زیبایی شناسی

 

زیبایی شناسی
(Aesthetics)
در بحث از زیبایی شناسی اولین سوالی که به ذهن متبادر می شود این است که اساساً زیبایی چیست و چه تعریفی می توان به آن اختصاص داد؟ در نگاه عام جامعه، زیبایی همان برانگیختن حس جذابیت، لذت و جالب بودن  در برخورد با یک شیء ،پدیده و یا یک اثر هنری است. به نظر می آید در تعریف مذکور ویژگی خارق العادگی پررنگ تر از دیگر ویژگی ها است. آیا به واقع زیبایی همان جالب بودن یا حس لذت است؟ اریک فروم معتقد است «جالب» معمولاً یعنی یک مشت صفاتی که مردم آن ها را می پسندند و در بازار شخصیت خریدارشان هستند و این بستگی  دارد که چه صفاتی باب روز باشد . در همین راستا والتر بنیامین نیز بیان می دارد که از امر عرفی و مرسوم بی هیچ انتقادی لذت برده می شود، امر حقیقتاً نو با اکراه مورد نقد قرار می گیرد.زیرا هر اندازه که اهمیت اجتماعی هنر کاستی می گیرد، به همان میزان رویکرد انتقادی و رویکرد لذت برنده در مخاطب فاصله ی بیشتری از هم می گیرند.  
اما آیا زیبایی فقط در حیطه ی هنر یافت می شود و یا هنر سراسر زیبایی و لذت است؟شاید تمامی زیبایی ها در هنر نگنجد اما بی شک هنر مجرایی است برای بیان زیبایی ها به گونه ای متفاوت و همین بیان متفاوت است که به هنر خودمختاری می دهد و آن را از امور واقع متمایز کرده و زمینه ی فهم و درک نوینی را پایه-گذاری می کند. سخن مارکوزه دلیلی است بر این مدعا که " هنر ضمن حفظ حضور چیره گر و عظیم خویش از جبر اجتماعی اش فراتر می رود و از عالم گفتار و رفتار متعارف خود را رها می سازد و در نتیجه قلمرویی می آفریند که در آن دگرگون کردن تجربه که مختص هنر است امکان پذیر می گردد".  او همچنین معتقد است که منطق درونی اثر هنری به پیدایش خَِردی دیگر و حساسیتی دیگر می انجامد که منطق حساسیت نهفته در نهادهای مسلط جامعه را به مبارزه می¬طلبد و این چیزی نیست جز کیفیت بنیادی هنر که دادخواستی است علیه واقعیت مستقر و فراخواندن تصویر زیبای آزادی.   به زعم وی هنر باید شکل زیباشناختی خود را تغییر دهد.یعنی از شکل محتوایی معین(واقعیتی امروزی یا تاریخی و ...) به کلیتی خودکفا (شعر، نمایشنامه یا رمان و...) تغییر کند. این تغییر شکل زیبایی شناختی می¬تواند از راه بازسازی زبان،فهم و دریافت صورت گیرد.اما به واقع چرا یک اثر هنری باید به کلیتی خودکفا تبدیل شود و خودمختاری کسب کند؟ مارکوزه در پاسخ  می گوید زیرا از فرآیند مداوم واقعیت خارج شده، اهمیت و حقیقت خاص خودش را می¬یابد.  علاوه بر این شکل زیباشناختی به هنر نیروی بُرندگی و معرفت بخشی می دهد  و مهمتر از آن برای کارکرد و نقش اجتماعی هنر بسیار ضروری است.  همچنین وی پیش بینی می-کند که اگر هنر به خودمختاری نرسد دو حالت را تجربه خواهد کرد:
1-    هنر به حوزه فرهنگ عامیانه و تجاری رسوخ کرده و با واقعیات روزمره یکی می شود.
2-    هنر به یک ضد فرهنگ ویرانگر مبدّل می شود.
هربرت مارکوزه در پی نقد این اصل زیبایی شناسی مارکسیستی ارتدوکس- که رئالیسم (به دلیل عینی بودنش) به عنوان الگوی هنر مترقی است و شکل هنری صحیح است زیرا ناظر بر روابط اجتماعی است و رومانتیسم(ذهنی گر) هنر منحط و جنبشی ارتجاعی حقیر است- اظهار می دارد که یک کار هنری،اصیل و حقیقی است نه به خاطر محتوایش( که نمایش صحیح شرایط اجتماعی است) و نه به دلیل شکل نابش بلکه به سبب محتوایی که به شکل مبدل شده است.
وی در فلسفه¬ی زیبایی شناسی خود بین دو جنبه از هنر تمایز قائل می شود،یکی جنبه ی تصعید و دیگری جنبه¬ی تنزیل. تصعید(فرازگرایی) هنری از جنبه ی اثباتی و آشتی جوی هنر برمی خیزد و تنزیل(فرودگرایی) زائیده ی نقش منفی و جنبه ی انتقادی هنر است.  در واقع کارکرد اثباتی هنر در پی توجیه نظم موجود است و کارکرد انتقادی آن در ضدیت با واقعیت موجود. او در رساله ی مشهورش یعنی «منش ایجابی فرهنگ» که در کتاب نفی ها نیز دگربار منتشر شد، می نویسد: هنر از آن آفریده های فرهنگی و معنوی است که جایگاهی می یابند فراتر از ابزار برآوردن نیازهای مادی آدمی.فرهنگ باید بتواند به امیدها،اشتیاق ها و خواست های معنوی که از تنش میان اندیشه و زندگی ایجاد می شوند، شکل و نظم دهد.مارکوزه نوشت که فرهنگ وعده ی سعادت است و زندگی بهتر. به نظر او هنر در این نگاه به سعادت و بهروزی آینده از دیگر پدیده های فرهنگی فراتر می رود و موقعیتی یکَه می یابد که شادمانی و لذت زمینی را پیش می¬کشد، اما تضادهای اجتماعی در ریشه ی زندگی فرهنگی نیز یافتنی هستند،پس آرزوی سعادت تنها در شورش علیه نظم موجود ظهور می کند.  از سوی دیگر وی معتقد است ادراک زیبایی آمیزه ای ست از حس و ادراک عقلانی.این آمیزه در کار هنر همچون «آفریدن واقعیت پندارگون» جلوه می کند، که این از عهده ی هیچ پدیده ی فرهنگی جز هنر بر نمی آید و این پندارگونی هنر همان وعده ی سعادت است، همان که زاینده ی آزادی درونی و معنوی است.اما مقصود مارکوزه از صفت (ایجابی) فرهنگ این است که به گمان او اساس فرهنگ امروز این است که هر فرد توانا به دگرگون شدن است، اما خود فرهنگ، همچون نظم جامعه تغییر نمی کند. در واقع فرد در جامعه ی معاصر می تواند سازنده ی امکانات بهتری برای خود باشد،اما نه سازنده ی دنیایی دیگر و بهتر. از این رو جهان موجود برای فرد منش ایجابی می¬یابد و نه منش سالبه. به عبارتی دیگر فرض این است که دگرگونی فرد بدون دگرگون کردن واقعیت، نظم حاکم و (وضعیت موجود) ممکن است.
منش اثباتی و ایجابی فرهنگ ایجاد آرمانی پندارگون و خیالی است که چون پاسخی به مصیبت¬های زندگی معاصر،خاصه سرکوب آزادی¬ها و حقوق انسانی و نیز دشواری¬های ناشی از بت¬وارگی کالاها جلوه می-کند.هر فرد برای خود امکان رهایی را فرض می¬کند اما این اشتیاق به رهایی در خود تبدیل به پنداری از سعادت می¬شود،که هنر نیز سازنده¬ی آن است.اما با این وجود مارکوزه در جایی دیگر مدعی است که با وجود همه¬ی خصایص اثباتی- ایدئولوژیکی هنر، هنر همواره نیرویی معترض باقی می ماند.  او همچون شیلر معتقد است که هنر علاوه بر جنبه¬ی اثباتی¬اش کارکرد دیگری هم دارد، یا باید داشته باشد و آن گذر از حقیقت ممکن است و آفریدن سرنمونی از رهایی انسانی.  و در جایی دیگر اذعان می دارد که هنر می¬تواند منش ایجابی فرهنگ را که به پذیرش نظام مستقر منجر می¬شود، رد کند.
مارکوزه در اندیشه زیباشناسانه خود به نوعی در پی تلفیق فردگرایی و رومانتیسم نیز هست. درواقع نفی،تضاد میان ایده و واقعیت موجود، عنصری است که جوهر پایدار تفکر او را می سازد. وی در پیش-گفتاری که در کتاب خرد و انقلاب نوشته است، به صراحت بیان می دارد که دیالکتیک و زبان شاعرانه... با هم بر زمینه¬ی مشترکی تلاقی می کنند.عنصر مشترک در هر دو جست و جو برای زبان نفی به مثابه¬ی «امتناع بزرگ است»   و در کتاب بعد زیباشناسی اش می¬گوید هنر زبان خاص خودش را دارد و تنها به یاری همین زبان دیگر است که واقعیت را برملا می کند.  و در جایی دیگر می نویسد زبان اثر هنری،زبان آزادسازی است. اثر هنری به زبان آزادسازی سخن می گوید و تصاویر رهایی بخشی را زنده می کند که در آن ها مرگ و نابودی به زیر سلطه ی خواست زندگی درآمده اند.  
به نظر می رسد نظریه تلفیق خرد و رومانتیسم وی نقدی است به نظریه ی زیباشناسی مارکسیست ارتدوکس سنتی که معتقد به اهمیت دادن به عینیت و بی اعتبار کردن و نادیده انگاشتن ذهنیت است.  در واقع او در پی یک پیوند محکم بین عینیت و ذهنیت است که گویی از طریق هنر نیز به این مهم دست می یابد.مارکوزه همچنین در راستای انتقادات خود به دیدگاه زیباشناسی مارکسیستی، هرگونه محدود کردن هنر به طبقه خاص را نادرست می شمارد و معتقد است که زیبایی شناسی مارکسیستی می خواهد کیفیت زیبایی شناسی اثر هنری را بسنجد، اگر این سنجش بر حسب معیاری غیر از معیار ایدئولوژی طبقاتی باشد احساس شرمساری می کند.
او همچنین بر خلاف نظرات مارکسیستی که معتقدند، توجه نویسنده باید به منافع و نیازهای طبقه¬ی پرولتاریا باشد و نیازهای آن را اعلام کند و حتی آگاهی را خاص این طبقه می دانند، صریحاً اذعان می دارد که کلیتی که در هنر و در سرنوشت شخصیت های داستان ها و رمان ها است ورای جامعه طبقاتی است.  و هنرمندان بزرگ همواره محدودیت های طبقاتی خانواده،گذشته و محیط خود را در هم می شکنند.  
حتی وی معتقد است آگاهی هنر متعلق به طبقه ای خاص نیست بلکه از آنِ همه ی افراد بشر است. تحقق آرمان های ( آزادی، رشد پرورش اخلاقی،حساسیتی جدید و ...) نه در سرمایه داری از نو سازمان یافته محقق می شود نه در جامعه ای سوسیالیستی بلکه بیشتر به جامعه¬ای تعلق دارد که در پرتو اصل واقعیت تازه ای سازمان یافته است (اصل آزادی وجود و هستی آدمی). انسان دیگر نسبت به کار و فراغت خود بیگانه نیست، تسلیم ابزار کار خود نیست و به ایفای نقش های تحمیلی تن در نخواهد داد.
 وی ادامه می دهد که زیباشناسی مارکسیستی و نیز فرضیات چپ جدید بسیار مایل اند از مردم سخن گویند تا از پرولتاریا، زیرا در جامعه¬ی سرمایه داری انحصارگر، شمار مردم استثمار شده بیش از پرولتاریاست و از طبقات متوسط هم در بین آنان هست که قبلاً مستقل بوده اند.
مارکوزه در صفحات پایانی کتاب بعد زیبایی شناسی خود از خاطرات به عنوان نیرویی انقلابی سخن می-گوید و معتقد است که عقاید رهایی و یک آرمانشهر اصیل همیشه از خاطره سرچشمه می گیرد. وی اذعان می دارد که فراموش کردن رنج ها و شادی¬های گذشته، زیستن تحت شرایط اصل واقعیت سرکوبگر را تحمل پذیر می کند اما به یاد آوردن (رنج ها و شادی های گذشته) انگیزه غلبه بر رنج ها و دوام شادی ها را قدرت می بخشد. یادآوری خاطرات تلخ و شیرین گذشته نیرویی می شود برای تغییر و در راستای انقلاب عمل می کند اما این نیرو در انقلاب های پیشین هدر رفته و سرکوب شده است.
در پایان وی معتقد است که هنر نمی تواند جهان را تغییر دهد ولی می¬تواند در تغییر دادن آگاهی و انگیزه مردان و زنانی که قادرند جهان را تغییر دهند سهمی داشته باشد.
------------------------------------
 1 - اریک فروم، هنر عشق ورزیدن، ترجمه¬ی پوری سلطانی،تهران،نشر مروارید،1389،ص 11.
  2- امید مهرگان، زیبایی شناسی انتقادی (گزیده نوشته¬هایی در باب زیبایی¬شناسی از بنیامین،مارکوزه،آدورنو)، تهران،نشر گام نو،1389، ص 41.
  3- هربرت مارکوزه،بعد زیبا شناسی، ترجمه داریوش مهرجویی،تهران، نشر هرمس، ص 69.
  4- همان .
  5- همان ص 70 .
  6- همان ص 100.
  7- همان ص 101.
 8- همان ص 100.
  9- همان ص 70.
 10- همان ص 94.
  11- عبدالرسول خلیلی،هربرت مارکوزه (روشن بینی جوانان و جنبش دانشجویی)، تهران،نشر چشمه،1389،ص 128.
  12- همان ص 129.
  13- بعد زیبا شناسی ص 69.
  14- جنبش دانشجویی ص 129.
  15- همان ص 63.
  16- بعد زیبا شناسی ص 80.
 17- همان ص 108.
  18- همان ص 66.
  19- بعد زیبا شناختی ص 68.
  20- همان ص 81.
  21- همان ص 78.
  22- همان ص 85 .
  23- همان ص 88.
  24- همان ص 115.
  25- همان ص 87.


Comments (1)

elham
Said this on 5-30-2012 At 02:37 pm

ارسال مقالات

Post a Comment
* Your Name:
* Your Email:
(not publicly displayed)
Reply Notification:
Approval Notification:
Website:
* Security Image:
Security Image Generate new
Copy the numbers and letters from the security image:
* Message: