد که همگی و یا اگر افراط نکرده باشیم اکثریت آن‌ها شبیه به ستایش‌نامه‌اند. سعی می‌کنم کمتر به سمت تمجید از وی بروم.

سنین کودکی همراه با دیدن جسته‌گریخته‌ی فیلم‌های او که معمولاً سری فیلم‌های کوتاهش و یکی دو فیلم بلند اولیه‌اش مثل «سیرک» و «پسربچه» بود، گذشت. کم‌کم نوجوانی از راه رسید. همین که سینما برایم جدی‌تر شد و تقریباً به بلوغ فکری و روانی رسیده بودم و ادراکی دیگرگونه نسبت به پدیده‌های طبیعی در من ظاهر شد، چاپلین نیز کاملاً در ذهنم زیرورو شد. چنان‌که فیلم‌هایش را که عموماً دیده بودم، با نگاه دوباره، دریچه‌ای دیگر برایم گشود.

می‌دانیم آثار بزرگ هنری دنیا دارای خصوصیاتی هستند که مهم‌ترینشان کهنه‌نشدن و فراموش‌ناپذیری آن‌هاست. اما آثار چاپلین از این هم فرا‌تر رفته بود و بازبینی آن‌ها ابعاد گسترده‌تر پنهانشان را نمایان می‌کرد.

می‌دانستم مثلاً «دیکتاتور بزرگ» در دوران اوج قدرت هیتلر ساخته شده و «عصرجدید» زمانی به نمایش درآمد که همه جای جهان تحت تاثیر انقلاب کارگری روسیه متحول شده بود. یا «موسیو وردو» (یکی از متفاوت‌ترین و عجیب‌ترین آثار کارنامه‌ی هنری چاپلین) زمانی ساخته شده که دنیا از جنگی همه‌گیر و عظیم و کثیف وارهیده بود و تازه داشت سعی می‌کرد نفس‌کشیدن را دوباره تمرین کند. زمانی که یأس و حرمان‌زدگی دنیا را فرا گرفته بود، چاپلین به مانند تلنگری در این فیلم مرگ را مقابل چشم همگان قرار می‌دهد و از کوچک شدن انگیزه‌ی انسان‌ها برای کشتن یکدیگر سخن می‌گوید (صحنه‌ی دفاعیه‌ی چاپلین در دادگاه هیچگاه از خاطرم پاک نشد.)

به‌هرحال این نکات ثابت می‌کند که چاپلین از معدود سینماگرانی است (تعمداً از فعل است به جای بود استفاده می‌کنم) که فیلم‌هایش، هم در زمان ساخته‌شدن و هم سال‌ها بعد از ساخت مورد توجه بوده‌اند. مضمون فیلم‌های صامتش کاملاً جلو‌تر از زمان خویش بودند. (چه زمانی که صدا وارد سینما نشده بود و چه زمانی که چاپلین خود‌خواسته از صدا استفاده نمی‌کرد)

مضامینی مانند خروش علیه امپریالیسم، هجو قدرت، فحاشی به نظام بورژوازی. (هر چند خودش طعم واقعی فقر را چشیده بود اما در بیست‌سالگی کاملاً قضیه تغییر کرد و چارلی تا آخر عمر همچون یک اشراف‌زاده در قصر خویش زندگی کرد، اما‌‌ همان بیست سال ابتدایی زندگی کافی بود تا این تناقض بین مضمون آثار و زندگی شخصی‌اش توجیه‌پذیر باشد. انگار سینما دوباره دوران اولیه‌ی زندگی را برایش زنده می‌کرد.)

فکر می‌کنم «روشنایی‌های شهر» و «موسیو وردو» مهم‌ترین فیلم‌های دوره‌ی دوم آثار چاپلین باشند. چرا که در دوره‌ای ساخته شدند که چاپلین از کمدی عریان و پرتحرک اولیه‌اش ـ که همواره غمی در پس آن جریان داشت ـ فاصله می‌گیرد و نوعی دیگر از کمدی را ارائه می‌دهد که بازتاب عمومی ندارند. هرچند این دو اثر از بهترین آثار او هستند (البته رمان «روشنایی‌های صحنه» بسیار کامل‌تر از فیلم ساخته‌شده‌ی آن است که به واقع همگام و همنفس تراژدی‌های کلاسیک قدرتمند است.)

دوره‌ی دوم فیلم‌سازی چاپلین کاملاً تأثیر گرفته از اتفاقات سیاسی، زندگی شخصی او در آمریکا و قرارگرفتن در لیست سیاه «مک‌کارتی» ست. چاپلین به طرز مضحکی از آمریکا اخراج شد و در واکنش، فیلم «سلطانی از نیویورک» را ساخت که اقدامات ضدکمونیستی کمیته‌ی تحقیق و تفحص «مک کارتی» را به سخره گرفت، اما علناً هالیوود و نظام سرمایه‌داری آمریکا، خیلی پیش‌تر از

این‌ها مترصد گرفتن انتقام از چاپلین بودند. سناتور مک کارتی، تنها کار را برایشان تسهیل نمود.

به قول خود چاپلین: «دلیل اخراج من استفاده از کلمه‌ی رفیق در یکی از سخنرانی‌هایم بوده که حکم بر کمونیست بودن من دارد (همه را می‌شود در سلطانی از نیویورک به وضوح نظاره کرد) این شد که یکی از دراماتیک‌ترین لحظه‌های زندگی چاپلین، بازگشت او به آمریکا پس از سال‌ها دوری و دریافت جایزه‌ی اسکار دستاوردهای هنری بود. تقریباً همه انتظار می‌کشیدند تا ببینند او چه می‌گوید. انتظاری در حد و اندازه‌ی تک‌گویی چاپلین در دیکتاتور بزرگ یا خواندن دفاعیه در دادگاه موسیو وردو که در ‌‌نهایت، او می‌گوید:» شما مردم خوبی هستید. از این‌که دوباره این‌جا هستم خوشحالم. از همه‌تون ممنونم. خوشحالم که برگشتم. «همین و همین. اما این اولین‌باری نبود که چارلی احساساتی می‌شد.

بودند کسانی که فیلم‌های او را اسیر سانتی‌مانتالیسم افراطی می‌دانستند و فیلم‌هایش را فاقد تعقل و منطق عقلانی؛ و مدام او را با کمدین‌های بزرگ هم‌دوره‌اش قیاس می‌کردندتا بی‌اعتبار و بی‌جلوه‌اش کنند. در این رابطه نمی‌خواهم استدلال و برهان و دلیل بیاورم. چرا که آن‌وقت خود نیز درگیر همین قیاس عبث شده‌ام. پس به یکی از شاهکار‌هایش رجوع می‌کنم. سکانس پایانی روشنایی‌های شهر. همه چیز در اوج است. صحنه اتفاقاً بار احساسی عظیمی دارد:

نمای بسته‌ی چهره‌ی ولگرد، نمای بسته‌ی چهره‌ی دختر، نمای بسته‌ی لمس دستان چارلی توسط دختر، نمای بسته‌ی چهره‌ی چارلی با دستی که شاخه‌گلی گرفته و انگشت‌‌ همان دست در دهانش با ذوقی همراه با خجالت و شرمساری، چرا که می‌داند دختر نمی‌خواهد قهرمانی مثل او داشته باشد. و فهم دختر از واقعیت که در تضاد کامل با توهم او از» ناجی «ست. و تایید ولگرد هم‌زمان با نگاهی عمیق به یکدیگر و ـ پایان.

اگر شما اعتقاد دارید این سانتی‌مانتالیسم است من عاشق سانتی‌مانتالیسم شما هستم و فکر می‌کنم این‌جا سینما بدجوری درست است. بدجوری جاودانه و بدجوری بزرگ است.

چرا که سینما با امثال چاپلین جاودانه شد. امثالی که به‌واقع در اقلیت هستند

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*