خانه / فهرست اصلی / ادبی / داستان / تایید / داستان مجتبی لبافی

تایید / داستان مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی

 

تو باران را وقتی می‌فرستی که خلایق نومیدند. (نهج البلاغه)

ساعتی نکبت بار، ناگهان همه چیز فرو ریخت. می‌اندیشید برای همیشه نابود شده. درست در‌‌ همان لحظه بود که فهمید پا در مسیری تازه گذاشته. شهری، جزیره‌ای،…

اشتباه، می‌بایست صورت می‌گرفت. تضاد، می‌بایست رخ می‌نمود. چیزی به قد و قواره‌ی کالبد یک انسان. با قوه‌ی ادراک و احساس. انسانی سر در گم با میلیون‌ها سال پیش رو…

ب…

کشتن، به سادگی بیش از زیستن شد. عدم چیزی مزاحم و مانع از وجود. وجود من! در شبی که بیرحمانه تیره بود. شب مرگ.

کشتن با شیئی که اینک دیگر شیئ نبود، وجود داشت. گسترش روز به روز اشتباهات. پیچیدگی آن و البته…

جیم..

شما رو به آبروی زهرا…! یه کاری بکنین. تو رو خدا، دیگه طاقت نداره.

– آقا به من چه؟! پول نداشتی بچه دار نمی‌شدی! انگار من مسئول زاییدن اون زنیکه م.

جیم، تمام سر و صورتش عرق کرده و خیس است. چهره‌اش به زردی می‌زند. زن اما دیگر گریه نمی‌کند. با شکمی باد کرده تنها می‌نگرد. داخل اتاق پذیرش کسی نیست. پیرزنی که مسئول رفت و روب راهرو است جلو می‌آید،

– الان می‌آن. تعویض شیفتشونه. دیگه باید برسن…

سین…

زیر پل می‌ایستد. می‌ایستد. هرشب و منتظر می‌ماند. منتظر می‌ماند و خیابان خالی است. خیابان خالی است و زمستان است. زمستان است و شب از نیمه گذشته…

ماشینی جلوی پایش می‌ایستد. خم می‌شود و کمی راننده را بر انداز می‌کند. راننده را برانداز می‌کند و…

خیابان خالی است. جلو‌تر چراغ خانه‌ای خاموش می‌شود.

دال…

یادش داده بودند که همه چیز را به خدا واگذارد و اما بدبختی گریبان او را گرفته بود. روی پله جلوی اتاق نشست. دستانش را دور سرش حلقه کرد. و تا می‌توانست سرش را فشار داد. تا… می‌توانست… سرش را… فشار داد. می‌خواست انتقام بگیرد. از هر چیز یا هرکس که موجب این بدبختی بود. سرش را در شکم خود فرو برده بود و با دستانش سرش را فشار می‌داد.

شین…

کارش شده بود، صبح تا شام نشستن روی صندلی پارک و نگاه کردن به دور و برش. مردمی که از کنار او می‌گذشتند. بچه‌ای که دست مادرش را گرفته بود. باغبانی که درختان را آبیاری می‌کرد و کلاغی که مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پرید

اما هیچ‌گاه از وجود نگاهی که چند قدم آنطرف‌تر او را نیز به طرحی مبدل می‌کرد، آگاهی نیافت. دختر بچه‌ای طرحی از او می‌کشید و دور آن را خطی با رنگ قرمز سایه می‌زد.

واو…

بعد از آخرین سکته‌ی مغزی‌اش چند هفته‌ای را در بیمارستان بود. دست‌هایش ناتوان شده بودند. پای راستش را روی زمین می‌کشید. حرکت بی‌اراده‌ی دست‌ها و پلک زدن‌های با فواصل طولانی، نظمی غیر ارادی و تکرار شونده را موجب می‌شد. حرکت رنج آور جسمش طرحی آگاهانه از یک زندگی را می‌ریخت.

می‌م…

چند سالی است که مرده! چهره‌ی او پس از مرگ باز شناخته نشد. پرونده‌ی مربوط به مرگش در همه‌ی این سال‌ها مختومه اعلام شده. تنها عکسی از او باز مانده. عکسی از دوره‌ی جوانی‌اش. دراوج شادابی و سر زندگی.

کاف… لام…

کاف، از در که وارد می‌شود چمدانش را در طبقه‌ی بالا ی کوپه می‌گذارد. لام، کمی دیر‌تر به کوپه می‌رسد. پتویی از کیفش در می‌آورد. خیلی زود خوابش می‌برد. چادری به سر کرده است. در کنجی کز می‌کند. کاف، گهگاه برای کشیدن سیگار، بیرون از کوپه می‌رود. زن روی خود را با چادر پوشانده است و سعی می‌کند با کاف چشم در چشم نشود. با انگشت سبابه‌اش پیشانی عرق کرده‌اش را می‌خاراند. چند لحظه بعد به خواب می‌رود.

همه جا تاریک شده. کاف، یکی از تخت‌های کوپه را باز کرده است. سوز سردی از شکاف در تو می‌زند. و پای راستش را که نزدیک در است می‌خراشد. چادر خود را روی سرش می‌کشد. در آن تاریکی هیچ نگاهی بین او و کاف رد وبدل نمی‌شود. قطار در تونل می‌ایستد. کاف و لام در تاریکی سر جای خود می‌نشینند. چهره‌ی یکدیگر را در تاریکی نمی‌یابند. صدای قدم‌های مسئول قطار واگن که فانوسی در دست دارد، از بیرون و در راهرو شنیده می‌شود. روی ریل گویی توده‌ای سیاه دیده شده، اما هنوز کسی آنرا تشخیص نداده…

هـ…

مجسمه‌ای میان می‌دانی در شهری ایستاده است. نیمه شب است. باران نم نم می‌بارد. چندی بعد، دستان گشوده‌ی مجسمه پر از باران شده است.

صدایی…

صدایی، در شهر، گمشده. لحظه‌ای مکث می‌کند. گویی منتظر هلهله یا دست کم نشانه‌هایی از تایید باشد. اما وقتی هیچکس واکنش نشان نمی‌دهد. به سنگینی، در هوا ناپدید می‌شود.

تقدیم به «واو» که می‌فهمد زبان

و رمز آوازچگور نا‌امیدان را!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*