خانه / فهرست اصلی / ادبی / داستان / شصت / داستان ایوب محمدی

شصت / داستان ایوب محمدی

ارغوان این چه رازی‌ست که هربار بهار با عزای دل ما می‌آید؟

شنبه:

احساس می‌کنم سرم سنگین شده و پوست صورتم ملتهب است. سرم را می‌چرخانم و توی آیینه‌ی تمام‌قد کنار اتاق، خودم را نگاه می‌کنم. چشمان نیمه‌باز سیاه و بیگانه‌یی به من خیره شده. کف دست راست‌ام را روی گونه‌ها و دهان‌ام می‌کشم. سیگاری روشن می‌کنم. دود را قدری در دهان‌ام نگه می‌دارم. احساس می‌کنم سق و گلویم منقبض می‌شوند. تلاش می‌کنم دود را در دهان‌ام نگه دارم. به سرفه می‌افتم. اشک از گونه‌هایم سرازیر می‌شود. دوباره دود را توی گلو نگه می‌دارم. از گوشه‌ی دهانم آن‌را تکه‌تکه بیرون می‌دهم. پک دیگری می‌زنم. این‌بار آن‌قدر نگه می‌دارم تا مغز و مجاری بینی‌ام می‌خواهند از هم بشکافند. دود تکه‌تکه از دهانم بیرون می‌پرد. بلند که می‌شوم دوباره در آیینه نگاه می‌کنم. هنوز غریبه‌یی در آیینه گیج‌ومات روبه‌رویم ایستاده است. شانه را برمی‌دارد. مو‌هایش را که از جوانب تا روی شانه و تن نیمه‌عریانش ریخته شانه می‌کند. روی فرش لاکی کف اتاق ایستاده است. نگاهش می‌کنم. انگار اولین‌بار است که می‌خواهد آن‌را تنش کند. یک دست، و بعد دست دیگر را توی آستین‌ها می‌کند. او حالا بیگانه‌یی‌ست در لباس گل‌دار و سپید. با چشمانی سیاه و موهایی بلند. از مقابلم کنار می‌رود. کفش‌های قرمزش را می‌پوشد. کفش‌ها در فرش زیر پایش کشیده می‌شود و تمام اتاق را دربرمی‌گیرد. دستگیره‌ی در را بی‌آن‌که نگاه کند می‌گیرد و می‌کشد. دور‌تر که می‌رود پنجره‌ی چوبی اتاق و درختان انار درون باغچه‌ی حیاط را نگاه می‌کند. بیرون کوچه‌باغ‌ها با جوی آب میان آن. چند ماشین در کوچه و… و زمین از باران ناگهانی دم صبح خیس است. باران از روی آسفالت دارد بخار می‌شود. آفتاب که طلوع کند دیگر همه‌جا خشک می‌شود. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. انگار سال‌هاست او را می‌شناسم. انگار زندگی‌ام وابسته به اوست. بیرون که می‌رود گویی می‌داند که دیگر نمی‌خواهد باز گردد. حوری! این اسم را جایی شنیده‌ام. خیلی برایم آشناست..!.

**

یکشنبه:

فضای آن حوالی‌‌ همان چیزی بود که در این بیست‌و اندی سال آن‌را بار‌ها و بار‌ها در ذهنم دیده بودم. خودش بود. نام. نام خانوادگی. و آن سال شوم. ۱۳/۰۱/۱۳۶۰. فکر که می‌کردم دیگر نه گوش و نه مغز و دلم، که یأس از زبان من حرف می‌زد. چشم‌هایم زیر پلک‌های سنگین شده‌ام مدام اسرار داشت که باز بماند و ببیند. سرم بر گردن نحیف‌ام سنگینی می‌کرد. گویی با هردم‌وبازدم‌ام وقایع یک قرن را مرور می‌کردم. به خس‌خس افتاده بودم. مانند آدمی تکیده و سال‌خورده. حتماً اگر حوری زنده بود مرا می‌شناخت. دستی بر چهره‌ام می‌کشید و در دل خون می‌گریست.

به سنگ مزارش خیره شدم و آرام و زیر لب گفتم: حوری دیر رسیدم! اندام‌ام در هوا پیچ‌و‌تاب خورد و زمین افتادم. خواستم چیزی بگویم. اما سکوت. سکوت قهرآمیز گورستان در برم گرفت و اندام‌ام را-چون کوهی عظیم‌الجثه- به زمین کوفت. کار از کار گذشته بود و من بعد از همه‌ی تشییع کنندگان، سال‌ها بعد رسیده بودم. حوری می‌دانی چه حالی داشتم وقتی مادر را در لباس سرتاپا سیاه دیدم. ضجه ضجه… این‌ها را صدهابار که نه هزاران بار مرور کرده بودم. و هربار پیر‌تر شده بودم.

همیشه می‌گفتی: می‌دانی بعضی‌ها هیچ‌چیز را فراموش نمی‌کنند. و زخم خاطره‌ی گذشته‌های دورشان دائم سرباز می‌کند و تازه می‌شود. نگاه می‌کردی با چشمانی که نظاره‌گر و نامیرا بودند و حتی اگر مرگ درشان جا خوش می‌کرد باز می‌توانستند خیره شوند و شهادت بدهند. لکه لکه‌ی خون را.

– بعضی‌ها نیز همه‌چیز را فراموش می‌کنند و اعتقاداتشان مانند مدل‌های جدید لباس‌هایشان روزبه روز رنگ‌به‌رنگ می‌شود.

**

دوشنبه:

نفس بلندی کشیدم. بلند شدم. کمی در اتاق راه رفتم. و پرده‌ی توری با نقش گل‌های ریزریز سرخ روی آن‌را کنار زدم. بوته‌ها، درخت انار و گلدان‌های گندمی چیده‌شده بر حاشیه‌ی باغچه از فرط گرما سوخته بودند. سینه‌ام را از هوا پروخالی کردم. به شاخه‌های بی‌رمق و خشک انجیر خیره شدم. نفسم آرام‌آرام به سینه‌ام رسید. سینه‌ام از هوا پروخالی شد. سینه‌ام بالا آمد. شاهرگم برآمده شد و صورتم را قرمز کرد. چشمانم مانند دو گوی سرخ و تب‌دار می‌خواست بیرون بزند. ناگهان نسیمی سوزنده و داغ پرده را مقابل صورتم حرکت داد. صورت شطرنجی شده‌ام آرام شد. نم‌نم، هوا را از دهانم بیرون دادم و آهی کشیدم. حوری می‌گفت: چهره‌هایی را دیده‌یی که جوان‌اند اما سال‌خورده می‌نمایند. آن‌ها هیچ‌چیز از یادشان نمی‌رود. هیچ‌چیز را فراموش نمی‌کنند و زخم کهنه‌ی سال‌های دورشان دائم سرباز می‌کند و در هر بهار نو می‌شود. آوار تاریکی بر سرشان خراب می‌شود و دستشان در ژرفا فرو می‌رود و در ناکجا معلق می‌ماند.

**

سه‌شنبه:

در گورستان پیراهن سرتاپا گل‌دار سپیدی را دیدم. گویی خودش بود. صدا زدم: حوری! سرچرخاند. نه نبود. لکاته‌یی با چشمان خمار نگاهم کرد. همه چیز گویی از هم تکثیر شد. مثل این‌که مقابل آیینه‌یی ایستاده‌یی و تمام امعاء و احشای بدنت از هم دور شوند. چشمت به سمتی برود، دهانت به سمتی دیگرو…

به او فکر کردم و به خودم و سعی کردم منشأ این اشتباه را برای خودم در ذهنم تفسیر کنم. من و او مجاز چه‌چیز بودیم؟ با خود فکر کردم آتش لب‌هایش و مهر قلب‌اش و زبری دستانش چه سلامی را پاسخ می‌گوید؟ او کدام چراغ بود و از کدام شب‌های نفرین شده سالیان، بدین شمایل درآمده بود. آن شب‌های بی‌سروته زندان‌. شب‌هایی که بی‌چشم‌انداز صبحی در بی‌‌‌نهایت کشیده می‌شدند. نسیمی که زمانی از چهره‌ی یک محکوم به اعدام گذر کرده بود و اینک به دمی در گلوی فاحشه‌یی نشسته بر سنگ گوری محو می‌شد. از کویی به کویی گذر می‌کرد. در نیمه‌شب از چراغی به چراغی دیگر. و بغضی که هیچ‌گاه نمی‌ترکید و اشک‌هایی که هیچ‌گاه سرازیر نمی‌شد و در سینه یخ می‌زد. و باز فاحشه با صدای غریبه می‌گوید: دنبال چه هستی؟ فاحشه؟ و من تا آن‌روز فکر نمی‌کردم که حتی یک فاحشه هم می‌تواند رویایی داشته باشد. گویی با نگاهش می‌گوید: اگر تمام روز در گورستان می‌چرخیدی، از گوری به گوری دیگر و از خلال حرف‌های مردهای دوروبرت به آوای آن کلاغ صدساله گوش می‌دادی می‌دانستی که آری، فاحشه‌ها هم می‌توانند رویایی داشته باشند. در پی صدا از روی نیمکت بلند می‌شوم. از اعماق کوچه‌باغ‌های انباشته از انارهای ترکیده از پختگی. از اعماق دهلیزهای تودرتوی سرخ‌رنگ. سرعتم زیاد و زیاد‌تر می‌شود. در هر دم و بازدم در تک‌تک صداهای کلاغان نشسته بر شاخه‌های انبوه درختان می‌دانستم باز باید فلاکت تنهایی یک موجود عجیب‌الخلقه‌ی بیدارمانده تا صبح را ببینم. من یک‌‌ رها شده از مرگ پس از سال‌ها اسارت در پی حوری، که حالا تنها یک نام بود. و انگار می‌توانست به آسانی در فضا تکثیر شود و هزاران معادل داشته باشد.

**

چهارشنبه:

در این دیارخواه‌وناخواه هر کلمه، هر خاطره با طیفی از رنگ سرخ آذین شده. آوازهای غم‌ناک از اعماق شادمانی بیرون می‌زند. چاقویی که اناری را قاچ می‌دهد. شیارهای پیاپی در دل جا می‌گذارد. از دانه‌هایی که چون تنهای پرخون خود را از زیر ضربه‌های چاقو کنار نمی‌کشند. در خیابان‌های پرخاک در دخمه‌های نمور، در نگاه گذرا و بی‌امان چشم‌ها که پی‌در‌پی از کنارت می‌گذرد و حتی در شادیِ در کردن نحسی روز و سالی این‌چنین در سیزده بهاری نیز خون سرخ و آتش سرخ و نوای غم‌ناک زنی سربه بیابان گذاشته غرقم می‌کند. در طنین صوتی الهی در سحرگاه در طلوع سرخ در بهاری سرخ. در نرمی بی‌پایان و ابدی وصف‌ناپذیری مرا از جا می‌کند و روی دوپا مستحکم می‌ایستاند. همه‌چیز را از خود عبور می‌دهد و تطهیر می‌سازد. نسیمی از روی گور‌ها می‌گذرد. گورهای سرخ. در تک‌تک کلمات سرخی که بر قبر‌ها نشسته‌اند. بر نرمایی ناگفتنی. در این معاد پی‌درپی. در ژرف‌ترین نقطه‌ی زمین در رستاخیز رفتگان و یاران، در محشری سرخ زمین را منفجر می‌کند و در هبوطی که گویا در گود‌ترین نقطه‌ی زمین رسوخ کرده است می‌گویم: عشق.

**

پنج‌شنبه:

تنم داغ شده و سرم سوزن‌سوزن می‌شود. نزدیک پنجره رو به آفتاب نشسته‌ام. نور در سطح یخ‌زده‌ی مردمک‌هایم می‌لغزد و در آن‌ محو می‌شود. با پشت آستینم شره‌ی عرق را از پیشانی‌ام پاک می‌کنم. باریکه‌ی آفتاب از فاصله‌ی میان دو پرده داخل می‌آید و هرچه از پنجره دور می‌شود پهن‌تر می‌شود تا روی فرش لاکی اتاق یک سطح مستطیل شکل را می‌سازد. جز کاغذ و قلمی که می‌نویسم و آیینه‌یی تاریک چیزی در اتاق نیست. گیج و معلق و صدایی بغض‌دار و پر التماس. صدای بریده‌بریده‌ی نفس‌هایم را می‌شنوم. خش‌دار و از ته حلق. پا‌هایم را از روی تخت آرام حرکت می‌دهم. زمین را لمس می‌کنم. در سفری مدام. بیست‌واندی سال دیر شده بود. و من دیر رسیده بودم. بعد از همه‌ی تشییع‌کنندگان. یاران سخت‌ترین روزهای تاریخ دیارم. هیچ‌یک نمانده بودند. و من در سفری مدام. در این معاد پی‌درپی با یادشان زندگی می‌کردم. هرجا که بود و می‌شد. همه‌جا بودند در کوچه باغ‌ها، در دانه‌دانه‌های انار. و حتی در چین وشکن چهره‌ها. و باز رستاخیز طبیعت و نو شدن و آمدن بهاری رازآمیز. حالاچیزهایی که برایم مانده‌اند فقط آه و ناله. همیشه‌‌ همان دو وجه به ظاهر جمع‌ناشدنی. اشک‌و خون.

**

جمعه:

می‌دانی؟ این چیست که از امتداد ریسمانی معلق و آویزان در هوا تا نگاه پراشک و لبخند جاودانه‌ی مادری کشیده می‌شود و در قابی به بزرگی آسمان می‌ماند؟ می‌دانی چیست راز نگاه پر شرم ستارگان آسمان و این روح غمگین که در همه‌ی هستی شناور است؟ می‌دانی راز تن دردآور آن فاحشه‌ی پیری را که جسم تکیده‌اش سال‌هاست به هر سو که می‌شود تیر می‌کشد؟ آن سیاهه بر سری را که لبخند شیرین مرگ است به زندگی. و روی شرم‌سار زندگی‌ست به مرگ. تو می‌دانی راز رفتن و ماندن را؟ طلایی نبودم که از دل گودالی تاریک و گوری ویران ناگاه رخ می‌نماید. کاش خاکستری باشم که از عبور کاروانی برجای می‌ماند.

**

می‌دانی هوس چه کرده‌ام. سیب. بگو حوری که آمد سیب با خود بیاورد.

ایوب محمدی

خرداد۹۲.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*