خانه / فهرست اصلی / ادبی / داستان / احتضار / داستان مجتبی لبافی

احتضار / داستان مجتبی لبافی

نوشته: مجتبی لبافی/

چنان قحط سالی شد اندر دمشق

که یاران فراموش کردند عشق (سعدی)

ای وای!!

اگر می‌شد گام برمی داشتم از خویش و خویشاوند، برهنه زیر باران، می‌گذشتم از سر جان.

صدای موج و کف دریا و اصابت آن با سنگلاخ و در میانه‌ی آب، وجود بویناک لاشه‌ای بد بو که نفس‌هایش مدام پر و خالی می‌شد. مجال که می‌یافت فر… یا… دی از سر شوق که نه از روی ناتوانی، آی! وای! گرداگردش را خون خویش فرا می‌گرفت. چشمان کم سو شده‌اش دودو می‌زد و گویی دریا همه سرخگون شده بود. لاشه‌ای بدبو در دریای خون…

وجود گندنای نفس‌هایش را بر نمی‌تافت…

باری دیگر فریاد رعشه دار درد و بیهوشی. صدای غژوغژ دری چوبین و مچاله شدن درون اتاقی نمور. گویی عنکبوتی برگرداگرد جسدش تاریخ می‌تنید. عضلاتش از کار می‌افتاد. درآن فشار و بحبوحه‌ی زندگی را اگر تعبیری باشد‌‌ همان طعم گس دهانی ست که از فرط هراس درد و مرگ خشکیده است.

درد بر تمام پیکرش می‌پیچید.

-آی! وای!

سایه‌ی بزرگ زنی پریشان حال. معلق و پر ابهام،‌‌ رها در اوج و حضیض پی درپی سوار بر امواج دریا، عق زدن، خفگی، در فراخ شدن چشم‌ها و باز شدن ناگزیر دهان و فرو رفتن آنی آبی شور تا ژرفای روده‌ها. با پایی برهنه بر سرمای اتاق نمور. نه، این پایان این تنهایی نیست.

صدای غژغژ دری چوبی و سکوت. نفیر درد و درد و درد. کرختی، گیجی، خواب آلودگی…

-از ده برعکس بشمار

ده، نه، هشت، ه.. ف… ت، به هفت که رسیدم دهانم کش می‌آمد و درد آرام آرام از تخت اتاق دور می‌شد. سگ‌های هار از دور و بر تخت دور می‌شدند، دهانشان را کم کم گشودند و من از جهان آهسته آهسته خلاص شدم!

-وای!

چشمانش را که می‌گشاید درد در شکم او پیچیده است و عرق سرد کف دست‌هایش را گرفته و سرش گیج می‌رود. خونابه‌ی درون سطل زباله‌ی کنار تخت. چند ضربه‌ی پشت سر هم به در اتاق… و دستی زمخت که کاسه‌ای آب و نان خشکیده و کمی غذا را روی میز به سمت جلو هول می‌دهد.

گریه می‌کند. خفیف و آرام. نجوا می‌کند گویی: خلاصم کن!

بوی سیگار آمیخته با لجن کف دریا و سکوتی موهوم که حاصل از پر شدن گوش هاست از آب شور دریا و شاید از داروی بیهوشی!

-تنهایی؟

-بله.

-خیلیا تو اقصا نقاط جهان شب و روز به این فکر می‌کنن که داره چی سرشون می‌اد. اما چنان ترس تو وجودشون ریشه دوونده که گویی همین لحظه، لحظه‌ی آخره و تنها شانه بالا می‌ندازن و می‌گن: دیگه از ما کاری ساخته نیس.

-دیگه خفه! اینم از زندگی ما.

-اینم طریقه‌ی مردن من. دیگه تموم شد همه چی. در اتاقی سرد و نمور. خلاص شدم من. دور شدم از دنیا.

***

عنکبوتی که تار می‌تند. تار یخ. دورتادور کالبدش را منقبض می‌کند. خون رگایش را؛… سفید می‌کند رخش را..

زنی که تن‌ها، تنها می‌شود. تنها می‌ماند. زنی که تنهاست. پریشان و تنها دستش را می‌گیرد و می‌برد.

سکوت. سکوت مطلق.

هوای گرگ و میش دریا. دیگه آروم می‌شه دم غروب. کف می‌کنه آبی که می‌خوره به سنگلاخ. جسد شناور و سبک روی آب. سرش رو به آسمون…

***

لگد بر گرده‌هایش می‌نشیند. خرد و خمیر.

-هنوز زخمات خوب نشده ن، هنوز تنت کبوده.

-اما باید بدانیم آنچه که روی داده موضوع آنقدر مهمی نیست.

-هه، کثافتا!

زن، تنها در خانه. چراغ را روشن می‌گذارد تا همسایه‌ها متوجه نشوند که کسی در خانه نیست و صاحب خانه چند صباحی است که مرده. و زن او در این بنای منجمد شده و چهره‌های نکبت بار و یخ زده‌ی یک مریضخانه‌ی بزرگ…

چنین تصویری در نگاهش می‌رقصد. گذرهای تاریک و بناهای کج و معوج. قواره‌های قناس. درخت‌های خشک در گذرهای تنگ و تاریک کوچه‌ها. زمستان…

فضا تلخ و سنگین. آلونک‌های تنگ و ترش. به تمام خیالات و آرزو‌هایت می‌خندد. آرام و بی‌شتاب. زیرا می‌داند که تو قادر نیستی اینجا را به جایی تبدیل کنی که روزی آرزویش را داشتی.

زن، تنها در خانه، از خانه بیرون می‌زند. چراغ را روشن می‌گذارد تا کسی متوجه نشود هیچکس در خانه نیست. و صاحب خانه چند صباحی است که مرده و او تنهاست، تنها می‌ماند.

در اتاق هم دیگر چیزی نیست. تعدادی کتاب، تخت خوابی چرک مرد شده…

دیگر تمام شد. هیچ شتابی در کار نیست. دیگر تمام شد. هیچ شتابی نمی‌توان داشت. بیرون هیچ کس نیست. هیچکس.

در را آرام به هم زدم و رفتم. به خانه نگاه می‌کنم. چراغ اتاق روشن است. چراغی که روشن گذاشته بودم.

با خود می‌گویم: اما نه، آنچه روی داده موضوع آنقدر مهمی نیست.

در خیابان راه می‌رود. گویی روی اجساد پا می‌گذارد. می‌ایستد، روی اسامی دقیق می‌شود باز راه می‌رود. زن پریشان نعره‌ای جگر خراش می‌کشد.

بی‌نا، بی‌رمق و خونین.

تو مختاری انسان! بلند فریادت را سر بده!

آی! وای!

اما من می‌خندم. به هر آنچه که روی داده. به تمام همسایه‌هایی که شاید تا مدت‌ها ندانند کسی در خانه نیست.

نفس عمیقی می‌کشم. من به همه‌ی آن‌ها می‌خندم!

دیگه خلاص شده‌م

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*