خانه / مقدمه / فصلی نو در “درآستانه”

فصلی نو در “درآستانه”

درباره‌ی “درآستانه”

 امروز که اندی سال از تأسیس “درآستانه” در سال ۸۶ می‌گذرد، هم‌چنان شوق لذت‌بخش روز اول را داریم، که شاید بابی باز شود و درآستانه‌ی دنیایی نو نفس تازه‌ای گیریم، و البته به‌خوبی می‌دانیم که درآستانه بودن آدابی دارد. ملاحظات و مناسباتی، حرمتی و وظیفه‌ای.

پس به حرمت قلم شما خود را متعهد می‌دانیم به انسان، به‌عنوان محکم‌ترین محک خویشتن.

دوستان نازنین!
مبادا “درآستانه” وجه‌المصالحه‌ای برای روز مبادا و یا نرخی میان دعوایی فرض شود. چرا که ما همان‌گونه که می‌دانی کباده‌کشان جامکی فدا نکرده‌ایم که بعد به کفاره‌اش قلم بدوانیم. خرده‌بُرده‌ای هم پیشاپیش در میانه نبوده است که یک‌دیگر را به‌میدان فراخوانیم که اگر جرأت‌داری لب ترکن تا دمارت دربیاورم!. و تو می‌دانی که تنها و تنها احساس هم‌دلی چه صفایی دارد؟ می‌دانی که کویر است این، پهنه‌ی دنیایی که بسیاری برای جان این‌وآن دندان تیزکرده‌اند. زهی خیال باطل(!) که “عطسه‌ی بز ماده‌ای است زَر و زور شمایان. یائسه‌ی بَزَک کرده‌ای است انباشته از کلیشه‌های واهی”.
می‌دانی آخر، انسان گوساله‌ای نیست که به دنیا بیاید و زُر و زور آن گاوی مبدلش کند. بیاید و برود. پوچِ پوچ. هیچ در ‌هیچ. نداند که چه بود و چه کرد و چه شد.
هرچه باشد دیگر فرق اهل و نااهل را می‌دانیم و دغل و دودوزه بازی و پدرسوختگی از جا درمان می‌کند و بی‌غل‌وغشی وخلوص‌نیت گل‌از‌گلمان می‌شکوفاند. حرفی هم داشته باشیم به‌جایش می‌زنیم و نمی‌گذاریم روی گردوغبار سنگ قبرمان آماس‌کند.
پس؛
دوست نازنین که به حق جانمان قربان صفای وجود گرانمایه‌تان!
درآستانه را همان آهی بیانگار که از دم رنجیده‌هایی برآمده که “هنوز از سر ازخودگذشتگی در گوشه و کنار این دیار رنج می‌کشند”. تلقینی بیانگار که در گوش مرده‌ای چون بانگی خوش یاد آور می شوند.آتشی در گلویی خفته و خونبار که انگار هنوز ملتهب است. نوشته‌ای رسوایی‌آور که در همه‌حال ترجیح‌داده تا حرمت کند. طفلی که در گوشه‌ی این بازی با نگاهِ معصومانه‌اش نشسته و عطای این بازی را به لقائش بخشیده است. گه فریادی از سر شادی و گاه عبوس از این‌که چرا بازی‌کنندگان این‌سان ناکس می‌شوند!؟ اما می‌دانم می‌دانم اگر فرجی باشد از بازیگرانی است که تن به بازی داده‌اند و جان می‌فرسایند. که آن به‌راستی و به‌حق و برانصاف سندی است گواه برحق و باطل و نوید موعود. “نور شمعی است که تمام تاریکی‌ها یارای خاموشی آن را ندارند”. سازی است که ابوالبشر از ازل کوک کرده. آبی است گوارا که توان هضم علقم مانده در گلو را آسان‌تر می‌کند.

دوست نازنینم !
ای‌که در این خلوت گوش به گوش من نشسته‌ای این دل صاف را به تو عرضه می‌کنم تا…

” هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو”.

گریه‌ی حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

قلمت استوار!

مدیریت درآستانه

پاسخی بگذارید