خانه / فهرست اصلی / ادبی / داستان / موهای خیس / داستان رضا کوه‌پور

موهای خیس / داستان رضا کوه‌پور

نوشته: رضا کوه‌پور

 

احساس خفگی می‌کنم. گویی بین زمین و آسمان معلقم.‌‌ رها و سبک، به سمت پایین می‌روم. چشمانم بسته‌اند. به او فکر می‌کنم. گاهی اوقات هم نسبت به او دچار فراموشی می‌شوم. او هم گاهی اوقات مرا یادش می‌رود. نه! الان نمی‌توانم به او فکر کنم به اکسیژن نیاز دارم. باید اول خودم را زنده نگهدارم بعد به او فکر می‌کنم. خودم را به سطح آب دریا می‌رسانم. سرم را از زیر آب بیرون می‌آورم. گویی از جهانی به جهانی دیگر وارد شده‌ام. نفس عمیقی می‌کشم و تمام اکسیژن اطرافم را به درون ریه‌هایم می‌کشانم. به ساحل نگاه می‌کنم چقدر از ساحل دورم!

یادم نمی‌آید که انقدر از ساحل دور شده باشم. می‌خواهم به او فکر کنم. گویی چیزی در مورد اوست که باید به خاطر بیاورم. بازهم فراموشی همیشگی. الان وقت فکر کردن به او نیست. دوباره به ساحل نگاه می‌کنم. فاصله‌ام تا ساحل به قدری است که آن یک نفری که در ساحل است را به شکل یک نقطه می‌بینم. گویی مرا صدا می‌زند و برای من دست تکان می‌دهد. آن فرد را نمی‌شناسم. به دور و برم نگاهی می‌اندازم. شاید با کس دیگری باشد اما کسی را دور و برم نمی‌بینم. به هرحال تصمیم می‌گیرم که به ساحل برگردم.

می‌خواهم به او فکر کنم. اما حالا نه! وقتی به ساحل رسیدم روی ماسه‌ها دراز می‌کشم و بعد با خیال راحت به او فکر می‌کنم. در این صورت احتمال دارد چیزهای بیشتری از او یادم بیاید. به طرف ساحل شنا می‌کنم. هنوز هم نمی‌دانم که چرا آنقدر از ساحل دور شده‌ام. آخرین حرفی که از او یادم می‌آید این است: «از تو متنفرم!…»

نمی‌دانم چرا آنقدر حافظه‌ام نسبت به او کند عمل می‌کند. شاید او دیگر برایم اهمیتی ندارد. با این جمله‌ای هم که از او یادم می‌آید احتمالا من هم برای او اهمیتی ندارم! هنوز به ساحل نرسیده‌ام. موج‌های دریا مدام بر سرو صورتم کوبیده می‌شوند.

همچنان شنا می‌کنم. یک لحظه در ذهنم صدایش را می‌شنوم اما به سرعت محو می‌شود. در حین شنا کردن کمی از آب دریا به دهانم می‌رود. چقدر شور است! دوباره احساس خفگی می‌کنم. به سرفه می‌افتم. در همین موقع احساس می‌کنم کسی پایم را گرفته است. به زیر آب نگاه می‌کنم. چقدر چهره‌اش برایم آشناست. مرا با خود به عمق دریا می‌کشاند. سکوت مرگباری در زیرآب حاکم می‌شود. گویی در خلاء دست و پا می‌زنم. به چهره‌اش نگاه می‌کنم. گویی می‌گرید و اشک‌هایش چند میلی متری به آب دریا اضافه می‌کند. چقدر چهره‌اش زیر آب زیباست. موهای فرفری خرمایی رنگش در زیرآب عمودی شده‌اند. چشمان آبی رنگش کمی به سرخی می‌زند. احساس می‌کنم هیچ تقلایی برای بالا رفتن نمی‌کنم. گویی آهن ربایی در وجودش هست که مرا به خود جذب می‌کند. هنوز او را به خاطر نمی‌آورم. در همین لحظه است که پایم را‌‌ رها می‌کند. نمی‌دانم چرا؟! اما‌‌ رها می‌کند. دیگر نفسی برای رفتن به سطح آب ندارم. به طور غریزی دست و پا می‌زنم و خود را به سطح آب می‌رسانم تا وجودم را استمرار دهم. نفس عمیقی می‌کشم و بعد هم سرفه‌های متعدد.

یعنی خودش بود؟! نزدیک ساحل هستم. دیگر چیزی نمانده. بعد از سرفه‌های متعدد به شنا کردن ادامه می‌دهم. به ساحل می‌رسم. سعی می‌کنم دوباره صحنه‌های چند لحظه پیش را به خاطر بیاورم اما بازهم این فراموشی همیشگی!

روی ماسه‌ها شیرجه می‌زنم. رو به آسمان دراز می‌کشم. خودم را زیر ماسه‌های گرم ساحل دفن می‌کنم. گرمای ماسه‌ها حس دلنشینی به من می‌دهد. حالا می‌خواهم به او فکر کنم. صدای دریا و موج‌هایش فضا را پر کرده است. دوباره به یاد آخرین جمله‌اش می‌افتم. حالا که با آرامش به او فکر می‌کنم یادم می‌آید وقتی که آخرین جمله‌اش را به من می‌گفت مو‌هایش خیس بود. کمی بیشتر فکر می‌کنم. تصویرهای مبهمی از او به ذهنم می‌رسد. اضطراب تمام وجودم را می‌گیرد. یعنی او با من به دریا آمده؟ به حافظه‌ام فشار می‌آورم. یک لحظه او را در آب می‌بینم. تصویر محو می‌شود. دوباره تصویری از او در ذهنم می‌آید این بار او را در حالی می‌بینم که به اعماق دریا می‌رود. موهای بلند خرمایی رنگش میل به بالا رفتن دارند. چشمانش باز است. حباب از دهانش خارج می‌شود. با چشمانش از من کمک می‌خواهد اما من به او بی‌توجه هستم.

یعنی او غرق شده بود و من یادم نمی‌آمد؟! یعنی آنقدر نسبت به هم بی‌تفاوت هستیم؟! نیم خیز می‌شوم. ماسه‌های ساحل از روی بدنم به سمت پایین سرازیر می‌شوند. به دریا نگاه می‌کنم. هنوز نمی‌توانم این اتفاق را باور کنم. در شوک این مسئله هستم که صدای بسته شدن درِاتومبیلی که در نزدیکی ساحل و چندمتری من پارک شده است، مرا از درون افکار پریشانم بیرون می‌کشد. برمی گردم. او با بی‌تفاوتی به طرف من می‌آید. من او را نمی‌شناسم. چهره‌ی بی‌حوصله‌ای دارد.

– تو که هنوز زنده‌ای! اونطوری که تو دست و پا می‌زدی فکر کردم داری غرق می‌شی!

از تعجب به او خیره شده‌ام. او با من حرف می‌زند؟! پس چرا او را نمی‌شناسم. او همچنان حرفش را ادامه می‌دهد…

– گفتم از دستت راحت شدما! اَه! بسه دیگه بریم! اصلا حوصله ندارم…

و او در حالی همه‌ی این حرف‌ها را می‌زند که موهای خیسش را با حوله‌ای خشک می‌کند!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*