خانه / فهرست اصلی / ادبی / داستان / تک‌پرده‌ای کوتاه از تک‌گویی‌های میم، لام، واو / نمایشنامه مجتبی لبافی

تک‌پرده‌ای کوتاه از تک‌گویی‌های میم، لام، واو / نمایشنامه مجتبی لبافی

تک‌پرده‌ای کوتاه از تک‌گویی‌های میم، لام، واو
مجتبی لبافی

شاید تک‌گویی‌ها روایت نا‌نوشته‌ها و نا‌خوانده‌ها باشد.

آدم‌ها:

می‌م لام واو
سایه‌ای براشیاء اتاق
صدایی از بیرون

می‌م لام واو، رو به تماشاگران روی زمین نشسته و چمباتمه زده است. سیگاری برلب گرفته و آهسته و آرام دود می‌کند. در اتاق چیز خاصی نیست. تنها یک در که گه‌گاه از آن داخل یا خارج می‌شود. میم لام واو سر‌تاپا مشکی پوشیده است. صحنه نیز تاریک است. در لحظاتی در طول نمایش نور موضعی هم خاموش می‌شود و صحنه در تاریکی مطلق فرو می‌رود.

صدا: چرا که من یکبار به چشم خویش سیبولای کومه را دیدم که در قفسی آویخته بود و چون پسرکان می‌-پرسیدند: چه می‌خواهی، سیبولا؟ می‌گفت: می‌خواهم بمیرم. *

سایه‌ای روی دیوار اتاق تکان می‌خورد.

می‌م لام واو: تلاش پایانی! هه… خودت که دیدی؟ دیدی دیگر، مگر ندیدی؟ معلوم نیست از کجا؟ و حالا همین امشب! اتاقی تاریک.
صحنه خاموش می‌شود.
ادامه می‌دهد…
فکر کن که خودت را به زحمت به اتاق رسانده‌ای، در قفل است. صدایش می‌کنی. جواب نمی‌دهد. نگران می‌-شوی که کاری دست خودش داده باشد. بلند‌تر صدا می‌کنی. جوابی نمی‌دهد. دوباره و صدباره صدا می‌زنی. داد و فریاد می‌کنی. از همسایه‌ها کمک می‌خواهی.
صدایی از بیرون: و آنوقت تازه سرت داد می‌زند که ازجان من چه می‌خواهید. تنهایم بگذارید. می‌خواهم بمیرم!
می‌م لام واو: هه. بله، می‌خواهد که بمیرد. (مکث) می‌خواهد بمیرد.
صحنه تاریک می‌شود

سایه روی دیوار تکانی دیگر می‌خورد. یک صندلی بر می‌دارد و روی آن می‌نشیند.

می‌م: (سیگار دیگری روشن می‌کند و رو به تماشاگران روی یک صندلی می‌نشیند. کبریتی از جیبش درمی-آورد. چرا که سیگار خاموش مانده. دوباره سعی می‌کند. بار سوم سیگار روشن می‌شود و شروع به حرف-زدن می‌کند): چنانکه هر شب تا مرز تاریک و روشن تا آن‌زمان که من درست خوابم می‌بَرد. بیدار می‌مانَد و لبخند می‌زند. من خوابم می‌بُرد و خواب می‌بینم. کابوسی بود؛ ریز‌ریز شدن تمام آدم‌های به آن کوچکی. او از شکم دوتا می‌شد. آن‌یکی سر از بدنش جدا می‌شد. این‌یکی سالم می‌ماند و تنها قدری از پایین پا‌هایش تکه می‌شد. همگی در یک عکس دسته‌جمعی! نه حرفی بین ما. تکه‌ای هم روی دیوار به پونز می‌ماند. مدتی می‌توانست هریک را داشته باشد. آن‌جا. آن‌یکی و این. آن‌جا همه‌شان را باهم. آن لکه‌های سفید و خاکستری. اینجا تن‌ها. تنها خودش. همین‌طور حالا. مدت‌هاست که دیگر نیست. مدت‌هاست که دیگررفته‌اند. رفته‌اند. پاره پاره شده. کاغذی ریز‌ریز شده. به همین سادگی. هزاران کاغذ تکه پاره شده. هزاران ثانیه‌ی وهم‌انگیز بین ما. و صد‌ها مورچه‌ای که با تکه‌پاره‌های عزیزان‌من سرمی‌کنند.
صحنه تاریک می‌شود. وادامه می‌دهد…

وقتی، گوشم پر از صدا بود. چشمم پر از تصاویری که می‌دیدم. می‌توانستم ببینم. اما حالا هیچ‌چیز نیست. هیچ-چیز نیست تا بگویم و بازتابی داشته باشد. فقط همین سایه‌ی لعنتی. (سایه مثل شبح از دیوار می‌گذرد)

صدا: زمانی اتاق پر از صدا بود. حالا همه چیز شی است. جنبده‌ای در کار نیست. نیست، دلت را خوش نکن. زمانی بود. زمانی بود، شاید. تو بودی و آن‌ها بودند، حالا نیست. حالا همه‌چیز غریب است. همه‌چیز رنگ عجیبی به خود گرفته. شب، لکه‌های چرکینی بر اتاق انداخته. سیاه و سنگین. که نمی‌دانی با آن‌ها چه کنی. با گذشت زمان همه‌چیز ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود. پوست، استخوان و یک دستگاه عصبی. حالا دیگر صدایی نیست.

همه‌جا تاریک می‌شود. صدای باران به گوش می‌رسد. ابتدا آرام و چندی بعد به شکل رگبار.
صحنه آرام آرام روشن می‌شود.

می‌م: (ه‌مان جا نشسته و سیگاری به لب دارد) دیگر نه‌تن‌ها صدا که هیچ‌چیز نبود که بتوان دید. می‌دانید که آخر سیستم بینایی انسان جوری تنظیم شده که شی اگر از خود حرکتی نداشته باشد و ساکن جایی نشسته باشد متوجه حرکتش نمی‌شود. او نیز متوجه حرکتش نمی‌شود درحالی که آن شی دائم درحال حرکت است. تمام روز‌ها و شب‌ها. هیچ. (مکثی نسبتاً بلند) تا جهش نخستین. تا کلام آغازین، همه چیز ه‌مان… تاریکی مطلق، تا اولین سپیده. طلوع خورشید از جانب شرقی‌ترین نقطه‌ی آسمان. با آمدن نور گویی همه‌چیز ظاهر می‌-شود. اتاقی، نشسته بر صندلی، پنجره‌ای و پرنده‌ای که می‌خواند و دیده می‌شود. من فکر‌می‌کنم که تمام آن-چیزهایی که گفتم از آسمان تا پنجره‌ی اتاق همه تا آمدن صبح تحمل کرده‌اند و تا سپیده هیچیک نمی‌میرند!
مکث طولانی
راه می‌رود. می‌ایستد. پشتش را نگاه می‌کند. راه می‌رود.
می‌م: دیگر نمی‌خواهم چیزی بشنوم.
صدایی از بیرون: صدای تنظیم دستگاه صوتی.
صدا: خب بد نبود. دوباره بگو.
صدای جیغ و گریه‌ی نوزادی هنگام تولد…
می‌م: نفسی می‌کشد. دیگر نمی‌خواهم چیزی بشنوم.
صدا: زادروز مرگ. درست در لحظه‌ی نجات! واپسین آدم. واو…
می‌م: در گهواره‌ی آغازین.‌زاده در شبی بی‌فروغ. مثل پرت شدن. مثل نیش‌خندی هولناک برلب. یا مثل تپق هنگام حرف زدن. زادروز مرگ. ثانیه‌های نخستین و واپسین. تنها او. معلوم نیست او یا… یا آن یکی. معلوم نیست ازکجا و درکجا. بی‌هیچ بیش و کم. تنها هیچ. هیچ‌یک. هیچ که نمی‌شود…
(هرچه که صدا می‌گوید میم روی صحنه آنرا اجرا می‌کند)
صدا: در اتاق کم‌سو نشسته است. انسان آغازین و واپسین. روی نیمکتی، و از پنجره‌ی اتاقش بیرون را می‌-نگرد. هیچ. تاریک مطلق. کورمال خود را به جایی می‌رساند که انگار نوری سوسو می‌زند. شاید بوده. آنجا. معلوم نیست که چه وقت. شاید آخرین باری که روشن شد و آخرین باری که خاموش شده است. شاید داشت می‌گفت: عزیزان من. هنگامی که خاموش شد. برای آخرین‌بار. روزنه‌ی واپسین. زمانی که دیگر پاره‌کاغذ‌های ریخته شده روی کف اتاق هم پوسیده شده‌اند و پونز متصل به دیوار اتاق هم زنگ زده است. پس از سال‌ها. سال‌ها شب. سال‌ها شب و روز. وقتی، همه‌ی آن‌ها را می‌توانست برشمرد. یکی‌یکی. آن‌یکی که موهای سرخ-رنگ دارد… خواهرم. آن‌که دستانش را دورگردن آن‌دیگری حلقه کرده، شوهرش. و آن قاب تصویرروی طاقچه‌ی اتاق، پدرم. اما حالا تنها بوی ادرار می‌آید. روی مقبره‌ی آن‌ها. شاید تنها در معذوریت گیر کرده بود! شاید جای بهتری نیافت! شاید باید این کار را می‌کرد! شاید اصلاً مهم نباشد! مهم نیست. در انتهای مسیر. پس از سال‌ها. سال‌‌ها شب. سال‌ها شب و روز. رده‌ای از ادرار.
نخستین و واپسین. درفراغت بین دو سکوت. سکوتی کش‌دار. نوری ضعیف. بسیارضعیف. بیرون از اتاق. کورمال‌کورمال. دستانش را در تاریکی دراز می‌کند. حتی نوک انگشتانش گم می‌شود. به آرامی نور را بر می‌دارد. اگرخاموش شود؟! اگر خاموش شود هیچ. دیگرهیچ چیز نمی‌ماند. تمام می‌شود. جوری که انگار نبوده. چرخی می‌زند و نگاه می‌کند. می‌خکوب. به بی‌کران سیاه. بارانی شدید باریدن می‌گیرد. قطرات باران تا قعرخاک نفوذ می‌کنند. تا سال‌ها پیش. شاید میلیارد‌ها ثانیه پیش ازاو. به اجساد هزاران سال پیش. قطرات باران روی گونه‌های آن‌ها. هزاران سال پیش ازاو. صدا، صدایی خفه از اعماق خاک. سیاه مطلق: عزیزمن!!!
می‌م: عزیزان‌من!!!
صدا: دستانی که می‌جوید. می‌کاود و در تاریک مطلق گم می‌شود.
می‌م: تماس! هر چه باشد.
فردا همه‌چیز دیده می‌شود. شاید دیده شود. تمام آن ستون‌ها، هشتی‌ها، طاق‌‌ها، اتاق‌ها، راهروهای تودرتو و مارپیچ، درخت انجیر درون باغچه، زنان و مردان. لباس‌های رنگارنگ، یا نه، زنان و مردانی ژنده پوش، تابوت. تابوت‌ها و خاک‌ها.
صدا: رد شو! از کلمه، از زمان، ازصدا، و حتی این سکوت. سکوت کش‌دار. ازهمه‌جا و هیچ‌جا. ازهمه و هیچ-یک. ثانیه‌ها و قرن‌ها. شاید چهل‌هزار شب. شب و روز. شاید هم میلیارد‌ها شبِ پیش.

صدا: آنگاه چشمان اثیری ِ به‌رنگ آسمان اوست که از پنجره بیرون را تماشا می‌کند. بارش باران را. و شیشه‌ای نمناک و صدای شُرشُر.
(صحنه تاریک می‌شود)
ادامه می‌دهد…
تاریک تاریک. چراغ‌ها خاموش. بعد ازگذر تقریبی میلیارد‌ها ثانیه پیش ازآن.
صدای جیغ… مکث
صدا: روشن… (چراغ‌ها روشن می‌شود)
می‌م: من آخرین انسان روی کره‌ی زمینم که می‌خواهد بمیرد
صدا: خاموش… (چراغ‌ها خاموش می‌شوند)
صدای گریه‌ی نوزادی هنگام تولد…
چراغ‌ها روشن می‌شوند
می‌م: من روایت واپسینم. مکث
ادامه می‌دهد…
من کلام آخرم. من واو، واپسین دقایق. بی‌کلام. بی‌صدا و… تن‌ها، هیچ.
مکث طولانی.
بهار است.
پس از گذر تقریبی میلیارد‌ها ثانیه.
اینجا زمان می‌گذرد. می‌ایستد. می‌گذرد و باز…
چیزی نگفت؟
می‌م: نه
صدا: خاموش کنم؟
نه نه دیگر نه. حالا نه!
صدا: گریه می‌کرد؟
می‌م: نه
صدا: به پایت نیافتاد؟ التماست نکرد؟
می‌م: نه
صدا (گویی با خود فکر می‌کند): ولی چرا هیچ. هیچ چیزی نگفت؟
و ادامه می‌دهد: خوب نیست. باید باز هم شروع کنیم!
می‌م: چه چیزرا؟
صدا: نمایش!
مکث.
نمایش. روایت واپسین. نمایش تک گویی‌های آخرین انسان روی کره‌ی زمین.
می‌م: روشن باشد؟
صدا: بگو…
صدا: هیچ. هیچ چیزی نگفت؟
ادامه: خوب نیست! خوب نبود. باز هم شروع می‌کنیم.!
می‌م: بهار است. اینجا پس از گذر تقریبی میلیارد‌ها ثانیه‌ی…
صدا: گریه، گریه نکرد؟
می‌م: جیغ کشید.
صدا: خب خوب است.
مکث
صدا: پس چرا دست کشیدید.
می‌م: از حال رفت؟
صدا: نه
می‌م: پس چه شد.
صدا: نور، نور رفت. کمی باید صبر کنیم. خوب عالی شد. باز هم بگو… شروع می‌کنیم!
می‌م: پس چرا دست کشیدید؟ از حال رفت. تمام شد. می‌گفت. می‌گفت…
صدا: تو چی؟ پیش تو اعتراف نکرد؟ نگفت که چه می‌خواسته؟
می‌م: هیچ… (صدایش را نمی‌شنویم)
… که نمی‌شود
صدا: همین؟
می‌م: نه
صدا: گریه کرد؟
می‌م: نه، بهار است اینجا…
صدا: چه‌خوب. خوب شد. بهتر از این نمی‌شود. عالی بود!
می‌م: زمان چه؟ نگفت کی؟
صدا: جیغ کشید. از حال رفت. نشد. تمام شد.
می‌م: هیچ. هیچ چیزی نگفت.
صدا: خاموش کنم؟
می‌م: نه بگذار هنوز مانده مگر چقدر گذشته؟
صدا: تنها میلیارد‌ها ثانیه!
ادامه می‌دهد: نه نه از اینجا به بعد…
باز هم بگو…
می‌م: ب‌ها… (قطع می‌کند)
پوزش! ظاهراً اینجا باید زمستان را می‌گفتم. بله!!؟
صدا: بگو روشن کنید…
می‌م: زمستان است.
زمان می‌گذرد. او آنجا یا اینجا. نه دیگر. هیچ‌چیز. نه تمام. همین.
صدا: بفهمد یا نفهمد. تمام کنیم؟!
می‌م: خسته شدیم. برای امروز بس است.
صدا: نور… خاموش می‌کنیم. در چند مرحله. نه یک آن. آرام آرام.
خوب. عالی شد.
می‌م: همین.
باران بی‌امان…
می‌م: آنگاه لب‌ها را به شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق چسباندم. بیرون را نگریستم. سیاهی مطلق. دیگر نمی‌تواند حرکت کند. چرا که باز نور نیست. پس حرکت نیست و چون صدایی نمی‌تواند باشد. طعم تلخ لب را برلب حس کردم. مایع گسی که درون دهانش بالا و پایین می‌شود. در انتظار نخستین حرف که ازگلوی کسی بیرون بیاید. اما هیچ‌کس نیست. و او باقیمانده‌ی آن‌ها را نیز جرو واجر کرده. زبانش را آرام آرام حرکت می‌دهد. از گلویش نخستین آوا شنیده می‌شود و بعد نخستین حرف و در ادامه نخستین کلام. ازشکاف تاریکی به دور‌تر. به آنجا که مدت‌ها پیش خورشیدی از پشت پنجره‌ای پایین رفته. و حالا دیگرهیچ چیز نمی‌جنبد. قدری نمی‌جنبد. تا ذره‌ای به این میلیون‌ها ثانیه‌ی رفته اندکی بیافزاید. ثانیه‌ای…
سایه، آرام روی زمین دراز‌کش می‌شود. گویی به یک خواب ابدی فرو می‌رود…
صحنه تاریک می‌شود.
صدا: مثل حبابی که هرلحظه پرباد و پرباد‌تر می‌شود. و آن‌گاه آرام می‌ترکد. خاموش. رفته. مثل بسیار عزیزی که داشتی. مثل میلیون‌ها انسانی که می‌میرند و نمی‌شناسیشان.
می‌م: یعنی همه‌ی آن‌ها که از سال‌ها پیش شناخته‌ای. همه‌ی آدم‌هایی که به نوعی برجسته شده‌اند. خوب وبد فرقی نمی‌کند. ما برآن چیز می‌اندیشیم که به ما رسیده. تو می‌توانی بگویی که چه چیز می‌توانسته وجود داشته باشد؟
من اینک می‌میرم.
صدا: نه نشد. دوباره شروع می‌کنیم!
می‌م: من اینک می‌میرم.
صدا: نه باز هم.
می‌م: من اینک می‌میرم.
صدا: نشد. می‌دانی که وقت گفتنش باید قهقاه بزنی!
می‌م: من اینک می‌میرم.
صدا: بگو،…
می‌م: هیچ وقت مسئله‌ای به این مهمی نبوده: مردگان و رفتگان.
صدا: نه دوباره بگو. نه اینجا دیگر نباید می‌خندیدی.
(تند چند بار می‌گوید) مردگان و رفتگان. مردگان و رفتگان…. صدا: بگو بگو بگو…
می‌م: به نظرت چگونه می‌آید؟
صدا: مردن؟
می‌م: نه نه
صدا: نمایش؟ یا صحنه؟
می‌م: نه نه…
تمام آدم‌هایی که شناخته می‌شوند و همه‌ی آدم‌هایی که هیچ‌گاه شناخته نمی‌شوند. آن‌ها که مرده‌اند و آن‌ها که می‌-میرند.
قدری مکث…
من نیز می‌خواهم بروم. (مکث) دوست دارم که بمیرم. مکث. واپسین آدم روی کره‌ی زمین. مثل نوری که آرام آرام می‌رود. مثل صدایی که کم کم ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود. مثل حبابی که آرام می‌ترکد.
صدا: بد نبود اگر کنج لب‌هایت کمی هم به موضوع می‌خندیدی؟!
پس… مکث… می‌خواهید که دوباره بگویم.
صدا: می‌خندد: نه نه! شوخی کردم.
ادامه: خسته نباشید. خاموش کنید.
صحنه خاموش می‌شود…
صدای درو صدایی مضطرب از پشت آن: آنجایی!؟
صدا: تماشاگران نازنین! هیچ می‌دانستید که نخستین و واپسین داستان کره‌ی زمین روایت تک گویی‌های یک آدم بوده و خواهد بود؟!
می‌م: تنها را فراموش کردی!
صدا: بله تن‌ها؛ یک آدم تن‌ها!
صدایی از بیرون: دوباره و صدباره صدا می‌کند،… آنجایی؟!
می‌م لام واو: دیگر از جانم چه می‌خواهید!؟ تنهایم بگذارید. عزیزان‌من، می‌خواهم بمیرم!
صدا: شاید. زیبا‌تر… تلخ است. اما زیباست. آری، شاید زیبا‌ترین است. بین دو حرف. عزیز… عزیزان‌من!
مکثی طولانی.
…………….
* الیوت

م. ل. و
نگارش اول: خرداد نود
نگارش دوم: مرداد نود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*