خانه / فهرست اصلی / ادبی / داستان / زیباترین قول تو این است که هرگز باز نخواهی آمد/ نمایشنامه مجتبی لبافی

زیباترین قول تو این است که هرگز باز نخواهی آمد/ نمایشنامه مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی/

زیبا‌ترین قول تو این است که هرگز باز نخواهی آمد

با همه‌ی غم‌ها و
شادی‌هایش!

آدم‌ها:
دنیا
دو مرد که اشاره‌یی به نام آن‌ها نمی‌شود
عده‌یی مسافر در قطار
و عده‌یی که پای‌کوبی می‌کنند.

صحنه‌ی اول:
آپارتمانی کوچک، پنجره‌یی، دو صندلی چوبی و یک می‌ز، آینه‌یی بزرگ آویزان در تاریکی، و دو مرد با لباس‌های مشکی یک‌دست که با فاصله‌یی از هم روی صندلی‌ها نشسته‌اند و به جایی خیره‌اند. نور‌پردازی دارای درجه‌ی تیرگی‌روشنی بالایی‌ست. سایه‌ی درختی خشک از پنجره پیداست. مجسمه‌ی انسانی روی میز است. غباری همه‌جا را گرفته.

اغلب بازیگران هنگام بیان دیالوگ‌ها در نورموضعی با کنتراست بالا هستند. و دیگران در تاریکی و درجه‌ی کمی از روشنایی قرار دارند. غیر از چیزهایی که بدان اشاره شد بسته به نوع تفکر کارگردان نحوه‌ی میزانسن و جابه‌جایی آدم‌های بازی روی صحنه می‌تواند تغییر کند. دیالوگ‌ها با طمانینه و شمرده‌شمرده ادا می‌شود.
م. ل. و
الف: هیس. گوش‌کن. می‌شنوی؟ یه صدا می‌آد. صدای پاس.
ب: بازم خیالاتی شدی؟
الف: می‌شنوی؟
ب: حتماً طبقه بالاییان. داشتن می‌رفتن جایی…
الف: این‌وقت صبح؟!
ب: مگه ساعت چنده؟
الف: هفده دقیقه به هفت…
ب: گمون نکنم.
الف: ساعت من هفده دقیقه به هفتِه. بله، تازه شد شونزده دقیقه و یک ثانیه، دو ثانیه، سه ثانیه…
ب: غیر ممکنه. این‌که چیزی نیس خیلی از مردم زود‌تر از اینا می‌رن بیرون.
الف: اشتباه نمی‌کنم. غیر ممکنه
ب: چی غیرممکنه؟
الف: شونزده دقیقه به هفت شونزده دقیقه به هفت و یک ثانیه. دو ثانیه. سه ثانیه… همینه، درسته!
ب: چقد خوبه که بالاخره فهمیدی!
الف: مطمئن بودم اشتباه می‌کنی
ب: چی‌رو؟ بازم که سر حرف خودتی. ساعت‌ِت خرابه دیگه مطمئن شدم. درست دو دقیقه وسه ثانیه از دنیا عقبی. به‌همین راحتی… بهتره بیای هرچی زود‌تر درست‌ِش کنم.
الف: اما من این‌جوری فک نمی‌کنم.
ب: چی؟
الف: برا این‌که مطمئنم اون‌که اشتباه می‌کنه تویی نه من. ساعت من هیچ‌وقت به این دقیقی کار نمی‌کرده. سازنده‌َش سوئیسیه. هر صدسال یک‌صدم‌ثانیه خطا داره.:: [می‌خندد] هه اون‌وقت به قول تو دو دقیقه وسه ثانیه. نه غیر ممکنه.
ب: منم همینو می‌گم. غیر ممکنه. بهتره به‌جای کل‌زدنای بی‌خودی بری اون ساعتو خورد کنی تو سر سازنده‌َش. همونی که ازش خریدی. همونی که انداخته بهت…
الف: اشتباه نمی‌کنم
ب: چرا دقیقاً اشتباه می‌کنی. چقد گرمه این‌جا.
الف: پونزده دقیقه به هفت. پونزده دقیقه به هفت و یک ثانیه دو ثانیه…
ب: جهنمه. می‌سوزه آدم
الف: کلی تخفیف داده. هفتادوهشت هزار تومن. می‌دونی یعنی چی؟ تو سالش می‌کنه… تو روزش… و اون‌وقت سر سال می‌دونی چقد جلوترم؟
ب: بذار به‌کم هوا بیاد. دری پنجره‌یی رو وا بذار [بلند می‌شود و پنجره را باز می‌کند] الف: وازم باشه همینه. هوا نداره این‌جا. صبحا بهتره. دم ظهر…
ب: چه فایده؟
الف: این‌جوری کلی جلوترم.
ب: اما صدا… دیگه کلافم کرده
الف: برو بیرون ببین چیه؟ خیالاتی شدی گفتم‌که.
ب: یه چیزی بود. داشتن می‌رفتن بیرون. همسایه بالاییا
الف: اون بالا که کسی نیست.
ب: یعنی چی که کسی نیست.
الف: طبقه آخره. کاش کل سال زمستون بود.
ب: دوست ندارم. سرما و تاریکی.
الف: هرچی باشه از گرما و نور بهتره. اماچه فرقی می‌کنه؟ وقتی یه لحظه هم نمی‌ایسته، چشم‌به‌هم‌بذاری پاییزه بعدشم زمستون. کاش می‌ایستاد. یه لحظه مکث می‌کرد. بعد دوباره…
ب: گفتی همیشه همین‌طوریه؟ [می‌خندد..] گفتم‌که. انداخته. جای تو بودم تو سرش خورد می‌کردم. می‌گم صدارو… [به سرعت حرف‌َش را پس می‌گیرد] نه نه نه حتماً خیالاتی شدی؟
الف: دست بر نمی‌داره. مدام و سمج. کاش می‌ایستاد. یه لحظه مکث می‌کرد. اون‌جوری آدم لااقل یکم می‌دوُیید و چند قدمی ازش جلو می‌زد. اما حالا چی؟ کافیه چندثانیه اشتباه کار کنه. همه‌چی می‌ریزه به‌هم.
ب: چه حساب‌کتابی. خنده‌داره
الف: اون‌وقت شاید بازم می‌تونستم اونو داشته باشم. [از جایش بلند می‌شود و کمی آن‌سو‌تر می‌ایستد] صُب که می‌شد ردیف پرنده‌هاشو می‌چید جلوم. بهم می‌گفت:
[دنیا وارد می‌شود]: می‌بینیشون. دوس‌داری کدوم‌شون برات بخونن؟ کاکل‌زری. کله‌غازیه یا شیرین‌سخن…
الف: اون‌وقت می‌گفت…
دنیا: گوش‌کن، داره می‌خونه، می‌شنوی؟
الف: همین. همین حرفاش. همین کاراش. همین که بود بو… بوی خوب تنش. [مکث] [ادامه می‌دهد]: در می‌زنن. [صدای کوبیده‌شدن در به‌گوش می‌رسد] یکی در می‌زنه انگار.
ب: [به سمت در می‌رود.] اما این‌جا که کسی نیس. حتماً خیالاتی شدی.
الف: [نزدیک‌تر می‌رود بیرون صحنه، درتاریک مطلق]: بیا خودت نیگا کن. این‌جارم گِلی کرده.
ب: خیالاتی شدی.
الف: حتم دارم کسی اومده بوده دیدن‌مون. شایدم اشتباهی اومده بعدم فهمیده و رفته.
ب: این‌وقت صب؟!
الف: مگه چنده ساعت؟
ب: بیست ثانیه نوزده ثانیه هیجده ثانیه به هفت. گل باسه چی؟ هوا که بارونی نیست
الف: بیا خودت نیگا کن. من دارم می‌بینم یا تو؟
ب: [لای در را باز می‌گذارد و گوش‌َش را به آن نگه می‌دارد] [الف وارد صحنه می‌شود ب از صحنه خارج می‌شود و دری را باز می‌کند] الف: [می‌خندد]، هیچی‌نیس گوش نکن. فقط گرماس. انگار تو تابستونم این شوفاژای لعنتی کار می‌کنن. از پایین مث یه گردباد می‌پیچه و می‌اد بالا. این‌جا که می‌رسه ته جهنمه. ببند درو.
ب: داد می‌زند: کسی اون‌جاست؟ در وازه کسی نمی‌اد تو؟
الف: اون‌وقتا اگه کسی در می‌زد و تو نمی‌اومد مطمئن می‌شدم که خودشه. همون‌جا دم در میموندم. گاهی‌َم می‌رفتم تو تاریکی و دستمو دراز می‌کردم. طوری‌که دیگه نوک انگشتامو نمی‌دیدم اون‌وقت اونم که هنوز سن‌وسالی نداشت چن تا از شکلاتای خونگی که خودش و مادربزرگش باهم درست کرده‌بودن می‌ذاش تو دستام و تند و تند و تند [مکث] دنیا: حتی تند‌تر از صدا، با سرعت نور می‌دوُییدم پایین. شایدم پرواز می‌کردم. [می‌خندد]. نه می‌دوُییدم پایین گاهی اوقاتم تق می‌خوردم به دیوار. گریه‌م می‌گرفت و صدام می‌پیچید تو راهرو. توام سریع درو می‌بستی و پشت در قایم می‌شدی. یه‌کم صب می‌کردی آبا که از آسیاب افتاد چندتاشو می‌ذاشتی تو دهنت.
الف: شیرین بود و خوشمزه. مث خنده‌های بچگونه. بعد همون صدا [مکث] می‌پیچید و می‌پیچید تو سرم.
دنیا: خسته نشدی؟! خبرای تکراری. سیل، زمین‌لرزه، جنگ، خون‌ریزی، قتل، فرار، نفت، سیل، نرخ جدید، بورس، خون، سیل، زمین‌لرزه، جنگ، خون‌ریزی، قتل، مهاجرت، مهاجرت لک‌لک‌ها، فرار، نفت، نرخ جدید، سیل، زمین‌لرزه، جنگ، خون‌ریزی… اَه! [مکث…] نُه، یه اخبار. نه‌وربع یه اخبار نه‌ونیم یه اخبار…
ب: دنیا همون دنیاس.
الف: چقد آسون رفتی. تا اومدم لمس‌ش کنم. بوش کنم. نگاش کنم. بی‌سروصدا… این‌همه سال.
ب: هفت و بیست و یک‌دقیقه‌وسه‌ثانیه. چهار ثانیه پنج…
الف: [کنار پنجره رفته است… پنجره را باز می‌کند و تا کمر خم می‌شود]: مث همیشه غریبه و تلخه.
ب: هزاربار دیگه هم ببینی همینه.
الف: خونه‌ها، جاده‌ها، آدما. علائم، می‌دونی چقد علامت این‌جا و اونجای شهره؟
ب: هزار بار دیگه هم ببینی همینه.
الف: اما هر روز یه فرقی می‌کنه. اینو از نگاش می‌فهمم. از راه رفتنش. از صدای پاش. از بود و نبودش. بو… بوی تنش.
ب: غریبه وتلخه، مث دوپای مستأصلی که دور می‌شدن. تند‌تر می‌رفتن. تند‌تر از… تند‌تر از زمان. [سکوت، صدای تیک‌تیک ساعت] [ادامه می‌دهد]: فرار می‌کردن.
الف: نه.
ب: چرا، فرار می‌کردن. بدون این‌که بدونن کجا می‌رن.
الف: اما نه فرار نمی‌کردن.
ب: می‌شه فهمید. همه فهمیدن. همه می‌فهمیدن. مجنون بیچاره…
الف: [سیگاری روشن می‌کند پنجره را می‌بندد و روی صندلی رو به تماشاگران می‌نشیند]: اون وقتا به پشت پنجره که می‌رسید صدام می‌کرد. تو نمی‌اومد
[صدایی از پشت پنجره می‌آید، اصابت چیزی است] ب: یه موش سیاه بدترکیب پشت پنجره‌س
الف: حیا داشت. حیا می‌کرد. چن‌بار صدا می‌کرد. با اومدنش همه‌ی پنجره‌ها رو وا می‌کرد
دنیا: بازم که خودتو اینجا حبس‌کردی. پنجره‌ها رو وا کن بذار یه‌خورده هوا بیاد تو. [پنجره را باز می‌کند] الف: ملافه‌ها رو آفتاب می‌داد. لباسا رو می‌شُس.
دنیا: خونه باید بوی خوب بده
الف: بوی خوب می‌داد
ب: یه موش سیاه گنده.
الف: اگه راه می‌رفتم. اگه می‌خوابیدم. اگه دلم می‌گرفت. اگه می‌زدم زیر خنده. بود که ببینه. اما حالا…
ب: حتم دارم که خودش بود. یه موش محکم خورد به شیشه‌ی پنجره. همین‌جورم نشسته اون‌جا داره مارو می‌پاد
دنیا: چی‌کارکردی با خودت پسر. چن‌روز دیگه با این‌وضع دووم نمی‌یاری. با یه‌نم باد سرما می‌خوری. چه برسه به این باد.
الف: چقد سمجه این باد امشب. [به سمت پنجره می‌رود] این‌جا که چیزی نیس.
ب: با چشای خودم دیدم. اشتباه نمی‌کنم خودش بود یه موش سیاه گنده که با چشاش داش منو می‌خورد.
الف: حتماً شاخه‌ی این درخته خورده به شیشه. خیالاتی شدی. اینجا تو این طبقه که موش نمی‌اد
ب: اما من دیدم
الف: خیالاتی شدی. کهنه‌س. کهنه‌س پنجره. غژغژ افتاده. باس عوض شه. [دست‌اش را بلند می‌کند] این همه سال! هولت دادم تو حوض. پرپر زدی، عین یه پرنده، پر زدی تو آب
ب: پرتِ‌ش‌کردی تو آب
دنیا: یه دستم‌َم آب‌نبات‌چوبی بود بیرون که اومدم خودمو برا بابام لوس‌کردم.
الف: دراز بکش رو زمین. زمین داغه، خشک می‌شی. از دهنم پریده بود. همه‌شون با چشای پر از کینه داشتن منو سر زنش می‌کردن. اما من…
دنیا: همشونو دوس‌داشتی
ب: تو از اونم بدت می‌اومد. از همون بچگی بدت می‌اومد. کافی بود یه‌کم خودشو برا باباش لوس‌کنه تا هرچی می‌خواد براش بخره. اون روزم آب‌نباتا رو که دست‌ِش دیدی نتونستی ببینی پرتش‌کردی تو آب چش دیدنشو نداشتی. می‌خواستی نباشه.
الف: اما اما من یه بچه‌م! یه یه بچه بودم. یواش‌یواش از بغل بابات خودتو سُر دادی بیرون. با تردید نوک انگشتات که نوچ وخیس بودن به موهای حنایی رنگت کشیدی.
دنیا: یه دس زمخت اومد منو پرت کرد یه گوشه.
الف: عین پرنده‌ها پرای خیس‌ِت دو تا شیار آبو رو موزاییک کنار حوض کشیدن.
ب: می‌ترسیدن ازت. چشات مرموز بودن. مث چشای قاتلا
الف: بچه بودم ترسیدم بپره. پر بزنه پرپر بشه عین پرنده‌ها.
دنیا: دستاشو انداخت زیر بغلم و همین‌طور بلندم کرد سرشو چن‌بار به علامت سرزنش وتحقیر تکون داد. گفت: [صدایش را کلفت می‌کند] در که وا باشه میان تو که دونه بخورن.
الف: راس می‌گفت عین یه درخت که یهو جوونه می‌زنه. با یه چشم‌به‌هم زدن.
دنیا: گفت توام بهش قول‌بده که تلافی کنی. براش یه جفت کفش ملی بخر. دیگه هم برید تو که سرما می‌خورین.
الف: بابام می‌گفت: اون که کفش داره لااقل یه‌چیزی بخریم که به دردش بخوره. گفتم از این جوجه ماشینیا. پولم نمی‌خواد. کفشام پاره‌شدن می‌دمشون و چن‌تا جوجه‌ی رنگ‌و وارنگ می‌گیرم. بابام می‌گفت پسر اونا همشون چن روز بیشتر دووم نمی‌آرن. خیلی زود می‌میرن.
دنیا: اما تو براش مثال پسر همسایتونو زدی که یه‌دونه از اون جوجه‌ماشینیا رو چن‌سال نگه داشته. تا این‌که یه خروس بزرگ شده و با صداش همه‌رو صب‌به‌صب بیدار می‌کرده
ب: وقت‌وبی‌وقت. دیگه کاریش نمی‌شد کرد. همه‌رو عاصی کرده بود.
الف: یهو نیست شد. بابام می‌گفت دادم‌ِش به آقای جلالی همسایه‌تون تا بزرگ‌ِش کنه. اوناهم چن‌تا مرغ وخروس داشتن. اون‌جوری براش بهتره. از تنهایی دق می‌کنه.
ب: سرشو گوش‌تاگوش بریدیم و همون شب خوردیم‌ِش.
الف: دروغ می‌گفت. توام دروغ می‌گی. بچه‌م مگه؟ بابام راس می‌گفت. اون‌جوری براش بهتر بود. تنهایی دق می‌کرد. دق می‌کنه آدم.
دنیا: براش یه قفس خریدی و روشَم پارچه انداختی. می‌گفتی: این‌جوری گربه‌ها پیداش نمی‌کنن. بابام کینه داشت. می‌گفت خجالت نمی‌کشه به‌جای این‌که اون مردیکه ببینه این بچه چی احتیاج داره دست بچشو بگیره ببره یه کفش، ‌ چه می‌دونم یه چیزی بخره برداشته تحفه آوُرده. جوجه ماشینی! ببر بنداز جلوش بگو نخواستیم. دیگه‌م از این مزاحما نیاره تو خونه. هزار تا میکروب جورواجور دارن. پس‌فردا مریض بشی خودش می‌اد بگه خرت به‌چن‌من یا بابای بدترکیبش.
الف: بابات کینه داشت.
دنیا: کی بود که از اون یکی کینه نداشت؟
الف: تو از من کینه نداشتی. من تو رو دوس‌داشتم
ب: [می‌خندد]: بچه‌ی شش هفت ساله و این حرفا. امان از تو با این خیالبافیات.
الف: اون شب، شب اولی بود که یه‌چیزی به جمع خونه‌ی ما اضافه شده بود.
دنیا: یه پرنده
ب: یه مزاحم
الف: یه جوجه‌ماشینی. [مکث می‌کند و به لبه‌ی میز تکیه می‌دهد] توی تشک‌َم که خوابیدم. برف می‌بارید. آروم و بی‌سر وصدا. چیلیک‌چیلیکِ صداشو فقط اگه سرتو می‌چسبوندی به شیشه‌ی پنجره می‌شنیدی. سرمو زیر پتو نگه داشتم. مث همیشه. با ناخنای دستم بازی می‌کردم. حس‌کردم یه‌کم نوچن. دوست داشتم این کارو.
ب: شبا تو خواب راه می‌رفتی. دکتر گفته بود که مراقبت باشیم. چه می‌دونم منظوری ندارم ولی روانکاوا بهش چی می‌گن، [مکث] یه خشونت پنهان. یه چیز غریزی که همه کم یا زیاد دارن. ولی تو وجود تو بیشتر بود. اصلاً گاهی اوقات چهرت یه‌جور ترسناکی می‌شد. نه‌تن‌ها دنیا همه‌ی بچه‌ها رو می‌ترسوندی. اون‌وقت کتکشو من باس می‌خوردم. ساق پام کبود بودن از بس با اون کفشات کوبیده بودی تو پام.
الف: شنیده بودم. کینه نبود. مربوط می‌شده به عالم جوونی. وقتی‌که بابام و بابات عاشق دختر محترم‌خانم شده بودن. اونم که به‌هیچ‌کدوم‌شون جواب مثبت نداده بود. بابام می‌گفت به‌هم نمی‌خوردیم. اونا خیلی پولدار بودن. من آدم‌ِش نبودم باباتم نبود.
ب: یه‌چیزی مونده بود رو دلش. اینو تو چشاش می‌شد دید
الف: هروقت اینو برام تعریف می‌کرد می‌خندید. می‌گفت عالم بچگی. تو عالم بچگی. اینو بابام می‌گفت. می‌گفت بابات همیشه فک می‌کرده که اون زیرآبشو زده. حالام نمی‌تونه ببینه. نمی‌تونست ببینه که ما باهم بازی می‌کنیم. می‌گفت شما خطرناکید بالاخره یه‌جا زهرتونو می‌ریزید.
الف: اما اون می‌خندید می‌گفت بچگی… هوا سرد بود. پتو رو محکم با دستام نگه‌داشته بود. تا باد سمجی که می‌وزید و سوزی که می‌اومد هم نتونه از درز پتو رسوخ کنه. اون شب مث همه‌ی شبای دیگه که برف می‌ومد سرمو بالا می‌گرفتم و از نور چراغ کنار ناودون برفارو نگاه می‌کردم که چیلیک‌چیلیک تو نور چراغ آب می‌شدن. همه‌جا می‌شَستن. بابام می‌گفت زمین که سرد باشه و خشک برفا آسون‌تر می‌شینن. این‌همه دونه‌برف از کجا می‌ومد؟ جوجه‌ماشینیمو دیده بودم که وقتی می‌ترسه چه‌جوری پراش ازش جدا می‌شن و می‌ریزن رو زمین. فک کردم یعنی چن‌تا جوجه‌ماشینی تو آسمون هس؟ مگه اون بالا چیه که این‌قد ترسیده بودن. بابام می‌گفت. پرا اولش کم‌َن بعد که بگذره بچه می‌کنن و زیاد می‌شن اون‌قد زیاد که از درز متکا می‌زنن بیرون. قدری بعد انگار همه‌جا سفید شده بود. انار توی باغچه، حوض وسط حیاط، حتی کنج دیوار اون‌جا که چن‌تا مورچه چن وقتیه برا خودشون یه لونه درُس‌کردن. برفا همین‌طور بچه می‌کردن و ریزریز می‌شدن و پر می‌زدن و همه‌جا رو سفید می‌کردن. دستامو زدم به زمین. بابام راس می‌گفت زمین سرد بود و خشک. چیلیک‌چیلیک. هنوز صداش توی سرمه.
صب می‌کردم تا کسی صدام کنه یا این‌قد گرسنه‌م شه تا دیگه نتونم جلوی خودمو بگیرم. به این راحتیا از زیر پتو دوست نداشتم بیام بیرون.
ب: ترسیده بودی. می‌ترسیدی از یه‌چیزی می‌ترسیدی. اینو بابام می‌گفت. می‌گفت دیوونه. بهت می‌گفت دیوونه. می‌گفت باباتم دیوونه‌س. می‌گفت دیوونگی ارثیه. مث خیلی چیزای دیگه. تقصیر تو نیس. می‌گفت اون‌که بچه‌س تقصیر اون باباشه. خودش خله بچه‌رم خل کرده. بابام راس می‌گفت. دیده بودم. پسر همسایه رو دیده بودم. می‌گفتن از وقتی به‌دنیا اومده دیوونه بوده. از کنارش که رد می‌شدی باید باهاش سلام می‌کردی اگه ساکت رد می‌شدی عصبانی می‌شد و چن قدم دنبالت می‌کرد. بابام یه بار کلی کتکش زده بود. می‌گفت می‌خواسته منو بکشه. می‌گفت دیوونه دنبالم کرده بوده. بابام راس می‌گفت چون دیده بودم. دیده بودم دنبال بعضیا می‌کنه. باید تا می‌ومد طرفت دستتو دراز می‌کردی. انگار که آب یخ بریزن روش یهو همون آدم دیوونه دستشو می‌ذاشت رو سینه‌شو سلام می‌کرد. چن‌بار سلام می‌کرد. دیوونه بود آخه. چیزی حالیش نبود. نه‌که از همه کینه داشته باشه؛ دیوونه بود اون. توام از اون می‌ترسیدی. بابام می‌گفت نباید نزدیکش بریم. آخه اون دیوونه‌س هیچی حالیش نیس.
الف: صدای برفو می‌شنیدم. صب می‌کردم صداش که کم می‌شد حتم داشتم همه‌جا نشسته. دوست داشتم غافل‌گیر شم. چن قدم مونده بود به پنجره هنوز پرده رو کنار نزده بودم که بلند می‌گفتم: برفو ببینین. همه‌جا نشسته. گاهیَم حدسم دُرُس از آب‌درنمیومد. صدای بابام می‌ومد که چن ساعتیه که قطع شده. منم چشامو تیز می‌کردم تا از نور سر تیر مقابل خونه ببینم برف می‌اد یا نه. اما اون‌شب از اون‌شبایی بود که درُس حدس می‌زدم. چرا که هم زمین سرد و خشک بود هم برفا ریزریز شده بودن. پتو رو که کنار می‌زدم حس کردم کمی سنگین شده. روی پاهام. رو شکم‌َم. روی چشام. توی لاله‌ی گوشم. تو درز لباسام. روی کوچیک‌ترین درزای تشک خوابم. انگار همه‌جا نشسته بود.
ب: اما تو اون‌شب بازم ترسیده بودی. تو خواب راه می‌رفتی و خودتو خیس می‌کردی. اون‌شبم خودتو خیس‌کرده‌بودی. بابام می‌گفت از دس اون بابای روانیش بچه‌رم روانی کرده. اینو تو دلش می‌گفت. اون‌موقع می‌گفت ببین حتماً آخر شبی چایی، هندونه چیزی خورده تو خواب خودشو خیس‌کرده.
دنیا: تازه اول زمستون بود. کو تا بیاد تابستون.
ب: دیگه داره ظهر می‌شه بهتره فکر ناهار باشی. از ما گفتن بود یه فکری‌ام به حال این موشای گنده‌تر از گربه بکن. این‌جوری کل زندگیتو می‌خورن یه روزی‌َم از خواب پا می‌شی و می‌بینی تموم.
الف: [انگار حرف‌های ب را نشنیده است و یک‌آن چیزی به ذهنش خطور کرده] همه همین‌طورن. سعی‌کن از فلانی بدت نیاد. سعی‌کن بهش عشق بورزی. سعی‌کن به همه عشق بورزی. سعی‌کن درد معده‌تو فراموش کنی. باید خوشحال باشی و حرف بزنی. کمتر تنها باش. آخرش که چی. سعی‌کن ظاهرو حفظ کنی. حتی اگه اون‌طوری فک نمی‌کنی. آدم سالم باید حیرت کنه. متأسف بشه ابراز شادی کنه. بتونه احساساتشو بگه. اما مسلماً حق نداره کسل باشه. حق نداره بزنه تو حال طرف مقابلش. زندگی دروغی. احساسات دروغی. روابط دروغی. باید روزی صددفه به خودش بگه که کم نمی‌اره که کم نیاوُرده. مشکل معده‌شم یه‌چیز سطحیه که باید باهاش مدارا کنه. باید بگه جای شکرش باقیه. روزی هزار بار بگه جای شکرش باقیه. باید نگاهی به مردم بکنه و روزی هزار بار خدا رو شکر کنه.
الف: یه روز گفتم‌. که هوای بدیه. که آدم می‌خواد خفه شه. گفتم که خیلیا گذاشتنو رفتن. اما من دوس ندارم که برم. آدم می‌خواد نفس بکشه. گفته بودم دیگه دوازده ماه سال گرمه. مث کوره داغه و گرم. جهنم. جهنمه گرمه گرم. دویده بود پشت بوته‌های شمشاد. نشسته بود و گریه کرده بود. با همون موهای خیس و دستای کوچیک نوچ. خودشو توی بغل باباش انداخته بود. غمگین شده بود. فک نمی‌کرد این‌طور باشه. فک نمی‌کرد اینارو از من شنیده باشه. چند ساله‌مون بود مگه. با این‌حال که همه‌چیو می‌دید. با این‌حال که همیشه همه چیو می‌فهمید. خودشو توی دستای زمخت باباش گم کرد. مث یه پرنده کوچیک بود. پرپر زد و نشست.
دنیا: نگات می‌کردم. یه جفت کفش واکس زده‌ی ملی. یه شلوار گشاد لی پاچه‌تنگ. که پشتش دو تا جیب دردار داشت. پیرهن پارچه پیچسکن که دکمه‌های اونو تا بالا بسته بودی. با موهای تراشیده که کمی از پشتش روی سرت مونده بود. از بس که ماشین سلمونی آقاحبیب کند بود. و گردن باریکت که قرمز شده بود از بس حوله‌ی آقاحبیب‌سلمونی زبر و سخت بود. نفس‌نفس می‌زدم.
الف: روزای اول مهرماه. نوبت وسط. مدرسه، چند کوچه‌یی از ما فاصله داشت. درُس صبح همون روز آقای متوسلیان مدیر مدرسه پشت میکروفون داد می‌زد که آقای هاشمی بابای مدرسه مقابل در وایسه و مانع ورود والدین به مدرسه شه. بین هر جمله‌اش هم نفس می‌گرفت. بعد‌ها فهمیده بودم که اهل دزفول بوده و از دار دنیا تنها یه دختر هشت ساله داشته که گه‌گاه با خودش به مدرسه می‌اوُرده و از بابای مدرسه یه بستنی قیفی میهن می‌گرفته و به اون می‌داده تا سرش گرم بشه و اونو آزار نده. همه‌مون رو به صف کرده بود. آقای کاظم‌زاده ناظم مدرسه از پشت صف به جلو حرکت می‌کرد و با ترکه‌یی که تو دست داشت گوش کسایی که بر می‌گشتند تا اونو پیدا کنند فشار می‌داد و می‌گفت که ما باید فقط به جلومون نگاه کنیم و هرگز پشت سرمون چیز دیدنی برای دیدن وجود نداره. همه‌ی قد‌ها یه اندازه بود تنها یکی دو تا از قدبلند‌ها که بعد‌ها فهمیدم امیر ومجید بودن. ته صف ایستاده بودند. اون‌وقتا قد بلندتر‌ها رو می‌نداختن تا آدم بشن و درس بخونن. جرأت این‌که برگردم و پشت سرمو ببینم نداشتم اما حس می‌کردم آقای کاظم‌زاده داره نزدیک می‌شه دستمو روی چند تار مویی که بلند‌تر مونده بود قرار دادم. ترشحات بی‌وقفه‌ی درون تنم که مث سرب داغ زیر پوستم نفوذ کرده بود و ترشحات درون سرم که زیر نور آفتاب مث قیری به‌سرعت جامد و مایع می‌شد دورتادور مغزمو انباشته بود و مث یه بنای خاک‌گرفته‌ی قدیمی که غبار زمان اونو فرتوت و کم‌رنگ می‌کنه پیر وگرفته شده بودم. یاد دنیا افتادم. و یاد اتاقم. ملافه‌م. پتوم. متکام. کمد درون اتاقم. تموم اسباب‌بازیام. همه‌ی اسباب‌بازیای دنیا. و همه‌ی بچه‌های دنیا. لحاف‌های سنگینی که رومون می‌نداختیم. گرمای خونه‌مون. فرش و پرده‌ی اتاق. حتی چوب‌لباسی شکسته‌ی اتاق. هرچی که بود و نبود هر چی از بودنی‌ها و نبودنی‌هایی که در خونه بود. انجیر درون حیاط. حتی اون شاخه‌ی خشک شده و برگای زرد شده‌ی درخت مو سر دیوار. هرچی که تو خونه بود. تنها کافی بود که تو خونه باشه. در قبال اون التهاب جهنمی که منو، گوش پسری هفت‌ساله رو می‌گرفت و تک‌تک لحظه‌های سیاه و زشت تاریخو نشون می‌داد. تموم کینه‌توزیا و دق‌دلی‌ها و… تموم چیزایی که هنوز زود بود تا ببینیم و چیزی درباره‌شون بشنویم. این‌که بفهمیم چه‌جوری به‌دنیا اومدیم. این‌جور که بوش می‌ومد از این پس لااقل تا تابستون آینده که مدرسه‌مون تموم می‌شد می‌بایست دست کوچیک‌مونو به دست آقای کاظم‌زاده می‌دادیم و از میان هم‌همه‌ی شیاطین و ارواح سرگردون و صداهای جادویی به پناهگاه‌های مدرسه پناه می‌بردیم. بابا و مامانامونو پشت مدرسه حبس کرده بودن و تو اون غیاب محض که تنهایی و غریبی و دردمندی بود یه پسر هفت‌ساله‌یی چون من باید همه‌ی اونارو تو روز اول مدرسه می‌دید و تموم اون شرارات‌ها رو یه‌جا تجربه می‌کرد.
دنیا: منو دیده بودی. بین حیاط مدرسه و کلاس‌تون که سی‌وچهار پله بالا‌تر بود. روی پله‌ی بیست‌وهشتم. درُس جایی که من نشسته بودم. منو دیده بودی هواست پرت شده بود و ساق پات خورده بود به پله‌ها و کبود شده بود. آقای کاظم‌زاده صدا زده بود و صداش تو سالن مدرسه پیچیده بود و گفته بود: سربه‌هوای گیج‌ومنگ. و تا چن‌روز وقت خواب پات تیر می‌کشید و سوزن‌سوزن می‌شد. بابات می‌گفت که وقتی این‌طور می‌شه داره خوب می‌شه و بعد هم می‌خاره. اگه خارید نخارون که زخم می‌شه. اگه زخم شه جاش میمونه و تا بزرگ شی جای اون روی پوستت میمونه. یادم اومده بود که گفته بودی هوای بدیه. گفته بودی نفس‌کشیدن‌َم دیگه سخت شده. شاید روزی ده‌نفر صدنفر هزارنفر یا شایدم بیشتر آدمایی که از پله می‌رن بالا پاشون گیر بکنن و با سر بخورن زمین. بهت گفته بودم که این یه چیز عادیه. تازه وقتی چراغ درست وحسابی‌َم تو راهرو روشن نباشه این قضیه عادی‌ترم می‌شه.
ب: اصل قضیه اینه که اون ترسیده بود. راست نمی‌گم؟ ترسیده بودی. بابایی بودی. بابام می‌گفت. یه‌کم خل‌وضعی. می‌گفت احتمالاً چن‌سال دیگه مجبور می‌شن بذارنت یه مدرسه‌ی دیگه یه مدرسه‌ی استثنایی.
دنیا: یه اتفاق ساده بیشتر نبود. تو روز پای خیلیا می‌گیره به پله و اونم یکیش.
ب: درسته پای خیلیا می‌گیره به پله و باید بالاخره پای یکی‌َم بگیره به پله اما برا بعضیا خطرناک‌تره.
الف: منظورتو اصلاً نمی‌فهمم.
ب: بابام می‌گفت خربزه برا همه خوبه ولی من می‌خورم زود گلوم می‌گیره. بعضیام زود‌تر مریض می‌شن. بعضیام که تو معرض دیوونگی‌َن باید حواسشونو بیشتر جمع کنن! هرکسی برا چیزی به‌دنیا اومده. [می‌خندد] بعضیام به‌دنیا میان که کسای دیگه رو بکشن. بهشون می‌گن فرشته‌ی مرگ. درسته که بالاخره یه دستی باید باشه که کسیو بکشه اما اون دستی که کسیو می‌کشه دست اوناس. حتی اگه تموم عمرشون خودشونو گول بزنن. تقصیر خودته. شاید اگه اون روز تو هم کنار اون نبودی… چرا من متهم نشدم؟ برا این‌که یاد گرفته بودم که هر چیزیو نباید ببینم.
الف: [از جایش بلند می‌شود خیس عرق شده است] آب. آب داریم تو یخچال؟ یه لیوان آب بهم می‌دی؟ چقد گرمه این‌جا. جهنمه گرمه گرم.
ب: همیشه همین‌طوره. حتی پیرمرد پیرزنای دم مرگ‌َم وقتی مرگو می‌بینن، دلشون آشوب می‌شه. راه گلوشونو که بسته می‌بینن فرار می‌کنن. فک می‌کنن می‌تونن مرگو دور بزنن. خودشونو می‌زنن به نفهمیدن. نشنیدن. گاهی‌َم از مرگ فرار می‌کنن. با همون دوپای مستأصل نحیفشون. وقاحت داره. حتی تو اون شرایط‌َم دو دستی چسبیدن به زندگی نباتی‌شونو به خیال خودشون مرگو دور می‌زنن. مث وقتی که تو هولش دادی توی حوض. بابات‌َم هواس جفتتونو پرت کرده بود. می‌شناختت می‌دونست یه‌کم خل‌وضعی. به خیال این‌که روزی خوب می‌شی.
الف [کنار پنجره می‌رود]: اون یارو رو اون‌جا می‌‌شناسی؟
ب: کی؟
الف: همین که به تیر چراغ سر کوچه تکیه داده. انگار همه چیش برام آ‌شناس. همه‌رو جایی دیدم.
ب:‌ها؟!
الف: حتی می‌تونم حدس بزنم تا چن‌دقیقه دیگه چی‌کار می‌کنه
ب: بی‌خیال پرده رو بکش
الف: ولی من اونو می‌شناسم. صب‌کن حواسم بیاد سرجاش. اون هیکلی که مث سایه ایستاده اون‌جا. این کوچه، حتی تک‌تک خونه‌ها رو چشم‌بسته می‌ومدم. انگار سال‌ها این‌جا‌ها زندگی کردم. خونه‌رو می‌شناختم. دیشب که اومدم بالا همه‌چی درُس همون چیزی بود که دیده بودم. رنگ در و دیوار، پرده‌ها، این پنجره. دیگه مطمئنم که اشتباه نمی‌کنم من قبلاً این‌جا بودم. این بارون. الآنه که چترشو وا کنه و متوجه سوراخ روی اون بشه. کمی باهاش ور می‌ره و بی‌خیالش می‌شه. [کمی مکث] دیدی، دیدی بهتره بیای خودت نیگا کنی
[ب وحشت‌زده می‌نگرد نزدیک می‌شود و نگاه دزدکی می‌اندازد] الف: نه اشتباه نمی‌کردم. چشما همون چشما بود. با همون متانت و همون بی‌تفاوتی ظاهری…
دنیا: کتک می‌خوردی و من از لای پرده‌ی پنجره نگات می‌کردم. انگار با چشات می‌خواستی حالیم کنی تویی که پشت پنجره ایستادی می‌خوای همین‌جوری وایستی کتک‌خوردن منو نیگا کنی؟! نمی‌خوای کمک کنی؟!
الف: سرم داشت می‌ترکید. یه هوهوی عجیب تو سرم می‌پیچید مث همین الآن. همه‌چی داره تکرار می‌شه. خودشه. این سایه‌ی بی‌حرکت. این درختای خشک بدون برگ. هوهوی عجیب تو سرم.
ب: داری منم مث خودت خل‌وچل می‌کنی.
الف: داره می‌ره. دیگه معلوم نیس. رفت پشت دیوار
دنیا: اون‌زمان با خودم فک می‌کردم اگه کسی که تا چن‌لحظه پیش جلو چشام بوده و داشتم می‌دیدمش اگه مث همین الآن بره پشت دیوار و یهو ناپدید بشه، کجا می‌ره. اصن دیگه وجود داره؟ فک می‌کردم اگه نبینمش می‌میره. شایدم مث یه خاطره‌ی دور که یه چیزایی ازش یادته ته ذهنت یه جای شهر نفس می‌کشه. طولی نمی‌کشه اون‌قد از اون واقعه دور می‌شی که به خودت می‌گی انگار همه‌ش یه خیال بوده.
الف: ته تاریکی اون سایه‌ی ته کوچه زیر چراغ هم یعنی… اونو می‌دیدم و تک‌تک کارایی رو که می‌خواست بکنه رو هم دیده بودم.
ب: دنیا همون دنیاس.
الف: شاید…
صحنه تاریک روشن می‌شود.

صحنه‌ی دوم:
الف مقابل آینه‌یی نشسته و نگاه می‌کند. دنیا در فاصله‌یی دور‌تر در عمق صحنه است و ب با ساعتش ور می‌رود.
ب: لنگ ظهر شد. می‌دونی ساعت چنده؟
الف: [مقابل آینه می‌ایستد و دستش را به صورتش می‌کشد]: این؟ این دست این صورت؟ این منم؟ این منم که دستمو بالا آوُردم؟ این منم که دستمو بالا آوُردم و به صورتم کشیدم؟ من؟ این؟ این دست و صورت؟
[ب جایش را با الف عوض می‌کند. با کتش ور می‌رود. ساعتی به دست دارد مقابل آینه می‌گیرد]: تا حالا این کارو کرده بودی؟ همه چی برعکسه. جالبه نه؟
[روی صندلی می‌نشیند] الف: انگار دیگه من نیستم. هرجا که می‌رم هر کاری که می‌کنم جزیی از اون کار، یه بخشی از اون شی می‌شم. گاهی آینه‌َم. گاهی تاریکی، گاهی نور، گاهی‌َم این صندلی. یه صندلی که پشتش به زنیه که از دور، از پشت آینه منو نگاه می‌کنه. و یه ساعت که خلاف عقربه‌های ساعت حرکت می‌کنه.
دنیا: یه موجود مطلق که اولین و آخرین موجود فراموش‌نشده‌ی توی حساب وکتاباش بود. تا چش به هم بزاری تموم می‌شه. [دست روی لب‌هایش می‌کشد، هرجا را که می‌گوید دست می‌کشد] لبای کم‌رنگ موهای پریشون و دو تا پای نحیف مستأصل.
ب: هیس، یه خورده یواش‌تر این‌جا پر از غریبه‌س!
الف: [دستی را بر تمام لوازم اتاق می‌کشد و ناخن‌های دست دیگر را می‌جود می‌ز، صندلی، پرده، مجسمه، آینه… به زن که می‌رسد کمی خودش را عقب می‌کشد. وحشت‌زده می‌شود] برا درک همه‌ی اینا یه ابدیت لازمه. یه عمر نوح.
دنیا: داره خون می‌یاد از بس جویدی‌شون
[الف ناخن‌هایش را نگاه می‌کند] ب: [به ساعتش نگاه می‌کند.] کم‌کم داره دیر می‌شه. کلی کار داشتم
[صدای در می‌آید.] الف: شنیدی؟
ب: [مات‌ومبهوت است.] چی؟
الف: می‌گم شنیدی؟ صدای در بود. سرم داره می‌ترکه. داره منفجر می‌شه. این دکمه سر آستین. این یقه که چرک شده. کفشام. این مجسمه. آینه. [بلند می‌شود.] همین صندلی که روش نشسته بودم. حس می‌کردم داره فرو می‌ره تو بدنم. زیر پوستم. این‌ جاسیگاری. چقد گرم شده این‌جا. تنم. پاهام سنگین شدن. نمی‌تونم به‌سادگی تکون‌شون بدم. توام شنیدی؟ از بیرون صدای پا اومد. انگار یه خبرایی تو کوچه‌س. یعنی تو می‌گی اون سایه هنوز هس؟ شاید بشه پشت اون دیوار رفت و با یه چشم‌انداز جدید و خیال‌انگیز روبه‌رو شد. یعنی دنیا اون‌جام هس؟ یعنی اون‌جام کسایی زندگی می‌کنن؟ تاریخ. شروع کردم. می‌رم و می‌رم و می‌رم. هرچی رفتم بود. بود و دوباره بود.
ب: چیزی رفته و فراموش‌شده
الف: می‌گن هیچی تو طبیعت از بین نمی‌ره.
ب: [سیگاری آتش می‌زند و روی صندلی می‌نشیند] پس همه‌چی هس [بی‌تفاوت است] الف: هیچی نمی‌میره.
دنیا: [با لباسی سیاه از عمق صحنه نزدیک‌تر می‌شود.] جایشان در اینجا تغییر می‌کند
الف: چرا می‌میره. اون مرده. اون دیگه نیس.
ب: مگه نمی‌گی هس؟
الف: من نگفتم هس.
ب: مگه اون صدا رو نشنیدی پشت در.
الف: اون همسایه بالایی بود
ب: آخه ما که همسایه بالایی نداریم. این‌جا طبقه آخره
الف: هرچی. به‌هرحال اون دیگه نیس و توام موجب شدی که دیگه نباشه.
[مکثی می‌کند]: هس ولی وجود نداره
ب: خل شدی؟
الف: خودم دیدم. توام دیدیش. چی جوری یادت نمی‌اد؟
ب: تفلک بابام راس می‌گفت.
الف: چی؟
ب: اینکه دیوونه‌یی. بعد از این‌همه سال. زدی طرفو کشتی اون‌وقت می‌گی!!!…
الف: من که چیزی نمی‌گم. یادته اومده بودی خونه‌مون باهم عکسا رو می‌دیدیم.
ب: که چی؟
الف: یه عکسی بود که دستامون رو انداخته بودیم روی دوش هم. بابام یادته سر به‌سرمون می‌ذاشت؟
ب: یه چیزایی یادمه؛ خسته نشدین از بس دستاتون رو شونه همه.
الف: یعنی تو می‌گی نمی‌شه کاریش کرد؟
ب: چی رو؟
الف: عکسا رو.
ب: یعنی چی که نمی‌شه کاریش کرد؟
الف: اگه باشه؟ اگه نمی‌ره هیچی… [مکث] [صدای هوراهورا، صدای شادی و خنده. صدای خنده‌های دختر بچه‌ها. صدای بشقاب و قاشق. حرف‌های درهم‌وبرهم. شادی و خنده. صدای هورا. صدای نامفهوم و کش‌دار زنی از بیرون.] الف: اگه نمی‌ره هیچی؟ [مکث.] تنم سنگین شده. انگار سرب داغ کردن زیر پوستم. چسبیدم به زمین. شدم این صندلی. می‌ز. در. اون پنجره و پرده‌ی رنگ‌و رو رفته‌ش.
ب: نه این‌جوری نمی‌شه. باید برم. اما این‌جا پر از غریبه‌س.
الف: از چی حرف می‌زنی؟ این‌جا که کسی نیس؟!
ب: از در پشتی بهتره. چه سرعتی. می‌پرم. از همه‌ی پله‌ها. پرواز می‌کنم. دستشون به گردم‌م نمی‌رسه. تا بیان بفهمن. تا بفهمن چی شد. اون‌قدر اوج گرفتم که از جو هم رفتم بیرون‌تر. می‌رم، می‌رم. اوج می‌گیرم. دوباره. بازم. سر می‌خورم. به شاخه‌ها آویزون می‌شم. می‌پرم پشت پنجره. محکم می‌خورم به شیشه. صدا می‌پیچه
الف: چی؟ صدا می‌پیچه. چی داری می‌گی.
ب: خل شدی؟ این‌جا که کسی نیس. منم که چیزی نگفتم. فقط می‌گم بهتره برم. می‌گم اینجا پله‌یی چیزی از پشت ساختمون نداره؟ راهرو پر از صداس. همسایه‌هاتون مهمونی دارن. دوس ندارم منو ببینن. می‌گم راهی نیس؟
[صدای سوت و دست از بیرون شنیده می‌شود. شادی هورا هورا…] ب: فک کنم عروسیه…
الف: چی؟
[دنیا به‌آرامی روی صندلی می‌نشیند. دهان‌دره‌ می‌کند. دراز می‌کشد. نور قسمت‌هایی از تن او را روشن می‌کند. خاموش می‌شود و دوباره روشن می‌شود.] الف: [مقابل آینه می‌رود.] این؟ منم؟ دست. صورت. این دست منه که می‌ارمش بالا؟ این صورت. صورت منه؟ گفتی چی؟ عروسی؟ هه عروسی!
دنیا: سفیده. سفیده همه‌جا
الف: هنوز برف می‌اد؟ حس می‌کردم. چیلیک‌چیلیکِ صداشو می‌شنیدم. اما نمی‌خواستم. می‌خواستم یهو بیام بیرون. وقتی همه‌جا سفید شده. یه‌دست سفید شده. نمی‌بینی مگه.
ب: چرا… نه از تو می‌پرسم. سر به سرم نذار کو تا زمستون؟
الف: هنوز تنم سرده. باید پاییز شه بعد تازه زمستون
ب: چشم بهم بزاری می‌اد؛ پاییز می‌شه و بعدم زمستون
الف: درست چهار ماه و سه هفته و دو روز. صب می‌کنم. مهم نیس
ب: فقط همین. یه چروک تازه‌تر.
الف: آدم با این پشتکار.
ب: دروغه باید راه بره، مدام به خودش بگه من خوشبختم. لبخند بزنه و…
الف: اما دلش پر از کینه‌س. پر از دق‌دلی.
ب: اصن چرا داریم این حرفا رو می‌زنیم. دیگه داره شب می‌شه بهتره بخوابیم.
الف: بهتره بخوابیم. اما اگه…
ب: اگه چی؟
الف: اگه بازم باشه. اگه تو خوابم بیاد. اگه از خواب که بیدار شدم هم بمونه. اگه هرجای این خونه تو تک‌تک این وسایل. اگه تو آینه‌م که نگاه کردم. اگه یهو جلوم سبز شه. خودمو می‌کشم. [کمی فکر می‌کند] اما اما اگه زیر اون همه خاک. چشامو که وا کردم ببینم کنارم خوابیده و زل زده بهم.
ب: بهتره یه فکری برا این موشا بکنی. کم‌کم همه‌چیو می‌خورن.
دنیا: [ابتدا صدایش و بعد خودش ظاهر می‌شود]: یه‌کم فاصله بود. طاقباز می‌خوابیدیم تو پشت بوم. بابام پارچ آبو عمداً جا می‌ذاشت که دوباره برگرده. می‌گفت چشم ازمون بر نمی‌داره تا بخوابیم.
الف: چشاش برق می‌زد. اون‌همه تاریکی. منتظر بودم تا سروکله‌ش پیدا شه. زور می‌زدم تا پاهام یه‌کم از تشک بزنه بیرون. یه ساعت بعدشم بیدار بودم و چشای برق‌زده‌شو می‌دیدم
دنیا: ستاره. اون همه ستاره تو آسمون. چن دقیقه بعد توام خوابیده بودی. رگ پیشونی‌ت باد می‌کرد. دهنت باز میموند و خرناس می‌کشیدی.
ب: انگار هر شب بیشتر می‌شن. دیشب چهار تا بودن. اما امشب یکی بهشون اضافه شده. صدای کاغذای زیر دندوناشونو می‌شنوی؟ دارن همه‌چیو می‌خورن.
الف: بگیر بخواب. چی‌کار به تو دارن.
ب: بخواب و به چیزای خوب فک‌کن. بخند و به خودت بگو چقدر خوشبختم!

صحنه سوم:
آکساسوار صحنه تغییر می‌کند. عده‌یی پشت سرهم نشسته‌اند چندنفر هم ایستاده‌اند همگی در قطاری هستند. (شخصیت‌ها با شماره مشخص شده‌اند)
مرد۱: نمی‌خواست بیاد
مرد ۲: مگه به دل خودشه
۱: ببین می‌تونی وازش کنی
۲: وا نمی‌ شه. چه‌طوری وا می‌شه؟
مرد۳: وا می‌شه یه‌خورده بکش طرف خودت. زمان می‌خواد یه‌کم صب‌کن
۲: [دستگیره‌ی پنجره را می‌کشد اما باز نمی‌شود] ۱: اینجا دیگه جای ما نیس
۳: باید یه‌جای دیگه پیدا کنیم
۲: جایی که پنجره‌ش وا نمی‌شه؟
۱: اصلاً وا نمی‌شه
۴ این آقا [مرد۲ را نشان می‌دهد] دو دستی کشید با پاش کمک گرفت اما نشد
۱: باید همه‌مون بریم
۲: این‌جا جای زندگی نیس
۳: این‌همه وقت چرا حرکت نمی‌کنه
[صدایی از بیرون صحنه]: آقایون خانم‌ها قطار خراب شده همه پیاده شین با اون یکی قطار برین
زن: می‌دونی چن وقته این قطار ایستاده این‌جا
۴: ما قطار خرابه‌رو سوار شدیم
۱: پنجره‌شم که وا نمی‌شه
۲: چن ساعتی می‌شه. درسته؟ یه چن ساعتی می‌شه که ایستادیم
زن: الآن هفت ساله که ما اینجاییم
۲: چه زود گذشت
۴: اما هر چی هست من که کنار پنجره افتادم!
۲: چقد ذوق‌زده شدی
۴: آخه تا حالا با قطار سفر نکردم
۳: اما این قطاره که خرابه
۲: [دودستی به پنجره فشار می‌آورد] ۱: توام بند کردی به این دستگیره، خراب می‌شه بابا
۳: خرابه
۱: فایده نداره
زن: هفت ساله که ما اینجایم
۲: عجیبه چه زود گذشت
۳: این‌همه سال
۱: شما رو کجا می‌برن
۵: تبعیدگاه
۱: به چه جرمی؟
۵: آدم‌کشی
۳: ترسیدی چرا؟
۲: ترسم داره خب
۴: هم‌سفر قاتل شدیم
۵: هوا هم خیلی خوبه امروز نه؟ شما هم خبر دارین؟
۱: چی رو؟
۵: این‌که چطوری کشتمش
۱: نه نه [نمی‌خواهد بداند] ۵: [مهلت نمی‌دهد]: با تبر از وسط نصفش کردم
۴: از جوایز مسابقه جشنواره‌ی تابستانی…
۵: مثل این‌که دلتون می‌خواد از چیزای دیگه هم حرف بزنیم
۲: درُس نیس، این‌جا بچه هس!
[بچه‌یی با بادکنکش بازی می‌کند] ۳: دیگه می‌ترکه بچه جون
[بادکنک می‌ترکد.] ۳: گفتم می‌ترکه؟
زن: ولی شما ترکوندینش
۳: اشتباه می‌کنی
۲: درسته منم دیدم. شما با اون می‌ل‌بافتنیای تو دستتون اونو ترکوندین
۱: چه فرقی می‌کنه اصلاً
۳: بیا اینم یکی دیگه فقط این‌بار آروم‌آروم فوت کن
۴: [عطسه می‌کند و جلوی دهانش را می‌گیرد] زن: این‌کار اشتباهه آقا جلو صورتتون رو نگیرین تارهای صوتی‌تون پاره می‌شه
۴: تارهای صوتی؟ چه جالب. تارهای صوتی [قه‌قهه می‌زند] تارهای صوتی! تو این‌همه صدا. توپ و تانک، بمب و خمپاره؟!
۵: چیه مگه بادکنک خودشه دوست داره بترکه گلوی منم برا خودمه دوس دارم پاره شه
۱: امروز راه می‌افته؟
زن: فک نکنم
۲: داریم می‌ریم تو هشت سال
صدایی از بیرون صحنه: نه‌خیر امروزم راه نمی‌افتیم. کسانی که عجله دارن با وسیله شخصی خودشون برن
۱: هرچی خدا بخواد همون می‌شه
۵: به‌درک
۳: کار مهمی که نداریم
۲: حیف وقت
زن: حیف پول
۳: ملاحظه بفرمایین این از اون همه سرو صدا اینم از این خراب‌کاری
۲: بچه‌تون خودشو خراب کرده
زن: درُس می‌شه فکر شم نکنین
[صدای رادیو، گریه و سر وصدا و هم‌همه‌ی مسافرین از بیرون پخش می‌آید] ۴: مث‌که باقی مسافرین هم اومدن
[۲عکسی را نشان همه می‌دهد] ۴: این کیه؟
۱: این منم این‌جا هفت‌سالم بیشتر نیست
۳: چه جالب شما با هم نسبت دارین؟
۲: نه‌خیر!
۳: آخه تو عکس، ش…
۱: [حرفش را قطع می‌کند] خیل‌خب دیگه کافیه!
[ادامه می‌دهد]: از مدرسه فرار کردم
۴: این دیگه چیه
۳: اینم برا همون آقاس
۵: بله اسباب بازیامه
۱: اما شما حداقل چهل‌سالتونه!
۵: کی اهمیت می‌ده
۲: چرا این‌قد چونه می‌زنین
۴: [احمقانه سرش را می‌خاراند] زن: [خرت‌وپرت‌ها را از دورو بر کوپه جمع می‌کند زیر لب فحش می‌دهد] ۱: [می‌خواهد سوت بزند. چندبار لب‌هایش را غنچه می‌کند اما صدایی نمی‌دهد] ۳: دیگه نمی‌شنوند. فاصله‌مون زیاد شده
۱: مگه قطار حرکت کرده؟
زن: سه ساله!
۲: شما داشتین به کفشای واکس زدتون نیگا می‌کردین
۵: بچه‌ی نازنینی دارین آدم دلش می‌خواد بذارش لای لقمه و بخوردش
زن: شما همونی هستین که زنتونو نصف کرده بودین
۵: خودش دوست داش قربونی بشه
۳: خاک بر سرشون کنن بازم که این قطار ایستاد
۲: حتماً علتی داره
۱: [می‌ایستد و سرک می‌کشد]: توی راهرو ازدحام شده دارن کوپه‌ها رو می‌گردن.
۳: دنبال چی می‌گردن
۱: پنجره رو وا کنیم
۲: باید فرار کنیم
۴: فایده‌یی نداره وا نمی‌شه. تو این هشت ساله که نشده
۱: چرا کمی سماجت می‌خواد
[مارش نظامی پخش می‌شود و به حالت اسلو موشن همه سعی می‌کنند فرار کنند] همه با هم: از تو بکشین. [کسانی روی زمین می‌افتند.] یه نفر تو دستشویی حبس شده. بیاریدش بیرون. نباید دستشون به هیچ‌کس برسه. [به شیشه‌ی قطار می‌کوبند. فنجان‌ها، شیشه‌های آب‌خوردن و… روی هوا معلق می‌شود. عده‌یی زیرپا له می‌شوند.] مأمورقطار: کسیو اونور پیدا نکردین
سرباز: به ماچه؟!
مأمور: بر پدرپدرسوختت لعنت. مار تو آستینم پرورش دادم
سرباز: فرار کرد. فرار کرد قربان
[عده‌یی به حالت اسلوموشن و افسوس عرق را از صورتشان پاک می‌کنند و آه می‌کشند] ۴: سزاش همینه بگیریدش
مأمور: می‌گیریمش
سرباز: [به زبان ترکی] شهر هرت که نیس
۱: یه دقیقه یه دقیقه سکوت کنین
۲: تابلوشو دیدم
زن: [با تعجب] کی گفت قطار ایستاده؟
۱: از کنارش رد شدیم
۳: چه بامزه بلخ!
۱: اشتباه نمی‌کنین؟
۳: نه‌خیر درُست دیدم، یقیناً
۱: بلخ دیگه کجاس؟
مأمور: بایست. این یه دستوره
زن: کاش هرجا بودیم غیر این‌جا
۱: کاش هرکی بودیم غیر این‌که هستیم
[عده‌یی افسوس می‌خورند] ۳: یه مرغ، یه سگ، یه پرنده‌ی مادر مرده‌یی که لااقل یه بال‌بالی می‌زد
۱: اون پنجره وا نشد؟
۲: نمی‌شه. شاید مجبور شیم بمونیم این‌جا
۴: کی می‌تونه بگه چی می‌شه؟
۱: هرچی خدا بخواد
۲: آره هرچی خدا بخواد
[کسی پشت به تماشاگران نشسته و مدام چیزی را تایپ می‌کند و همراه با موسیقی کاغذ‌ها را پرتاب می‌کند] صحنه تاریک می‌شود. صحنه روشن می‌شود

الف: داد می‌زند و از خواب بیدار می‌شود.
ب: چیه چته؟ خواب دیدی؟
[دنیا از عمق صحنه در نور خفیفی پیدا وگم می‌شود.] الف: تشنمه. آب. یه‌کم آب می‌خوام. جهنمه گرمه گرم. [کمی آب می‌ریزد و می‌آورد سر می‌کشد و مقدار زیادی از آن را روی خودش می‌ریزد] ادامه می‌دهد: پر می‌زد. پرپر می‌زد اما خیلی سنگین. خیلی سنگین بود. توی هوا پر شده بود. همه‌جا پُر از پر بود. انفجار… [همه جا پر می‌ریزد موسیقی نواخته می‌شود] دنیا: یه‌چیز سنگین تو هوا، یک اتفاق، اتفاق بد. خواستم زمزمه کنم. بلد نبودم. خواستم سوت بزنم. هیچ‌وقت یاد نگرفتم. یه مصیبت که آروم‌آروم وقتش می‌شد. قطار توی تاریکی مث یه حجم خالی و گنگ به‌سرعت فرو می‌رفت. بود و می‌رفت. می‌رفت و بود. درختا همه‌جا رو سایه کرده بودن. همه به خودشون می‌گفتن این‌جا دیگه ته خطه. ته دنیاس. این‌جا اگه اتفاقی برا کسی بیفته هیچ‌کی نمی‌فهمه. کمتر از یه‌لحظه همه‌چی نابود می‌شه. یه جسم سنگین و سیاه تو هوا، [مکث] دست نوچمو لای موهام کشیدم.
الف: گفتم: زود دراز بکش رو زمین. زمین داغه زود خشک می‌شی زل‌زده بودی به من. انگار داشتی می‌گفتی بزرگ شدی یادت می‌ره. اینا که چیزی نیس به این حرفا گوش نده. فقط کافیه مدام تکرار کنی من خوشبختم!
کی می‌دونه؟ کی می‌تونه بگه؟ همه‌چی ممکنه.
نوای آرام ویلن نواخته می‌شود
صحنه‌ی چهارم:
صحنه به قبل از صحنه‌ی سوم بازمی‌گردد.
الف: آره همه‌چی ممکنه.
ب: چقد این‌جا غبارگرفته. این غباری که روی می‌ز، مُبلا و شیشه‌ها و فرش اتاقه از کجا اومده؟
الف: حتماً دیشب لای پنجره وا بوده
ب: بهتره یه فکری براش بکنی
الف: در‌ها که بسته‌س. پنجره هم همین‌طور. [جایی در تاریکی را نشان می‌دهد.] ایناهاش. پیداش‌کردم. از همین‌جاس. یه درز بزرگ. یه شکاف عمیق.
ب: اما این‌کار یه شب و دو شب نیس. کار موشاس.
الف: این‌جا موش نداریم.
ب: [می‌خندد.] نداریم؟ مگه نمی‌بینی؟!
الف: از همین‌جاس. درا همه بسته‌س.
ب: اما خیالت…
الف: چی گفتی؟
ب: می‌گم می‌ترسی از مرگ
الف: از چی؟ [در تاریکی‌ست] ب: تموم شدن
الف: باور نمی‌کنم
ب: می‌ترسی [مکث] یه صورت باد کرده و سفید
دنیا: مث یه گل بنفشه
الف: پژمرده و کبود [مکث] به همین سادگی؟
ب: لاولوی لجنا و خزه‌های قدیمی
دنیا: مث نیلوفر آبی روی مرداب
ب: اما نه، ته آب
ب: بی‌شرمانه و بی‌حساب کتاب
الف: اون‌قد آسون؟!
ب: مث این‌که سال‌ها ندیده بودیش
الف: باور نمی‌کنم
دنیا: دستمو روی صورتت حلقه کرده بودم تا مگسا رو از دوروبرت کنار بزنم
الف: آفتاب روی صورتم چشمو می‌خلید لای درز انگشتات
ب: کم‌کم بارون گرفت
الف: زیر اون چادر سیاه،
مث پرنده‌ی غمگین کهن‌سال،
دستام خاک درون گورستانو چنگ می‌زد. زیر ناخنم. درون مشتم. توی جیبم. درون تنم. زیر پوستم توی معده‌م، توی روده‌مو از خاک گورستون پرکردم. می‌خواستم که پرکنم.
ب: توی قلبتو
الف: نه. می‌تپید
ب: هه. هنوز می‌ترسی.
الف: از چی؟
ب: تموم شدن
الف: اون صدا. می‌شنوی؟
ب: شاید همسایه بالاییان.
الف: ولی این‌جا که همسایه‌یی نداریم. اینجای پای روی برف
ب: ولی هنوز تابستونه، مونده تا زمستون
الف: [عجولانه لب پنجره می‌رود.] بیا خودت ببین. صورت‌ِت یخ می‌کنه. اون یارو زیر چراغ سر تیر. مردد وبی‌نظم.
ب: مث‌که دنبال کسی می‌گرده جای پا‌ها هم حتماً
الف: نه نیست. خیلی ظریف‌تره به‌سرعت جای پاشو پر می‌کنه. از فردا می‌شینم کنار پنجره و نیگا می‌کنم
ب: ترسیدی؟ هنوز می‌ترسی
دنیا: [جیغ می‌کشد] ب: بی‌دلیل جیغ کشید. یعنی همه‌ی این فکرا تو سر کوچیک تو بود؟
الف: جیغ کشید و به خودش لرزید. می‌گفت می‌گفت…
دنیا: دارم می‌لرزم چقد سرده امشب
ب: اما الآنکه تابستونه، جهنمه گرمه گرم
الف: [پا‌هایش را درون شکمش جمع می‌کند]،… چه فرقی می‌کنه؟
ب: چی؟
الف: این‌که باشی یانه [مکث] چقد بی‌تفاوت داره نیگام می‌کنه
ب: کی؟
الف: دنیا
ادامه می‌دهد: یه وقتی همه‌چی بود. منم همه‌چی بودم. این‌جا که خوابیده بودم پام روی زمین کشیده می‌شد. از پایه‌های صندلی بالا می‌رفت پهن می‌شد رو میز دستام یه چایی غلیظ می‌ریخت زیر چونه‌هام می‌زد. می‌نشست وگیسوهای کوتاه خیس‌ِش رو می‌دید. تازه از آب‌تنی اومده بود. اما حالا همه‌جای دنیا خالیه. دستام روی صورتش انگار یه فضای خالیو لمس می‌کنن. انگار هرلحظه به‌من می‌گه آخرش بود. آخرین‌بار. دیگه دستت به‌من نمی‌رسه. مث جام شرابی که یهو می‌شکنه و می‌ریزه. در چشم‌به‌هم‌زدنی پخش زمین می‌شه. لمس‌ِش که می‌کنم دستمو می‌دزده. می‌بوسم‌ِش لبامو می‌کنه. فکرشو می‌کنم سرمو با خودش می‌بره. دوست‌ِش می‌دارم. قلبمو از درون سینه‌م جاکن می‌کنه. تنها همین زمان که این‌قد دقیق و غیرمنصفانه لحظه‌لحظه‌های زندگی تو این اتاقو حساب می‌کنه. هفت‌وهشت دقیقه و بیست‌ودو ثانیه، سه‌ثانیه… دیگه هیچ. همه‌چی خالی شده.
[نور جوری تنظیم شده که تنها دو دست‌اش معلوم است که از روی میز چای می‌ریزد و برای الف می‌برد:
ب: زود باش. از دهن می‌افته.
الف: جم‌نخور. توام می‌بینی؟ دو تا دست معلق تو هوا که داره چایی می‌اره؟
ب: [می‌خندد، نور کمی از چهره‌اش را پیدا می‌کند] بدجوری خیالاتی شدی. بیا بیا بگیر از دهن می‌افته
الف: [روی میز می‌نشیند. تنها دست‌هایش پیداست، سیگاری آتش می‌زند و در تاریکی پکی می‌زند. نمی‌فهمد دارد چه اتفاقی می‌افتد. بغض می‌کند چانه و قسمتی از لب پایینی‌اش می‌لرزد. سرش را روی میز می‌گذارد.] باورم نمی‌شه.
ب: دیگه باید بهش عادت کنی. بهتره بهش فک نکنی. باید سینه‌هاتو پر از هوا کنی و با صدای رسا داد بزنی: که من یه آدم خوشبختم!
الف: دروغه. خودت همیشه می‌گفتی.
ب: یه بویی می‌ده
الف: گلاب ریختم
ب: این‌قد به خاکس‌تر سیگارت نیگا نکن. آخرش یه‌کم می‌ریزه رو زمین اینجا رو که کثافت برداشته
الف هم‌زمان با او می‌گوید: این‌جا رو بوی گلاب برداشته
ب: چشات قرمزن. گریه کردی؟
الف: تموم شب
ب: حالا چی‌کار باید کرد؟
می‌تونه یه رویا، یه خواب یا یه کابوس باشه؟
الف: شایدم یه اتفاق، یه اتفاق بد مث جنگ.
[مکث] باورم نمی‌شه
[آیینه‌یی روبه‌رویشان در نور روشن می‌شود.] الف: [دست‌اش را بالا می‌آورد. درآیینه دست مرد دوم بالا می‌رود.] الف: این دست منه؟ این
ب: این؟
الف: این دست؟
ب: این دست؟
الف: دست منه؟
ب: دست منه؟
الف: بالا آوُردم و دارم می‌کشم رو صورتم؟
ب: چه می‌شه کرد؟
[هم‌زمان می‌گویند]:
الف: با این‌همه عشق.
ب: با این‌همه کینه.
الف: آخه چرا. چی‌جوری ممکنه؟
ب: خودت گفتی که همه‌چی ممکنه.
الف: اما تو نباید باشی. چون‌که من هستم.
دنیا: [جیغ می‌کشد.] الف: چی شد؟
دنیا: بازم سرم خورد به این تابلو.
ب: چن دفه گفتم جاشو عوض کن
الف: دریاست و چند تا پرنده که پرواز می‌کنن
[دنیا مقداری انار، هندوانه و آجیل در دست دارد و وارد می‌شود.] الف: اینا برا چیه؟
ب: هیس! نباید کسی متوجه بشه. این‌جا پر از غریبه‌س
الف: [صدایش را به آرامی در گلویش می‌اندازد]: مگه چه خبره امشب؟
دنیا: شب یلداس! فقط باید همه‌مون خون‌سرد باشیم. یه‌طوری رفتار کنیم که انگار تا حالا هیچ اتفاقی نیافتاده. امشب بگذره تمومه!
ب: اگه کسی‌َم اومد می‌گیم یه جمع دوستانه‌س داریم می‌گیم می‌خندیم.
الف: [باز م با‌‌ همان صدا می‌گوید]: تو این گرما؟! الآنکه تابستونه! یعنی چی که باید جوری وانمود کنیم…
دنیا: که یک جمع دوستانه‌س و غریبه تومون نیس.
[جسمی سخت به پنجره اصابت می‌کند. سر هم‌دیگر را به سمت پایین و میز فشار می‌دهند].
ب: هیس. گفتم که نباید کسی بفهمه
الف: چیه پشت در؟ موش‌ها رم که پاک‌سازی کردیم. حتماً شاخه‌ی درخت خشک‌شده‌ی پشت پنجره‌س. بهتره از ته ببریمش.
[صدای قاطع و سخت کوبیدن در.] ب: هیس. بهتره هیچی نگیم
الف: اما…
ب: اما نداره. فرض‌کن یه مریضی مسری. یه طاعون. وبا. سل…
الف: حتماً مام قرنطینه‌ایم؟!
ب: [مردد به او نگاه می‌کنند]: یه ناخوشی تازه‌س.
[از پایین صدای هوراهورا و هلهله و شادی و خنده و خوشامدگویی می‌آید.] ب: عروسیه؟
الف: این‌جا که کسی نیس.
ب: فک‌کن یهو کاملاً عقلتو از دست دادی.
الف: اما اون‌موقع که دیگه چیزی نیس
ب: چرا هس.
الف: اگه به درد من نخوره.
ب: دلیل نمی‌شه که نباشه.
الف: دلیل نمی‌شه که باشه.
ب: لااقل این‌قد احساس گناه نمی‌کنه
فک‌کن یهو…
الف: عقلمو از دست دادم؟
ب: ازش می‌ترسین. همه‌ی علائم درستن. همه‌چی خطر یه بیماری رو تایید می‌کنه
الف: اما اینا یه‌چیز بیرونیه
ب: چون می‌ترسی. انتظارشو می‌کشی. روز‌ها و ماه‌ها و سال‌هاس.
[الف کنار پنجره می‌رود ب دست‌اش را پشت کمرش می‌زند و لی‌لی بازی می‌کند دنیا هم‌قدری انار کف دست‌اش می‌ریزد و یک‌هو غورت می‌دهد و خمیازه می‌کشد.] الف: توام وقت گیرآوُردی تو این‌وضع. نمی‌گی غرمپ غرمپ صدای پات کوبیده می‌شه تو مغز پایینیا. ب: راس می‌گی وسط عروسی نمی‌گن چه آدمای بی‌ملاحظه‌یی؟!
الف: چرا پرت‌وپلا می‌گی؟ کدوم همسایه، کدوم عروسی؟
دنیا: همیشه آدمو نگران می‌کنین. با این پرت‌وپلاهاتون.
ب: اجازه بدین بگم. دیگه داره همه‌چی تموم می‌شه
الف: اما نگات چیز دیگه‌یی می‌گه.
دنیا: نگات دل آدمو شور می‌ندازه. ته دلمو خالی می‌کنه. یه کم دیگه. صب می‌خواد. یه امشب مونده!
ب: بهتون نگفته بودم. از همه‌چی خبر دارم. خیلی وقته. از سال‌ها پیش. شاید از همون بچگی.
الف: اما لبات چقد بی‌دلیل می‌خندن
ب: [نگاهی به آن‌دو می‌کند. قدری هندوانه می‌خورد و ملچ‌ملوچ می‌کند و مصمم به آن‌دو نگاه می‌کند. لب‌هایش را با آستینش پاک می‌کند.] جای نگرانی نیس. این صدا‌ها همه‌ش برا خوشبخت‌ترین آدم شهره که طی مراسم خاصی دارن تو شهر می‌چرخوننش. چه‌طوری بگم. واقعاً خوش‌شانس بوده تو این‌همه آدم با اون سن‌وسال. می‌گن دو روزه دیگه صدساله می‌شه. گفته که خواست خدا بوده.
[دو نفر دیگر نگاه احمقانه‌یی به‌هم می‌کنند] الف: چی داری می‌گی؟
ب: جشنواره تابستانی. خوشبخت‌ترین برندگان جشنواره‌ی تابستانی. عجله نکنین. باورکنین آدم حظ می‌کنه. باورتون نمی‌شه چقد نگاش جوونه. البته حرف نمی‌زنه. نمی‌تونه حرف بزنه. گوشاشم نمی‌شنوه. چشاش کم‌سو شدن ولی می‌بینه. چه اهمیتی داره. اون خوشبخت‌ترین آدم روی زمینه.
الف: بس می‌کنی؟
ب: نمی‌ترسه. از هیچ‌چی حتی از مرگ.
الف: اما این‌که این‌همه شادی نداره. نهایتاً یه عصیان روحی. حالا چی‌کار باید کرد؟
ب: کاری که همه‌ی مردم می‌کنن. [مکث] یه قرص جدید سراغ دارم. می‌گن معجزه می‌کنه. سه‌چهار روز تخت می‌خوابی. احتیاجی‌م نداره این‌قد به اون مخ بی‌استعدادت فشار بیاری.
دنیا: خیل‌خب خیال‌پردازی بسه. بهتره تا سر وکله‌شون پیدا نشده تمومش کنیم.
الف: زیرزمین. زیرزمین چطوره؟
ب: اگه بیاد فرقی نمی‌کنه که کجا باشی.
الف: [بلند می‌شود. جایی در نیمه‌تاریکی روی زمین می‌نشیند.] دس خودم نیس. دیگه نمی‌تونم تو چشاش نیگا کنم. چشاش خالی‌م می‌کنه. از مکان و زمان. از هرچی بودم و بودم و بودم. دست خودم نیس. چی‌کار کنم. طاقتشو ندارم. دلم، زیر پوستم، تو مغزم، زیر استخونم همه‌جا رسوخ می‌کنه. اون پاهای مستأصل و نحیف.
ب: که به آرومی فرار می‌کردن. سنگین وسخت.
الف: دس خودم نبود. دس خودم نیس. طاقت گریه‌شو نداشتم. ندارم.

صحنه پنجم:
الف روی صندلی نشسته. خمیده و رنجور. ب با فاصله‌یی و زن نیز. هرکدام که دیالوگ می‌گویند نور رو ی آن‌ها می‌رود و دو نفر دیگر در تاریکی فرو می‌نشینند. آیینه‌ی بزرگی پشت سر آن‌هاست. در عمق صحنه دریایی آرام که موج‌هایی آرام دارد دیده می‌شود. چند جای پا به دریا ختم شده است.

الف: صداشو می‌شنوی؟ یه صدا که آواز می‌خونه. اون بالا چی می‌خواستی؟ پرنده‌های سیاه غمگین کهن‌سال. پیرشدی از بس نیگاه کردی. صدای باد پشت بوته‌ها. روی زمین. زیر پوستم. لای بوته‌های سبز. سبز بود همه‌جا. شاخه‌به‌شاخه. روی دریا. روی آب. به آب که می‌رسید کمی نمور می‌شد. قلپ‌قلپ می‌کرد و سنگین می‌گفت: هیس! منم با این زبون الکنم. چه به درد می‌خوره وقتی هر وقت می‌خوام نیس. هر وقت باید قفل می‌کنه. چفت می‌شه. دلم ضعف رفت. کارد بخوره این شکم. بمیری از بس هوایی می‌شی.
ب: چه فرقی می‌کنه؟ از اون‌جا. اون لا. از اون فاصله. اون دور. از بچگی. دیوونه دیوونه‌س. بابام راس می‌گفت. بعضی چیزا برا همه عادیه ولی همون چیز برا یکی دیگه خطرناکه. بالزاک می‌گه؟ مث شکستن تخم‌مرغی برا گرسنه‌یی. دیوونگی برا… واقعاً چه فرقی می‌کنه؟ وقتی پر از کینه‌یی؟ پر از دق‌دلی؟
دنیا: نشستم رو موج. مث یه مرغ دریایی. یه عروس دریایی. می‌گفتی. چقد خوبه که تو دریا اولین صدا صدای تواِ. یه مرغ سپید دریایی. چشاشو که وا می‌کنه. گوشاش که می‌شنوه. بویاییش که کار می‌کنه تو دنیاس. انگار همین‌حالا یهو عقلشو از دست داده باشه و مجنون شده باشه. عجولانه رفته و یه سیب درشت و قرمز از درخت چیده. چقد خوبه که این‌قد نزدیکی. چسبیده به این‌جا. اون‌جا. مث پرای توی متکا دائم زیاد می‌شی. کشیده می‌شی رو آب کل دریا رو سپید می‌کنی. همه‌جا بوی توُس، تو هوا. همه‌جا حرف توس.
الف: نفس‌کشیدی. عمیق و پشت‌هم. سرمو بین دو دستم گرفتم و فشار دادم. ماسه‌های ساحل زیر پام داغ بودن. داغ‌داغ. فهمیدم که زنده‌م. کف پام داغ شد. زیر پوستم؛ قلبم آتیش گرفت. انگار که آفتاب سرب داغ می‌ریخت تو هوا. لای مژه‌هام، روی پلکم، توی چشام. چشمم تو انعکاس آب کور می‌شد و بینا می‌شد. رنگ آب شدی. آب شدی. دریا شدی. همه‌جا کبود وسیاه شد. پر از بنفشه. گل‌های بنفشه. دیگه همه‌چی بود. تو بودی. تو شده بود. دائم می‌مرد و به‌دنیا می‌ومد. دنیا می‌ومد.
دنیا: در عمق آب. دوردست‌ها. اون‌جا که پایه‌های آسمون رو سر دریا خراب می‌شه. اون‌جا که آسمون هری می‌ریزه تو شیکم دریا. از یه شکاف. یه شکاف عجیب‌غریب، یه‌جای مجهول وگنگ، هولناک و مکنده همه‌ی دریا رو می‌کشه و با خودش می‌بره. چن‌لحظه بعد انگار که ماده‌ی مذاب تو دریا رو تاب نیاوُرده باشه عین آتش‌فشان بیرون می‌ریزه. قیامت شده. قیامت.
الف: کف پامو رو زمین فشار می‌دم. انگار یه‌چیزی داره زمینو از زیر پام می‌کشه. با مخ می‌فتم رو زمین. به سختی بلند می‌شم. دوباره می‌خورم زمین. چیزی از عمرم نرفته بود. اما انگار یهو عقلم از کار افتاده بود. دستام. پاهام. عقلم. فنا می‌شد. فنا می‌شدم. تباه. درختا. زمین. بادی که لای بوته‌ها و روی دریا می‌گفت: هیس!
دنیا: به خودم گفتم الان دیگه می‌یای. سر تو می‌ذاری رو این شنای داغو تندتند نفس‌می‌زنی. منم خشک‌ِت می‌کنم. تو دلم می‌گم. نازنینم. چه خوبه که هستی. اگه نبودی؟ نبودیم؟
ب: چه فرقی می‌کنه؟ چه فرقی می‌کرد؟ همه چی می‌تونه اتفاق بیفته. گاهی گرمه گرم. گاهی‌َم سرده سرد. گاهی تابستون، گاهی‌َم زمستون. می‌ترسی که آخریش باشه. می‌ترسی که تموم شه.
الف: به پیشونیم دست زدم. به شکم وراومده و بی‌خاصیتم. به عینکم. پوستم. چشمم. گوشم. فرو‌رفتگی‌ها و بر آمدگی‌های تنم. پاهام که می‌سوخت. به غوز روی بینی‌م. چقدر احمقانه نیگاه می‌کردم. آرزو کردم. دنیا دنیای من… این خوشبختیه! کی می‌تونه انکارش کنه. به‌همین سادگی. با همه‌ی جزئیاتش. نه هوش خاصی می‌خواس. نه رویا بود. نه خواب. نه کابوس. دنیا بود با همه‌ی جزییاتش. خوشبختی، انکارناپذیره!
همه‌چی بود. اما اگه نبود. اون‌چه نبود اگه بود؟ مث همه‌ی اون‌چیزایی که هیچ‌کس ذره‌یی به بودونبودشون فک نمی‌کنه. بابا راس می‌گفت. یه‌روز بزرگ می‌شیم. شایدم نشیم. ازدواج کنیم. شایدم نکنیم. چهل سالمون بشه. شایدم نشه. پیر شیم. شاید نشیم. صدساله بشیم و دو روز بعد جشن صدسالگی مونو بگیریم. شایدم نه. بمیریم. بی‌شک می‌میریم. اینه همه‌ی سرنوشت ما. کینه و عشق ما. چه لزومی داره که بترسیم. روزی دنیا اومدیم و روزی می‌میریم. به‌همین سادگی. زمان. دقیق و حساب‌شده. فصل‌ها، ماه‌ها، روز‌ها، دقایق… خاطر و خاطره‌ها.
هیچ‌وقت به ماسه‌ی کنار دریا و زیر پام فک نکرده بودم. چقد داغ وترد بود. مدام زیر پام پر وخالی می‌شد. به درخت‌ها. دریا. این جسم پهناور کبود و متلاطم که مدام خودشو به ساحل می‌کوبید. می‌غرید. گاهی‌َم آروم بود. دائم زیاد می‌شدن و محو می‌شدن. اگه دنیا هنوز بود؟
[مکث طولانی] حتماً می‌خچه‌ی پاش اذیتش می‌کرد. تنش می‌سوخت از بس زیر آفتاب خوابیده بود. شایدم تب داشت و مجبور می‌شدیم برگردیم تهران. شاید منم کمی بهش غر می‌زدم بابت کارایی که می‌کنه.
همه‌چیز دیوونه شده بود. مرغای دریایی. باد. درختا و من. سبک شدی. روی آب خوابیدی. آفتاب همه‌جا می‌تابید. پام یخ کرد. ابری آفتابو نیمه‌جون کرده بود.
ب: دیوونه شده بودی. دیوونه بودی. بابام راس می‌گفت. بعضی چیزا برا بعضیا خطرناکه. تکون نخوردی. نیگا می‌کردی. عقلت نمی‌رسید. بچه بودی که عاشق شده بودی. گفتم بچه‌یی. همه می‌گفتن. به دنیا که گفتی صورتش گل‌انداخت. حتی اونم نمی‌دونست چه احساسی داره در کمال بچگی به تو گفت: تو با اون مغز کوچیکت. همه‌ی اینا تو اون سر کوچیک توئه؟!
دنیا: چشام سیاهی می‌رفت. مث یه‌تیکه خزه‌ی شناور تو آب، این‌طرف اون‌طرف می‌رفتم. حتم داشتم که تموم شده اما گه‌گاه آفتابو می‌دیدم که چشامو سوزن‌سوزن می‌کرد.
الف: [گریه می‌کندگریه‌یی سوزناک و احمقانه، گویی نمی‌داند چه می‌کند اما در کنه آن اندوهی شناور است] پرنده‌ی من. نازنینم. برگ‌گلم. چقد غیر منصفانه! این‌قد ساده. دریا چه آسون می‌بره. کارد بخوره این شکم. دست خودم نبود. طاقت نداشتم. رد پاهات هنوز هس. دو تا پای کوچیک و نحیف که به دریا ختم شده‌ن. موج می‌اد و دونه‌دونه. تکه‌تکه پاهاتو مث دهن یه ماهی بزرگ میک می‌زنه و می‌بلعه.
ب: دو پای مستأصل و نحیف که آروم‌آروم فرار می‌کنن. تموم شد. همه‌چی. هرچی که مربوط به‌دنیا می‌شد. دریا هم خون‌سرد و بی‌تفاوت نگاه می‌کنه. انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده. انگار که ما از اول همین دو نفری بودیم که روی ساحل تو یه روز آفتابی دریا رو نگاه می‌کردیم. انگار ما دو نفریم که داریم می‌گیم و می‌خندیم!
الف: فک کردم چقد خوب بود که همه‌چی یه رویا یا کابوس یا خوابی عصرگاهی بوده باشه و یه آن دنیارو بهم باز می‌گردوندند. همه‌چیز دنیا رو. قیامت شده. تموم این اتفاقا. همه‌ی اونا مخصوص به من بودن. خود من. تک‌افتاده.
[مکث طولانی] و ادامه می‌دهد:
این‌همه واقعیتو باور نمی‌کنم.
ب: هیچ‌وقت دوست نداریم باور کنیم. حتی در خیال. در وهم، این حس همیشگی واقعیته که خودشو بهمون نشون می‌ده.
الف: غروب. دریا و من؛ که نسیمی باز روی دریا و لای بوته‌ها نفوذ می‌کرد و می‌گفت: هیس!
دنیا: بهتره یه فکری به‌حال معده‌ت بکنی. یه دکتر خوب برو. دندونت‌َم هر شب مسواک بزن. مراقب باش که روغن و شیرینی زیاد نخوری. معده‌تو بهم می‌زنه. یه فکری‌َم برا موهات بکن. دارن ذره‌ذره می‌ریزن. سعی‌کن همیشه‌کفشاتو واکس بزنی. خوب نیس جوونی به سن‌وسال تو اصلاً به خودش نرسه. یادت باشه چن‌روز دیگه تولد یکی از بهترین دوستاته. عرق نعنا و کاسنی آدمو آروم می‌کنه. همه‌چی پشتکار می‌خوادوحوصله. نگو مگه می‌شه؟ گُلای باغچه رو ببین اگه حتی یه‌روز آب نخورن پژمرده می‌شن. مکررو با نظم. جزییات. جزییات زندگی. شاید خوشبختی همین باشه. [مکث] شایدم نباشه.
ب: بار‌ها بهم گفته بود که دیگه از زندگی خسته شده. از توام خسته شده. فهمیده بود یه‌کم شیرین می‌زنی.
الف: [می‌خواهد جوابی بدهد، کمی مکث می‌کند. در تاریکی می‌رود.]: شاید. شاید این‌طور باشه که می‌گی. همه‌چی ممکنه. کی می‌تونه بگه؟
اما فک می‌کنی من، تو که دیگه جزیی از منی…
ب: [می‌خندد]: از اولش‌َم بودم!
الف: من، تو یا دنیا کدوممون وقتی دو تای دیگه نباشن به این فک می‌کنیم که کدوممون غریب‌تره؟ غریب‌تر بوده، تو دنیا. شایدم این تو نگاه تک‌تک ما بود. از همون بچگی. حتی شاید اینو ما از پدر و مادرامون به ارث برده بودیم. چیزی بین عشق و کینه. چیزی که دائم به خودمون و دیگرون نسبتش می‌دیم. شاید دنیا راس می‌گه. دندونام زرد شده. موهام می‌ریزن. گلای باغچه با این‌وضع دیگه چن‌روزی بیشتر دووم نمی‌ارن. چه رابطه‌یی بین جزییات زندگی و اتفاقات مهلک و خیال‌پردازی‌های کلان ما وجود داره؟
ب: موشا به اتاقم حمله کردن.
الف: الآن تابستونه شایدم زمستون. شاید به زمستون خیلی مونده باشه. شاید من به خودم خیلی نمی‌رسم. شاید بهتر باشه از فردا کمی بیشتر برا خودم وقت بذارم. عمرم داره می‌گذره. پیر و پیر‌تر می‌شم. شایدم تا چن‌سال دیگه نباشم. همیشه. سال‌ها با کینه‌هامون ثابت‌کردیم که هستیم. ثابت‌کردیم که وجود داریم. شاید اشتباه ما همین‌جاس. نتونستیم ابراز علاقه کنیم. شاید شدنی نیس. کی می‌دونه؟ شایدم بشه. جلو آینه می‌رم [می‌رود] دستمو بالا می‌ارم. این دست. دست. این دست منه که بالا آوُردم و به صورتم کشیدم؟ باور نمی‌کنم. یه‌چیزی باید بیشتر از این وجود داشته باشه. برای این‌که فقط وجود نداشته باشم. یه‌چیزی که منو از دیگری متمایز کنه. یه اتفاق‌ساده شاید. یه تک‌واژه حتی، یه آوا… [. مکث می‌کند، از تماشاگران می‌پرسد]: شما چی فک می‌کنین؟
من هنوز می‌گم که باورم نمی‌شه. شاید واژه‌یی حتی… مثلاً اگه وقتی جلو آینه دستمو بالا بیارم بگم: دوستت دارم!؟
شاید همه‌چیز عوض بشه. شایدم نشه!
زن آرام‌آرام در عمق دریا فرو می‌رود و در پایان خوانش (صدای احمدرضا احمدی) کاملاً محو می‌شود.
با چشم خویش می‌آرایم دو قبر را/ که بر روی هریک، یک‌قطره جوهر است/ یک‌عمر به انتظار دیدارت در خاموشی و دریا/ به انتهای کوچه خیره شدیم/ دریک پاییز در انتهای شبی/که آویخته به گلهای یخ بود/ نقبی زدیم/ و به انتهای زمین رفتیم/ فرسنگ‌ها از خانه دور شدیم/ در انتهای زمین ایستاده بودی و/ساعت حرکت قطار را که به بهشت می‌رفت پرسیده بودی/ جواب تو در زیرزمین بخار می‌شد/ ملایم مرده بودی… (۲)
نور می‌رود.
پایان.
م. ل. و
تیر، مرداد و شهریور ۱۳۹۱
—————————
۱- پاره‌یی از شعر گیسوان تو در شب کوتاهی… احمدرضا احمدی
۲- شعر از احمدرضا احمدی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*